<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>من و خودم!</title>
<link>http://khoneye-ma.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 01 Dec 2009 20:21:29 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-207.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی من؟!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای خدا پرم از حرف !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 20:21:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khoneye-ma&amp;postid=207</comments>
<dc:creator>khoneye-ma</dc:creator>
<guid>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-207.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت 4</title>
<link>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-206.aspx</link>
<description>
&lt;p&gt;&lt;link href=&quot;file:///C:\DOCUME~1\ADMINI~1\LOCALS~1\Temp\msohtmlclip1\01\clip_filelist.xml&quot; rel=&quot;File-List&quot; /&gt;&lt;link href=&quot;file:///C:\DOCUME~1\ADMINI~1\LOCALS~1\Temp\msohtmlclip1\01\clip_themedata.thmx&quot; rel=&quot;themeData&quot; /&gt;&lt;link href=&quot;file:///C:\DOCUME~1\ADMINI~1\LOCALS~1\Temp\msohtmlclip1\01\clip_colorschememapping.xml&quot; rel=&quot;colorSchemeMapping&quot; /&gt; 
سلاااااااام &lt;/p&gt;&lt;p&gt;
خوشحاااااااالم الان یه عالمههههه ....
بالاخره 6% شدم ! .... خودمو کشتم دیگه این ماه واقعا !:)) .... زی زی رو دیوونه
کردم خودم رو هم کشتم دیگه تا بالاخره شدم 6% .... یعنی الان روحیه گرفتم در حد
تیم ملی ! .... من یه روزی 21% میشم اینو مطمئنم .... 

حالا این درصدا چی هستن رو هم میگم
خدمتتون ! .... شغل دوم منو که یادتونه ؟! ... مشاور فروش اوریفلیم .... فروش هر
جنسی یه امتیازی بهت میده که اگه به یه حدی برسه بهش درصد میدن مثلا 3% یا 6% یا
.... بعد بهت جایزه میدن ! :D
.... الان که من این ماه 6% شدم جایزه حول و حوش 30 تومن میگیرم با یه ما به
التفاوتی که با زی زی دارم که میشه 3% ... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;خب خیلی گیج نشین حالا ! کلا خواستم بگم
خیلی خوشحالم چون مزه این جایزه ها یه چیز دیگسس ;)…. این روزا خیلی هوا سرد شده یعنی یخ میزنم تا میرسم سر کار .... پریروز که داشت گریه ام میگرفت دیگه تو راه که میومدم بس که هوا سرد بود ! از راه که رسیدم سی سی می خنده بهم میگه الهی بمیرم واست چرا گریه می کنی حالا :)) قیافشو نگا :)) منم صورتم سرخ شده بود از سرما حس نداشتم اصلا ! رفتم جلو پنکه هالوژن نشستم تا یخم باز شد !!! ... امروزم که رفتم دیدم بشی و سی سی رفتن حلیم خریدن کلی حال داد سر صبحی حلیم داغ .... نزدیکای ظهرم فی فی به دل و جیگر و قلوه مهمونمون کرد =p~ ....&lt;/p&gt;&lt;p&gt; فی فی واسه نمایشگاه گفت نمی تونه بیاد ... بچه ها یکی یکی دارن حذف می کنن خودشونو چون ساعت کاریش زیاده ... از 5 عصره تا 11 شب ! .... من که رفتم حذف کنم گفتن عمرا نمیشه دیگه چون فقط من از بخش فنی هستم و باید اجباری باشم :| .... نمی دونم از آخر کیا میان ولی اینجوری که بچه ها دارن حذف می کنن فکر کنم کسی نیاد من بمونم و زری :| :( !!! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;یعنی من عاششششق این آهنگه شدم .... همه چی آرومه, من چقدر خوشحالم, پیشم هستی حالا , به خودم می بالم , تو به من دل بستی , از چشات معلومه , من چقدر خوشبختم , همه چی آرومه ..... پره از انرژی +&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خب بریم سر داستان خودمون دیگه ....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;روز اولی که فی فی اومد جله ای یه ساعتی بردش تو اتاقش و کلی باهاش حرف زد ... کاملا معلوم بود حالا که از طرف من ناامید شده دنبال طعمه جدیدی می گرده ! .... بعد یه ساعت که اومدن تو اتاق بلند شدم و دست دادیم و معرفی شدیم به هم .... جله ای بهش یکی از زونکن ها رو داد و گفت از من بپرسه جریان این نامه ها چیه ! ... از اتاق که رفت بیرون خندیدم و گفتم حرفاشو جدی نگیر آدم آنرمالیه ! از وقتی من اومدم اینجا کارم شده مرتب کردن زونکن ها ! .... گفت نه مرد خوبیه که بیچاره ! گفتم حالا خودت می فهمی ! .... که خیلی زود متوجه همه چی شد و خیلی متاسف از اینکه مردی به این سن و سال کارای بچه گونه ای در این حد انجام میده ! زیرآب زنی می کنه و غیبت و جاسوسی !!! این مدت حسابی مارو عصبی کرد و دعوا میکرد با منشی و سر من داد میزد ! گزارشمونو می نوشت به مدیر عامل و.... من هیچ وقت جوابشو نمیدادم چون می شناختمش چه آدم مزخرفیه ... اما زری همیشه جوابشو میداد و میشستش میذاشت کنار :)) اونم عصبی میشد رنگش قرمز میشد می گفتیم الانه که سکته کنه :)) همیشه هم کلی قرص تو اتاقش بود و چای بابونه می خورد !!! اون موقع ها تنها کسی که طرفدارش بود سی سی بود ! .... جله ای هم به ظاهر خیلی خوب بود باهاش چون تنها کسی بود که هواشو داشت ! .... ولی سی سی هم کم کم شناختش و اعتراف کرد که چه مرد پست و حقیریه ! .... جله ای عاشق جلسه گذاشتن و حرف مفت زدن بود .... هی بچه ها رو جمع می کرد و از خاطرات مسخرش واسمون تعریف می کرد ! از اینکه تو نیروگاه فلان جا کار میکرده زمان انقلاب فلان کار شده و از این اراجیف خنده دار ! که من و موج تمام مدت جلسه در حال نامه نگاری و مسخره کردنش بودیم ! منم که تاااابلو هر هر می خندیدم اونم می گفت اگه موضوع خنده داریه به منم بگین :| وقت مارو با این اراجیف میگرفت بعد میرفت گزارش میداد که اینا کار نمیکنن همش وقتشونو هدر میدن :)) دیوانه!!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ادامه دارد .....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
 &lt;w:WordDocument&gt;
  &lt;w:View&gt;Normal&lt;/w:View&gt;
  &lt;w:Zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;
  &lt;w:TrackMoves/&gt;
  &lt;w:TrackFormatting/&gt;
  &lt;w:PunctuationKerning/&gt;
  &lt;w:ValidateAgainstSchemas/&gt;
  &lt;w:SaveIfXMLInvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;
  &lt;w:IgnoreMixedContent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;
  &lt;w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;
  &lt;w:DoNotPromoteQF/&gt;
  &lt;w:LidThemeOther&gt;EN-US&lt;/w:LidThemeOther&gt;
  &lt;w:LidThemeAsian&gt;X-NONE&lt;/w:LidThemeAsian&gt;
  &lt;w:LidThemeComplexScript&gt;FA&lt;/w:LidThemeComplexScript&gt;
  &lt;w:Compatibility&gt;
   &lt;w:BreakWrappedTables/&gt;
   &lt;w:SnapToGridInCell/&gt;
   &lt;w:WrapTextWithPunct/&gt;
   &lt;w:UseAsianBreakRules/&gt;
   &lt;w:DontGrowAutofit/&gt;
   &lt;w:SplitPgBreakAndParaMark/&gt;
   &lt;w:DontVertAlignCellWithSp/&gt;
   &lt;w:DontBreakConstrainedForcedTables/&gt;
   &lt;w:DontVertAlignInTxbx/&gt;
   &lt;w:Word11KerningPairs/&gt;
   &lt;w:CachedColBalance/&gt;
  &lt;/w:Compatibility&gt;
  &lt;m:mathPr&gt;
   &lt;m:mathFont m:val=&quot;Cambria Math&quot;/&gt;
   &lt;m:brkBin m:val=&quot;before&quot;/&gt;
   &lt;m:brkBinSub m:val=&quot;--&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Nov 2009 07:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khoneye-ma&amp;postid=206</comments>
<dc:creator>khoneye-ma</dc:creator>
<guid>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-206.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت 3</title>
<link>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-205.aspx</link>
<description>سلام &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالم داره بهتر میشه ... یعنی سعی می کنم کمتر بهش فکر کنم تا آرومتر باشم .... 
سر همه چیزای الکی می خندم و فراموش می کنم همه چی رو .... این روزا انقدر خندیدم 
به در و دیوار و همه چی که فکم درد میکنه دیگه ! ... یعنی کسی بیاد تو شرکت منو فی 
فی رو با یه نیش بازززز میبینه که عمرا بتونی ببندیش :)) .... سی سی یکی از مهندساس 
که ما خیلی باهاش صمیمی هستیم و خیلی روزا مارو می رسونه تو مسیرش .... هر روز هم 
یکی دو ساعتی میاد پیش ما و کلی می خندیم ... ادای همه رو در میاره ان بشر :)) 
..... امروز هم اومده بود به زور واسمون یه بازی دانلود کرد زامبی ها !!! میگه 
ببینین چه باحاله بخندین :)) بازیش از همونا بود که منم دوس دارم نشستیم بازی کردیم 
ولی چون کرک نداشت ۸۰ دقیقه شو میشد بازی کرد .... بازی کردیم و هواهم انقدر سرد 
بود که حس کار کردن نبود ما هم که رئیس بالا سرمون نیست حال می کردیم ! در اتاقمونو 
بسته بودیم ( بهش میگیم در خونمون !) پنکه هالوژن و یه بخاری برقی و اسپلیت رو هم 
تا آخر زیاد کرده بودیم و حااااااال می کردیم دیگه بخار کرده بود اتاقمون تابستون 
شده بود .... جفتمون از سرما بدمون میاد و به شدت سرمایی هستیم .... &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز اول ماه بود تایم شیتمونو بردن حسابداری واسه حقوقا و من الان خیلی 
خوشحالم !!! انقده انگیزه کار کردنم میره بالا این روزا :)) &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۹ آذر تا ۱۳ ام ششمین نمایشگاه بین المللی مسکن ساخت وساز و انبوه سازانه ... 
شرکت ما هم غرفه داره و یکی از اصل کاری های نمایشگاس .... اسم من و اکثر بچه ها رو 
هم رد کردن واسه مسئولین غرفه .... انقد این کارو دوس دارم بشینم تو غرفه ! نمی 
دونم چرا :)) ... هر وقت میرم نمایشگاه خیلی دوست دارم جای اون مسئولین غرفه می 
بودم که خدا نصیب ما هم کرد :)) .... هنوز ساعت کاریشو نمی دونم ولی اینکه هممون 
هستیم خیلی خوش میگذره ... من و فی فی و سی سی و بشی و زری و ..... از آخر حراست 
اونجا مارو شوت میکنه بیرون :))&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خب حالا ادامه ماجرا .....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بشی مهلت مرخصیش تموم شده بود و نیومده بود .... فرداش که زری بهش زنگ زد گفت من 
دیگه نمی تونم با اون جله ای کار کنم یا میرم استعفا میدم یا سمتمنو عوض کنن .... 
رفته بود دفتر مرکزی و درخواستشو گفته بود .... عسلی هم بهش گفته بود که این جله ای 
هر روز میومده اینجا زیراب تورو میزده کهتو توی کاراش دخالت میکنی و داری اذیتش 
میکنی ! اونم گفته من شاهد دارم برین از (من!) بپرسین ببینین جریان چی بوده ... 
عسلی هم میگه من هم تورو میشناسم هم اون موجود دروغگوی بدبختو ... از این به بعد تو 
بخش نظارت کار کن که دیگه با این در تماس نباشی ! .... و دیگه ما بشی رو ندیدیم و 
رفت تو پروژه ... البته پروژه که میگم همش ۳ دقیقه با ما فاصله داره و بازم نزدک 
همیم ولی دیگه تو یه دفتر با هم نبودیم .... وقتی جله ای نبود میومد دفتر ما و کلی 
غیبت می کردیم و من آمار میدادم :)) ..... &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زری منشیمون یه دختر فوق العاده حساس و خودشیفته ای بود ! در حدی که فکر میکرد 
همه عاشقشن .... از روزی که من رفتم اونجا و یه کم صمیمی شد باهام همش از عشق و 
عاشقی بچه های اینجا می گفت و اینکه سی سی دوسش داره و اینم که عاااااااااشق سی سی 
بود .... اون اوایل من اصلا از سی سی خوشم نمیومد ... یه پسر خیلی خوشگذرون و راحت 
بود .... با اینکه زری این چیزارو میدونست ولی میگفت من دوست دارم با این ازدواج 
کنم چون پسر شریه و اهل دختر بازیه !!!!!!!!!! ۳ - ۴ تا کشته مرده دیگه هم داشت که 
دیگه بهش میگفتم بابا تو اومدی اینجا کار کنی یا دلبری ؟!! .... تا اینکه با بشی تو 
همون جلسات آمار دهی و گیری ! &lt;img height=&quot;18&quot; src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; /&gt; صحبت از زری شد و گفت خیلی ازش بدم میاد ! گفتم چطور؟ این که میگه شما 
با هم خیلی خوب و صمیمی هستین ! گفت من حالم ازش به هم می خوره بعد صمیمی باشم 
باهاش ؟! اون یه دختریه که توهم میزنه همه دوسش دارن ! اصلا هم دوست ندارم تو باهاش 
بگردی &lt;img height=&quot;18&quot; src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/40.gif&quot; /&gt; از اون به 
بعد که دقت کردم دیدم بشی راست میگه اونطوری که این واسه من تعریف میکرد نبود و سی 
سی عاشقش نبود ! سی سی با همه راحت و صمیمیه ! و این فقط به خودش گرفته بود .... به 
خاطر همین تا بهش میگفت بالا چشمت ابروئه این قهر میکرد و گریه میکرد ! و سی سی 
همیشه به من میگفت این چه دختر لوسیه ! برو ببین باز چشه اخلاقش اینجوریه !!!  
..... یکی دیگه از پسرا که من خیلی دوسش دارم فقط و فقط به چشم برادری چون خیلی با 
معرفته و هر کاری از دستش بربیاد واست انجام میده به اسم موج که القضا زری خانوم ما 
میگفت اینم عاشقشه ! این وسط بود که چون خیلی غیرتیه و دلسوزه این وسط داغ میکرد که 
چرا این دختر انقدر نمی فهمه که سی سی اینو دوس نداره و کلا قصد ازدواج نداره ! و 
این چرا این کارارو میکنه جلو همه و ..... که ما بعدا فهمیدیم این موج نه تنها 
علاقه ای به ایشون نداره بلکه حاضر نیست حتی ۱ دقیقه با ایشون تو خیابون راه بره ! 
یعنی عمق فاجعه رو درک کردین ؟! :))&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو همین اوضاع و احوال بود که فی فی شد همکار جدید من ..... &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ادامه دارد ....&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 07:20:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khoneye-ma&amp;postid=205</comments>
<dc:creator>khoneye-ma</dc:creator>
<guid>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-205.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت 2</title>
<link>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-204.aspx</link>
<description>
سلام !&lt;p&gt;امروز حالم خوب نیست .... تو شرکتم از صبح و بیکارم ... همکارم که از این بعد بهش می گم فی فی امروز مرخصیه و من تنهام ... صبح که اومدم پسرا اینجا بودن نیم ساعتی بودن و بعد رفتن تو پروِژه ... منم تک و تنها آبدارچیمونم نبود .... هی الکی چرخیدم تو سایتا دنبال قالب که چیز خوشگل پیدا نمی کنم .... دیشب خیلی شب بدی بود ... چه قدر دلم می خواست سونیا میبود باهاش حرف می زدم ! ... داشتم می ترکیدم :( یه اتفاق بد افتاده که بعدا تعریفش می کنم ... یعنی خودم خواستم اینجوری شه و الانم مثه چی پشیمونم :( موندم چی کار کنم حالا ...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خب بریم سر داستان خودمون !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;روز اول کاری هم به آشنا شدن به پروژه و لوازم اینجا گذشت ... هنوز اونقدر بهم اعتماد نداشتن همه که بهم چیزی بگن .... روز دوم بشی کم کم شروع کرد به تعریف کردن از اوضاع اینجا و اینکه به کی میشه اعتماد کرد و به کی نمیشه ! .... می دونستم یه چیزی هست که نمیتونه بگه واسه همین خودم ازش خواستم بهم اعتماد کنه و اونی رو که میخواد بگه ! که بالاخره گفت که به این آقای مدیر جله ای نمیشه اعتماد کرد آدم مریضیه و مواظب خودت باش !!! وای خدا اینم شانسه ما داریم آخه !!!! .... سعی می کردم خیلی محتاطانه برخورد کنم .... روز سوم جله ای منو برد تو اتاق و منو نشوند و ازم پرسید ازدواج کردم یا نه ؟! گفتم نه مجردم ! گفت پس این انگشتر چیه دستت؟! گفتم یادگاریه !!! گفت آها چون تو فرم زدی مجرد فکر کردم نکنه الکی گفتی ؟!!!! گفتم نه ... رفتارای عجیبش هر روز بیشتر از روز قبل میشد .... کارای مسخره ای مثل آرشیو کردن نامه ها رو ازم می خواست ! اصلا انگار نه انگار اینجا دفتر فنی هست ! یه هفته ای طول کشید تا هزاران نامه رو جداسازی کردیم و طبقه بندی کردیم ... و بعد از اون باز هوس می کرد نامه ها یه جور دیگه طبقه بندی شه و ما از اول شروع می کردیم طبقه بندی به روش جدید ! 1 ماه از کار من رسما به مرتب کردن و طبقه بندی زونکن ها گذشت !!!! یه هفته از اومدنم که گذشت بشی رفت مرخصی یه هفته ای مسافرت .... منو جله ای و بادی و منشی مون که زری ! تنها بودیم .... این مدت منو دیوانه کرد جله ! به بهانه های مختلف منو میبرد تو اتاق و پشت سر بچه ها حرف میزد و ازم می خواست جاسوسیشونو بکنم ! که منم گفتم اشتباه گرفتی عمو جون !‌من این کاره نیستم .... مرد متوهمی بود ! همش فکر می کرد بچه ها دارن غیبتشو می کنن دارن مسخرش می کنن یا می خوان تو کارش اختلال ایجاد کنن ! مثلا نمی توست پرینت بگیره بلد نبود می گفت بشی یه کاری کرده من نتونم پرینت بگیرم !!!!!! دیوانه ای بود در نوع خودش !!!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بشی از مرخصی اومد ولی ازش خبری نبود .... خیلی دوست داشتم زودتر برگرده و منو از شر این روانی خلاص کنه .... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;ادامه دارد &lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 08:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khoneye-ma&amp;postid=204</comments>
<dc:creator>khoneye-ma</dc:creator>
<guid>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-204.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز اول کاری</title>
<link>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-203.aspx</link>
<description>
سلام !&lt;p&gt;اول یه چیزی اعتراف کنم که نمیشه نگم ! اگه بدونید با خوندن کامنتاتون من چه ذوقی می زدم ! اگه بدونین از اینکه می دیدم همه دوستای قدیمیم واسم کامنت گذاشتن و اومدن اینجا من چهههههه قدر خوشحال شدم ! نمی دونم چرا این احساس رو داشتم ولی واقعا خوشحال بودم عین روزای اولی که بلاگ نویسی رو شروع کرده بودم ! مرسی ازتون :*&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خببببب من کلی خاطره دارم از این روزا که دوس دارم بنویسمشون ولی خب خیلی هاشون از یادم رفتن دیگه ولی دوس دارم اینکه چه جوری شد رفتم سر کار و تا الان چه جوری پیش رفته رو همه بنویسم .... از اول شروع می کنم و با افراد این مجموعه آشناتون می کنم اول بعد دیگه کم کم برسیم به روزانه نویسی .....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اینکه چی شد و چه جوری شد که از شرکت قبلی اومدم بیرون خودش یه بحث مفصله که اگه دوس داشتین می نویسم اگه نه هم که بی خیالش ;) &lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعد از بیرون اومدن از اون شرکت منحوس ! یه هفته ای بیکار بودم و تو خونه ... تا اینکه به واسطه عموم به این مجموعه معرفی شدم .... مدیر عاملش از دوستای قدیمی بابا و عمومه .... از مهندسای خیلی معروف اینجا و مدیر عامل یه پروژه بزرگ تو مشهد .... راستش روز اولی که خواستیم با عموم برم اونجا که فرم پر کنم و باهام مصاحبه کنه خیلی از ابهت اونجا ترس برم داشته بود ..... ولی اونجوری که تصور می کردم نبود و خیلی بی نظم تر از اونی بود که فکرشو می کردم ! فرمو پر کردم و یه مصاحبه باهام شد و متاسفانه تو قسمت حقوق درخواستی نوشتم بنا به صلاحدید مدیریت که بزرگترین اشتباه رو کردم !!! منم که سااااده ! قرار شد از فرداش برم سر کار .... محل کارم با خونمون خیلی فاصله داره و تقریبا میشه گفت یکی اینور شهره یکی اونور ! .... فردا صبح زود از خواب پاشدم و عموم منو رسوند اونجا .... نامه معرفیمو به منشی دادم و منتظر شدم تا مدیر اونجا بیاد و مشغول شم .... مدیر خان که تشریف اوردن رفتم تو اتاق و فرممو نگاه کرد و یه کم حرف زد و منو برد تو اتاقی که حکم دفتر فنیشونو داره .... پسری که تو اون دفتر کار می کرد و قبلا به اسم می شناختم و اتفاقا خیلی مشتاق دیدنش بودم ! چون خیلی ازش تعریف میشد چه از نظر اخلاق چه قیافه که راستش انقدر خورد تو ذوقم که چی !!! قیافه ای که من تصور می کردم چی بود و .....!!!! ماه رمضون بود و 19 شهریور ....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ادامه دارد .....&lt;/p&gt;&lt;p&gt; حالا واسه هر کدوم از این افراد یه اسم میذارم که راحت تر باشیم .... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;مدیر عامل : عسلی      مدیر خان : جله ای       منشی : زری       همکار پسر دفتر فنی : بشی       آبدارچی : بادی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این اسما تا اینجا تا واسه بقیه هم بعدا یه اسمی بذارم !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Nov 2009 18:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khoneye-ma&amp;postid=203</comments>
<dc:creator>khoneye-ma</dc:creator>
<guid>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-203.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازگشت خانومی !</title>
<link>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-202.aspx</link>
<description>سلاااااااااااااام !!!!!!!!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وااای انقدر ننوشتم که دیگه داشت آدرس وبلاگمم یادم میرفت ! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;خوبین شماها؟ دلم انقدر تنگ شده بود ! اما اصلا دستم به نوشتن نمیومد !!! چند بار هم سعی کردم بیام و بنویسم اما نشد که نشد ! البته تو این مدت همه وبلاگارو خوندم و از حال همه هم باخبرم ولی کامنت واسه هیچکس نمیذاشتم ! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;خب اتفاقای مهمی که این مدت واسم افتاده رو بگم که خودمم الان ذوق نوشتنم زده بالا !!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مهمترین خبر اینکه از اون شرکت مزخرفی که قبلا توش کار می کردم اومدم بیرون ! انقدر کارای زن رئیس بی شرمانه و وقیحانه بود که دیگه نمی تونستم تحمل کنم ! و زدم بیرون .... چند روزی بیکار بودم تا عموم یه کار خوب واسم پیدا کرد ... یه شرکت خیلی خیلی بزرگ و خیلی معروف که داره رو یه پروژه خیلی بزرگ کار می کنه که تا 7 - 8 سال دیگه فکر کنم تموم شه ! .... انقدر محل کار جدیدمو دوست دارم که چی ... البته اینجا هم مشکلات خاص خودش و اعصاب خوردیهای خودشو داره که طبیعی هست ولی در کل اینجا نسبت به جای قبلی بهشتیه واسه خودش !!! هم تو پوشش ظاهری که با هر لباسی بخوای می تونی بری هم تو روابط بین آدما و هم کلی چیز دیگه ! اینجا هممون تقریبا همسن هم هستیم ... دختر و پسر و همه هوای همو داریم و با هم خوبیم .... من و همکارم که یه دختری هست که بهش میگیم &quot;ف&quot; تو دفتر فنی کار می کنیم و نزدیک پروژه هستیم .... پسرا هم تو خود پروژه هستن که مسئولین نظارت و مهندسای اجرا هستن .... دفتر مرکزی شرکت هم یه جای دیگس که دفتر فنی ما رابط مرکزی و اجرایی و مشاوراس ..... شرکت ما هم پره از ماجراهای جالب و خنده دار و گاهی ناراحت کننده ! که از این به بعد تعریف می کنم جالباشو ! ..... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;ساعت کاریم از 8 صبحه تا 4:30 بعداز ظهر ... بعضی روزا بیکاریم و کار نیست که با همکارم یا حرف می زنیم یا موزیک گوش میدیم یا استراحت می کنیم یا بچه ها میان غیبت می کنیم ! :)) .... البته این اتفاقا چند روزه میفته چون چند روزه که مدیر پروژه از سمتش اخراج شده ! و شده سرپرست نظارت و دفتر ما شده واسه من و همکارم ! حال می کنیم واسه خودمون !!! .... این مدیر قبلی که بهش میگیم &quot; ج &quot; یه مرد مزخرف اعصاب خرد کن روانی متشنج و .... بود که از اولی که من رفتم سر کار ( 19 شهریور ) تا چند روز پیش رئیس و مدیر پروژه بود و اتاقش تو همین دفتر .... ماجراها داشتیم ما با این مرد دیوانه !!!! که خدارو شکر دفتر مرکزی و هیئت عامل از کاراش خسته شدن و پرتش کردن بیرون و شد سرپرست نظارت !ما که راااااااااااااحت شدیم ولی بیچاره پسرا که چی بکشن از دست این مرد خل و چل !!!! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;حالا کم کم تعریف می کنم و آشنا میشین با همه چی ! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;دیگه اینکه شغل دومم هم خوب پیش میره ! :D .... آره دیگه همون اوریفلیم رو میگم ;) ..... هم همکارام هم دوستام هم فامیلام هم آدمای غریبه :)) کلی سفارش دادن که البته این انبار بی تربیت طبق معمول خالی بود و دست مارو گذاشت تو پوست گردو و از هر سفارشی فقط نصفشو داشت یا کمتر !!! :( .... دیگه حسابی سرم گرمه به این 2 تا شغل شریفی که هیچ ربطی هم به هم ندارن :)) .... اینم بگم که اوریفلیم یه حراجی چند روزه گذاشته واسه بعضی از محصولاتش که از 24 آبان شروع میشه تا 9 آذر و کلی جواهرات قشنگ قشنگ و بعضی لوازم آرایشارو با 30% تخفیف می فروشه ! من همه کاتالوگشو اسکن کردم و میذارم اینجا که اگه کسی خوشش اومد و خواست سفارش بذاره بهم بگه .....  من چون خودم عااااشق بدلیجاتم و قیمتا تو دستمه به نظرم این قیمتایی که حراج خوردن خیلی مناسب شده ... همشونم شیکن و من دلم از همشون خواستههههه :) ..... حالا شمام ببینید شاید خوشتون اومد ;) -------&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://khoneye-ma.blogfa.com/page/oriflame.aspx&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt; اینجا &lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خیلی دوست دارم برگردم به روزانه نویسی که قبلا هم می کردم ! خیلی دلم تنگ شده واسه نوشتن ! تمام سعی خودمو می کنم که اینجا رو به روز نگه دارم ... خوشبختانه بلاگفا امکان خصوصی نویسی رو هم اضافه کرده واسه بعضی مواقع خاص ;) &lt;/p&gt;&lt;p&gt;دوستتون دارم و زود برمیگردم با کلی ماجراهای جالب انگیز ناک :D&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 14:00:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khoneye-ma&amp;postid=202</comments>
<dc:creator>khoneye-ma</dc:creator>
<guid>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-202.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باز هم مرگ...</title>
<link>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-201.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;span class=&quot;news_lead&quot; id=&quot;Newsdetails2_lblLead&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#000000&quot;&gt;پرواز شماره 1525 تهران ـ مشهد شرکت هواپیمایی آریاتور عصر امروز جمعه در فرودگاه شهید هاشمی‌نژاد مشهد دچار سانحه شد و 15 تا 20 نفر را به کام مرگ فرستاد.&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt; &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 24 Jul 2009 20:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khoneye-ma&amp;postid=201</comments>
<dc:creator>khoneye-ma</dc:creator>
<guid>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-201.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دو</title>
<link>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-200.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt;دوباره سلام &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خیلی سعی کردم جلوی تنبلیمو بگیرمو دوباره بیام و ادامشو بنویسم ... چه قدر هم سخت بود ... آدم وقتی یه مدت ننویسه کلا همه چی یادش میره ! ... &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;2 تا اتفاق مهم این مدت افتاد که حیفه ننویسمش .... تاریخای دقیقشون یادم نیست حدودی می گم....&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حدود سه هفته پیش قرار گذاشتیم یه روز جمعه با بچه ها بریم بیرون .... منا قرار بود هماهنگ کنه که ساعت 11:15 شب زنگ زد و گفت فردا بریم بیرونشهر ... قرار شد منا , داداشش معین , مینا خواهرش , بهی دوست معین بیان ... اون شب دختر خالم خونه ما بود منم از باباش اجازشو گرفتم که فردا با ما بیاد .... حامدم که پایه بیرون رفتن !! ( از اینکه تا حالا شخصی به اسم حامدو معرفی نکردم که کیه معذرت می خوام اما به دلایلی که خیلی هاتونم می دونید !!! نمی تونم دقیقا بگم کیه ولی فقط همینقدر بگم که نهههه خبرایی نیست و اینا !!! &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot; height=18&gt;) دیگه تا آماده شدیم و وسایلمونو جمع کردیم شد ساعت 1 ... خوابیدیم و می خواستیم 6 هم پاشیم .... سر ساعت از خواب بیدار شدم !!! و اول حامدو بیدار کردم بعدم زی زی رو .... تند تند حاضر شدیم و رفتیم سر قرار .... می خواستیم با اتوبوس بریم جاغرق ( یه منطقه ییلاقیه خارج شهر ) تو اتوبوس هم کلی مسخره بازی در اوردیم که همه چپ چپ نگامون می کردن تیپ و قیافه هامونم خیلی با آدمای تو اتوبوس فرق می کرد به چشم بد نگامون می کردن !!! بالاخره رسیدیم و باید کلی پیاده روی می کردیم تو آب و رودخونه تا برسیم یه جایی و بشینیم .... خیلی باحال بود راه رفتن تو آب .... من کفشای خوبمو پوشیده بودم و اولش کلی غر زدم و حواسم بود خیس نشم ولی بی فایده بود باید خیس می شدیم ! .... یه ساعتی راه رفتیم و تو راه هی خندیدیم و عکس گرفتیمو مسخره بازی در اوردیم و حرف زدیم تا نشستیم صبحانه بخوریم .... از اول مسیر نون خریدیم و پنیر .... آتش روشن کردیم و چایی رو آتیشم درست کردیم و حامدم که بچه سوسولمون بود :* کلی شکلات و خوراکیای خارجی اورده بود ! الهی قربونش برم بچمو ! انقدر غر غر کردم که کفش و جوراب و شلوارم خیس بود که واسم جورابا و کفشامو شست گذاشت خشک شه  &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt;  ( به قول خودش تو عمرش جوراب کسی مخصوصا یه دخترو نشسته بود !!! &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt;) ولی چه فایده ! بعد صبحانه باز راه افتادیم و رفتیم تو آب تا ظهر که باز نشستیم و اتراق کردیم واسه نهار .... دوباره آتیش روشن کردیم و بچه ها جگر اورده بودن سرخ کردن حامدم کالباس اورده بود ... تا نهار حاضر شه کلی خندیدیم و خوردیم ! ... با منا بودن کلا یعنی خنده ! ترک دیوار رو هم جوری برات تعریف می کنه که غش می کنی از خنده !!! تازه اون روزا خیلی ذهنش درگیر بود و تو خودش بود ! .... نهارو که خوردیم معین و بهی بساط قلیونو راه انداختن و به به &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; height=18&gt;!!!! تعداد زیاد بود قلیونم کوچیک بود زود تموم میشد نفری چند پک بیشتر نمی رسید ! ولی خیلی چسبید  .... تا ساعت 4:30 نشستیم و چون مسیر برگشت خیلی طولانی بود و 2 ساعت پیاده روی تو آب بود جمع کردیم بساطمونو و برگشتیم .... اونجا اونقدر از ته دل خندیدیم که من همون جا به بچه ها گفتم بچه ها یه جوری از تو دماغمون در میاد این خوشحالیامون !!! همه گفتن نه بابا خدا نکنه .... ولی ...!!! همین طور شد که من گفتم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; height=18&gt;! .... شنبه که رفتم سر کار زن فضول رئیس طرفای ظهر با بچه اش اومد ... اینجا به زن رئیس می گم زورو و به دختر کوچیک 4 سالش میگم شیلا ( پرنده خبرکش سندباد! ) .... همین جوری تو شرکت صداشون می کنیم رمزی چون صدا و تصویرمون ضبط میشه !!! ... ظهر که اومدن شیلا دوید اومد طرف منا و بلند گفت من ازت بدم میاد ! چرا سارا و زی زی رو به زور بردی بیرون اونم تازه با پسرا !!!!!!!!!!!!! چشامون داشت از حدقه در میومد !!!! که یعنی اینا از کجا فهمیدن !!! بچه خیلی آنتنه ! هم اینوری خبر میده هم اونوری خبر میاره ! منا هم هی خواست از زیر زبونش حرف بکشه که مامانش زود اومد و بردش مثلا براش آبمیوه بخره ! ولی 15 دقیقه بعد با گریه شیلا اومدن تو و معلوم شد داشته دعواش می کرده !!! بعد این زورو اومد نشست پیش منا و بازجوییش کرد که جمعه کجا بوده با کی بوده چرا من بودم چرا دختر خالم بوده ! چرا پسر بوده و و و و و و ....!!!! بعد از منا هم نوبت من شد و بردم اتاق کنفرانسو بازجوییم کرد !!! منم که اشکم دم مشکمه زرتی زدم زیر گریه &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; height=18&gt;!!! حالا دهنم قفل شده بود بگم تو رو سننه زنیکه آخه &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/31.gif&quot; height=18&gt;!!! بهم می گفت تو چرا با پسرا رفتی بیرون ! من می تونم اخراجت کنم ! اصلا دوست ندارم با بچه های شرکت برنامه بریزین و ....!!! خلاااااااااااااصه بعد کلی ماجراجویی و کارگاه بازی فهمیدیم که کسی ( یکی از جاسوسای شرکت !) که الحمدالله همیشه همه جای شهر و بیرون شهر و خارج کشور !!!! وجود دارن اومدن راپورت دادن !!! آی ما سوختیم !!! ... واین بازجویی ها و بازخواست ها و تهدید به اخراج شدن ها دقیقا تا 9 روز بعد از اون جمعه ادامه داشت !!!! و ما تعهد دادیم که دیگه برنامه نذاریم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; height=18&gt;!!! اعصاب هممون اون روزا به شدت ... بود !!! هم من و منا که متهم بودیم هم همه بچه ها که می گفتن مسائل بیرون شرکت به کسی ربطی نداره ! اما .... رئیس از جریان خبر نداشت ! یعنی اونقدر زورو آدم کثافتیه که نمی ذاره به گوش اون برسه و همه اون تهدیدا از طرف خودش بود ! اینم چند روز پیش کشف کردیم که رئیس اصلا روحشم خبر نداشته !!! خلاصه که از دماغمون در اومد که چه در اومدنی !!!! چند روز فقط کارمون گریه و حرص خوردن بود !  .... به ما که خوش گذشت اون روز جمعه ای که معروف شده به جمعه دردسر ساز !!! بقیه اش هم گذشت و رفت و یه کینه و نفرت عمیق بین ما و زورو به وجود اورد ! &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; height=18&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خیلی دوست دارم یه عکس از اونجا بذارم ... تنها عکسی که صورت کسی توش معلوم نیست همین بود ! این آبی که می بینین داره میره مسیر پیاده رویمون بود که 2 ساعت تو اون گرما تو آب یخش راه رفتیم و حالشو بردیم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt; .... ( &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://sara777.persiangig.com/DSC00388.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0099ff&gt;+&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; )&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-----------------------------------------&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حجم مطالبی که میخوام تعریف کنم زیاده واسه همین تو چند بخش تعریف می کنم ....&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;این مدت که حامد اینجا بود و بعدش رفت و دوباره برگشت و دوباره رفت ما خیلی با هم بیرون رفتیم .... واسم چند تا یادگاری گرفت که عکساشونو می ذارم .... جریان هر کدومم تعریف می کنم .... بقیه حرفام تو پست شماره سه ....&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اولین هدیه ای که ازش گرفتم روزی بود که با دختر عمو کوچیکم با حامد رفتیم طرقبه ... عصر رفتیم تا شب ... اول رفتیم قلیون و چای و بعدشم شام .... اون جایی که رفتیم واسه قلیون چایی یه پسری بود که یه کارتی رو نشون داد که کر و لاله ... اول فکر کردیم پول می خواد ولی وقتی حامد بهش پول داد قبول نکرد و اشاره کرد به ساکش و گفت ازم خرید کن ... تو ساکش پر عروسک بود .... تو اون همه عروسک من عااااشق این بچه هام ! شدم و جفتشونو حامد واسم خرید .... کوچیکه که اسمشم نیناست !! جاسویچیه و بزرگه که خواهرشه اسمشم ناناست !!! عروسکه ... اسمارو هم باباشون انتخاب کرده !!! اینقدر این دم درازشونو من دوست دارممممممم .... &lt;A href=&quot;http://sara777.persiangig.com/DSC00402.jpg&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 118px; HEIGHT: 137px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;nina &amp; nana&quot; align=baseline src=&quot;http://sara777.persiangig.com/DSC00402.jpg&quot; width=137 height=919&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دومین هدیه رو روزی گرفتم که حامد داشت بر می گشت شهرشون و صبح منو رسوند شرکت و خودش رفت یه کم خرید کنه و بره فرودگاه ... ساعت 2 پروازش بود ... ساعت 1 زنگ زد بهم که بپر یه دقیقه بیا دم در یه کار مهم دارم باهات ... منم سریع پریدم پایین و با یه کم تاخیر رسید و یه جعبه کوچولو رو بهم داد و زود خداحافظی کرد و رفت .... منم زود برگشتم بالا کسی شک نکنه ! .... بازش که کردم دیدم توش یه انگشتر بود که تقریبا بزرگ بود و نگینای رنگی داشت .... دستم که کردم واسه تمام انگشتام بزرگ بود .... که حامد فهمید ناراحت شد و گفت بذار برگشتم میریم عوضش می کنیم .... روزی که دوباره برگشت اینجا یه روز بعد شرکت اومد دنبالم و رفتیم اونجایی که خریده بود ( هم واسه من هم خواهرش ) و من اون انگشترو با دو تا دیگه عوض کردم که این دو تا رو خیلی بیشتر دوست دارم اون قبلی خیلی بزرگ بود این مدلی بیشتر می پسندم ....  &lt;A href=&quot;http://sara777.persiangig.com/DSC00396.jpg&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 120px; HEIGHT: 125px&quot; border=0 hspace=0 alt=angoshtar align=baseline src=&quot;http://sara777.persiangig.com/DSC00396.jpg&quot; width=431 height=642&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و سومین هدیه اش هم روزی بهم داد که داشت می رفت دوباره .... سه تا مجسمه است که شبی که رفته بودن بیرون واسم خریده بود و فرداش که بعد شرکت اومد دنبالم بهم داد .... اینقدر این موهای ژولیده پولیدشونو دوست دارم من !!! اینا هنوز اسم ندارن ولی جزو بچه هام حساب میشن !!!! فعلا 5 تا دارم !!! تا خدا چی بخواد !!! اینم سه تا پسرام &lt;A href=&quot;http://sara777.persiangig.com/DSC00398.jpg&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 138px; HEIGHT: 113px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;3 boy&quot; align=baseline src=&quot;http://sara777.persiangig.com/DSC00398.jpg&quot; width=358 height=541&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 19 Jul 2009 20:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khoneye-ma&amp;postid=200</comments>
<dc:creator>khoneye-ma</dc:creator>
<guid>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-200.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک</title>
<link>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-198.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt;سلااااااااااااااااااام&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خوبین؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;وای من چه قدر تنبل شدم تو نوشتن !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;چند روزه می خوام بیام بنویسم ها ولی هر دفعه به یه بهونه ای نمیشه !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;کلی هم حرف و ماجرا دارم واسه تعریف کردن که کلی شو یادم رفته !!! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;الانم اومدم تا جایی که میشه بنویسم باز بقیه شو فردا ( ایشالا ) ادامه بدم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;از امروز شروع کنم برم عقب !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یادتونه پارسال تقریبا همین حدودا عروسی دوست صمیمیم بود؟ سحر .... امروز بعد یک سال دقیقا ! قسمت شد ! و رفتم دیدمش.... از وقتی ازدواج کرده خیلی درگیر شده ... شوهرش امریکاس ( مارپل جونم سیاتل زندگی می کنه :)) ) ۴ ماه اول ازدواج که ایران بود اصلا نشد ببینمش ... بعدشم هی می رفتن ترکیه و دوبی و همدیگه رو می دیدین نمیشد باهاش قرار گذاشت .... پدر شوهرش ایرانه و مریض بود خونه اونا بود و از اون مراقبت می کرد خونه خودشون نبود ... چند بار قرار گذتشتیم با هم که هی کنسل شد و نشد ببینمش.... امشب خیلی غیر منتظره زنگ زد و گفت دیگه خیلی دلم تنگ شده برات و بیا ببینمت ... منم رفتم خونشون و فیلم و عکسای عروسیشو دیدم ... قربونش برم :* واسم یکی از عکساشونو گذاشته بودکنار بهم داد .... حرف زدیم و یه عالمه عکس دیدیم ... عروسی عقد ماه عسل .... خوشبخت بشن :X هنوز کارش درست نشده که بره پیش شوهرش .... با کلاس زبان و نقاشی سر خودشو گرم کرده ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;هفته پیش رئیس جان رفتن مسافرت و اون یه هفته آزادی بود ! البته دوربین ها و میکروفون ها به شدت ما رو زیر نظر داشتن و شدید کنترل می شدیم ! ولی باز هم وقتی کسی بالا سرت نباشهیه چیز دیگس ! روز اول که تا ۱ بیشتر وانستادم و با حامد رفتیم بیرون ! و عین خلا سر ظهر رفتیم کافی شاپ چیز کیک و میلک شیک و پاستا خوردیم =)) روز دومو رفتم سرکار عین آدم فرداش کلا نرفتم !:-&quot; پس فرداش رفتم باز فرداش نرفتم ! انقد حال داد !!! حامدم ۵ شنبه رفت و من شب قبلش دیدمش .... فعلا رفته شمال صفا سیتی بعدشم میره شهر خودشون !!! شاید باز بیاد اینجا دوباره ببینمش .... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خب فعلا بسه ... بقیه شو فردا می نویسم احتمالا ... خیلی هاشو یادم رفته ولی هر چی یادم بیاد رو می نویسم .... روزای جالبی بودن که حیف شد ننوشتم .... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 18 Jul 2009 20:18:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khoneye-ma&amp;postid=198</comments>
<dc:creator>khoneye-ma</dc:creator>
<guid>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-198.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بخواب ای خواهر نازم</title>
<link>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-197.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000000&quot;&gt;&lt;strong&gt;بخواب اي خواهر نازم ندايم-- كه روح پاك تو گردد صدايم---- ندا دادي تو ما را با صداقت-- قسم بر آن نگاه بي گناهت ---- كه رايت را بگيريم از سياهي-- كه همره ما نگرديم با تباهي---- كه همواره به ظالم ما بتازيم-- كه دائم جاودان راهت بسازيم---- بخواب اي خواهرم آرام آرام-- بخواب اي نو شكفته اي دلارام---- شهيد راه پاكي ها تو بودي -- مبارز با تباهي ها تو بودي---- تو كه هرگز نبودي خاك و خاشاك-- چرا افتاده اي اينگونه در خاك؟---- ندايم اي نداي سرزمينم-- صداي جاودان اين زمينم ---- صداي تو شود داد دليران-- نداي تو شود فرياد ايران&lt;/strong&gt; &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000000&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000000&quot;&gt;انقدر گریه کردم که چشام دیگه نمی بینه .... انقدر حالم بده که نم یتونم توصیفش کنم .... فکر نکنم کسی باشه که اون فیلم شهید شدن دختر جوون رو ندیده باشه .... فکر نکنم آدمی وجود داشته باشه تو دنیا که اون فیلم رو دیده باشه و از ته دل گریه نکرده باشه .... خدایا چی داره به سر ما میاد ؟.... خدایا این خونایی که ریخته میشه رو کی می خواد جوابگوش باشه؟.... &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000000&quot;&gt;هر کاری کردم با پسر عمم تماس بگیرم نشد همه موبایا قطع بود .... فقط ۵ دقیقه تونست آن شه و تند تند خبرارو بده ... امروز هم مثه هر روز تو خیابون بوده ..... امروز هم مثل هر روز از این حروم زاده ها کتک خورده و به قول خودش دیگه شناخته نمیشه چون فرم صورتش به هم ریخته و بنفش شده !!! امروز هم از کشته شدن آدمایی می گفت که برای آزادی به خیابون اومده بودن ..... امروز هم از وحشی هایی گفت که لرزه به تمام وجودت می انداخت .... من نمی تونم تصورم کنم وضع اونجارو ... تا نبینی نمی تونی بفهمی ... حتی با دیدن فیلم .... تا با چشم خودت نبینی دارن چه وحشیانه میزنن و می کشن هیچی نمی فهمی .... اوضاع بحرانیه .... معلوم نیست آخرش چی می خواد بشه ... چند تا کشته قراره بدیم و ..... کاش من تهران بودم .... از اینکه تو شهر ما خیلی خبری نیست احساس خیلی بدی دارم .... &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000000&quot;&gt;اس ام اس ها چند ساعتی وصل شد و دوباره .....!!! اوضاع از اونی که فکرشو می کردم داره بدتر میشه .... موسوی غسل شهادت کرده .... و این یعنی ممکنه هر اتفاقی بیفته .... ترس من فقط از اینه که این همه خون بی گناهی که داره ریخته میشه به نتیجه نرسه و الکی کشته بدیم ... خدا به همه رحم کنه .... روزای خیلی خیلی بدی دارن تکرار میشن ... روزایی که تو کتابای تاریخ هم کم نخوندیم ازشون .... &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000000&quot;&gt;ساعت ۳ .... باید خواب باشم ... ولی یه لحظه هم از جلو چشمم نمیره کنار لحظه پرپر شدن اون دختر .... و فریادهایی که می زدن .... روحش قرین رحمت &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 Jun 2009 23:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khoneye-ma&amp;postid=197</comments>
<dc:creator>khoneye-ma</dc:creator>
<guid>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-197.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
