<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>من و خودم!</title>
<link>http://khoneye-ma.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 24 Jul 2009 20:24:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>باز هم مرگ...</title>
<link>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-201.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2009/07/460035_orig.jpg&quot; width=382 height=346&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 385px; HEIGHT: 343px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2009/07/460036_orig.jpg&quot; width=346 height=342&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 389px; HEIGHT: 349px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2009/07/460033_orig.jpg&quot; width=338 height=345&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 387px; HEIGHT: 345px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2009/07/460034_orig.jpg&quot; width=358 height=342&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN dir=rtl id=Newsdetails2_lblLead class=news_lead&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پرواز شماره 1525 تهران ـ مشهد شرکت هواپیمایی آریاتور عصر امروز جمعه در فرودگاه شهید هاشمی‌نژاد مشهد دچار سانحه شد و 15 تا 20 نفر را به کام مرگ فرستاد.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN dir=rtl class=news_lead&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 24 Jul 2009 20:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khoneye-ma&amp;postid=201</comments>
<dc:creator>khoneye-ma</dc:creator>
<guid>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-201.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دو</title>
<link>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-200.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt;دوباره سلام &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خیلی سعی کردم جلوی تنبلیمو بگیرمو دوباره بیام و ادامشو بنویسم ... چه قدر هم سخت بود ... آدم وقتی یه مدت ننویسه کلا همه چی یادش میره ! ... &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;2 تا اتفاق مهم این مدت افتاد که حیفه ننویسمش .... تاریخای دقیقشون یادم نیست حدودی می گم....&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حدود سه هفته پیش قرار گذاشتیم یه روز جمعه با بچه ها بریم بیرون .... منا قرار بود هماهنگ کنه که ساعت 11:15 شب زنگ زد و گفت فردا بریم بیرونشهر ... قرار شد منا , داداشش معین , مینا خواهرش , بهی دوست معین بیان ... اون شب دختر خالم خونه ما بود منم از باباش اجازشو گرفتم که فردا با ما بیاد .... حامدم که پایه بیرون رفتن !! ( از اینکه تا حالا شخصی به اسم حامدو معرفی نکردم که کیه معذرت می خوام اما به دلایلی که خیلی هاتونم می دونید !!! نمی تونم دقیقا بگم کیه ولی فقط همینقدر بگم که نهههه خبرایی نیست و اینا !!! &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot; height=18&gt;) دیگه تا آماده شدیم و وسایلمونو جمع کردیم شد ساعت 1 ... خوابیدیم و می خواستیم 6 هم پاشیم .... سر ساعت از خواب بیدار شدم !!! و اول حامدو بیدار کردم بعدم زی زی رو .... تند تند حاضر شدیم و رفتیم سر قرار .... می خواستیم با اتوبوس بریم جاغرق ( یه منطقه ییلاقیه خارج شهر ) تو اتوبوس هم کلی مسخره بازی در اوردیم که همه چپ چپ نگامون می کردن تیپ و قیافه هامونم خیلی با آدمای تو اتوبوس فرق می کرد به چشم بد نگامون می کردن !!! بالاخره رسیدیم و باید کلی پیاده روی می کردیم تو آب و رودخونه تا برسیم یه جایی و بشینیم .... خیلی باحال بود راه رفتن تو آب .... من کفشای خوبمو پوشیده بودم و اولش کلی غر زدم و حواسم بود خیس نشم ولی بی فایده بود باید خیس می شدیم ! .... یه ساعتی راه رفتیم و تو راه هی خندیدیم و عکس گرفتیمو مسخره بازی در اوردیم و حرف زدیم تا نشستیم صبحانه بخوریم .... از اول مسیر نون خریدیم و پنیر .... آتش روشن کردیم و چایی رو آتیشم درست کردیم و حامدم که بچه سوسولمون بود :* کلی شکلات و خوراکیای خارجی اورده بود ! الهی قربونش برم بچمو ! انقدر غر غر کردم که کفش و جوراب و شلوارم خیس بود که واسم جورابا و کفشامو شست گذاشت خشک شه  &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt;  ( به قول خودش تو عمرش جوراب کسی مخصوصا یه دخترو نشسته بود !!! &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt;) ولی چه فایده ! بعد صبحانه باز راه افتادیم و رفتیم تو آب تا ظهر که باز نشستیم و اتراق کردیم واسه نهار .... دوباره آتیش روشن کردیم و بچه ها جگر اورده بودن سرخ کردن حامدم کالباس اورده بود ... تا نهار حاضر شه کلی خندیدیم و خوردیم ! ... با منا بودن کلا یعنی خنده ! ترک دیوار رو هم جوری برات تعریف می کنه که غش می کنی از خنده !!! تازه اون روزا خیلی ذهنش درگیر بود و تو خودش بود ! .... نهارو که خوردیم معین و بهی بساط قلیونو راه انداختن و به به &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; height=18&gt;!!!! تعداد زیاد بود قلیونم کوچیک بود زود تموم میشد نفری چند پک بیشتر نمی رسید ! ولی خیلی چسبید  .... تا ساعت 4:30 نشستیم و چون مسیر برگشت خیلی طولانی بود و 2 ساعت پیاده روی تو آب بود جمع کردیم بساطمونو و برگشتیم .... اونجا اونقدر از ته دل خندیدیم که من همون جا به بچه ها گفتم بچه ها یه جوری از تو دماغمون در میاد این خوشحالیامون !!! همه گفتن نه بابا خدا نکنه .... ولی ...!!! همین طور شد که من گفتم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; height=18&gt;! .... شنبه که رفتم سر کار زن فضول رئیس طرفای ظهر با بچه اش اومد ... اینجا به زن رئیس می گم زورو و به دختر کوچیک 4 سالش میگم شیلا ( پرنده خبرکش سندباد! ) .... همین جوری تو شرکت صداشون می کنیم رمزی چون صدا و تصویرمون ضبط میشه !!! ... ظهر که اومدن شیلا دوید اومد طرف منا و بلند گفت من ازت بدم میاد ! چرا سارا و زی زی رو به زور بردی بیرون اونم تازه با پسرا !!!!!!!!!!!!! چشامون داشت از حدقه در میومد !!!! که یعنی اینا از کجا فهمیدن !!! بچه خیلی آنتنه ! هم اینوری خبر میده هم اونوری خبر میاره ! منا هم هی خواست از زیر زبونش حرف بکشه که مامانش زود اومد و بردش مثلا براش آبمیوه بخره ! ولی 15 دقیقه بعد با گریه شیلا اومدن تو و معلوم شد داشته دعواش می کرده !!! بعد این زورو اومد نشست پیش منا و بازجوییش کرد که جمعه کجا بوده با کی بوده چرا من بودم چرا دختر خالم بوده ! چرا پسر بوده و و و و و و ....!!!! بعد از منا هم نوبت من شد و بردم اتاق کنفرانسو بازجوییم کرد !!! منم که اشکم دم مشکمه زرتی زدم زیر گریه &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; height=18&gt;!!! حالا دهنم قفل شده بود بگم تو رو سننه زنیکه آخه &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/31.gif&quot; height=18&gt;!!! بهم می گفت تو چرا با پسرا رفتی بیرون ! من می تونم اخراجت کنم ! اصلا دوست ندارم با بچه های شرکت برنامه بریزین و ....!!! خلاااااااااااااصه بعد کلی ماجراجویی و کارگاه بازی فهمیدیم که کسی ( یکی از جاسوسای شرکت !) که الحمدالله همیشه همه جای شهر و بیرون شهر و خارج کشور !!!! وجود دارن اومدن راپورت دادن !!! آی ما سوختیم !!! ... واین بازجویی ها و بازخواست ها و تهدید به اخراج شدن ها دقیقا تا 9 روز بعد از اون جمعه ادامه داشت !!!! و ما تعهد دادیم که دیگه برنامه نذاریم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; height=18&gt;!!! اعصاب هممون اون روزا به شدت ... بود !!! هم من و منا که متهم بودیم هم همه بچه ها که می گفتن مسائل بیرون شرکت به کسی ربطی نداره ! اما .... رئیس از جریان خبر نداشت ! یعنی اونقدر زورو آدم کثافتیه که نمی ذاره به گوش اون برسه و همه اون تهدیدا از طرف خودش بود ! اینم چند روز پیش کشف کردیم که رئیس اصلا روحشم خبر نداشته !!! خلاصه که از دماغمون در اومد که چه در اومدنی !!!! چند روز فقط کارمون گریه و حرص خوردن بود !  .... به ما که خوش گذشت اون روز جمعه ای که معروف شده به جمعه دردسر ساز !!! بقیه اش هم گذشت و رفت و یه کینه و نفرت عمیق بین ما و زورو به وجود اورد ! &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; height=18&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خیلی دوست دارم یه عکس از اونجا بذارم ... تنها عکسی که صورت کسی توش معلوم نیست همین بود ! این آبی که می بینین داره میره مسیر پیاده رویمون بود که 2 ساعت تو اون گرما تو آب یخش راه رفتیم و حالشو بردیم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt; .... ( &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://sara777.persiangig.com/DSC00388.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0099ff&gt;+&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; )&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-----------------------------------------&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حجم مطالبی که میخوام تعریف کنم زیاده واسه همین تو چند بخش تعریف می کنم ....&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;این مدت که حامد اینجا بود و بعدش رفت و دوباره برگشت و دوباره رفت ما خیلی با هم بیرون رفتیم .... واسم چند تا یادگاری گرفت که عکساشونو می ذارم .... جریان هر کدومم تعریف می کنم .... بقیه حرفام تو پست شماره سه ....&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اولین هدیه ای که ازش گرفتم روزی بود که با دختر عمو کوچیکم با حامد رفتیم طرقبه ... عصر رفتیم تا شب ... اول رفتیم قلیون و چای و بعدشم شام .... اون جایی که رفتیم واسه قلیون چایی یه پسری بود که یه کارتی رو نشون داد که کر و لاله ... اول فکر کردیم پول می خواد ولی وقتی حامد بهش پول داد قبول نکرد و اشاره کرد به ساکش و گفت ازم خرید کن ... تو ساکش پر عروسک بود .... تو اون همه عروسک من عااااشق این بچه هام ! شدم و جفتشونو حامد واسم خرید .... کوچیکه که اسمشم نیناست !! جاسویچیه و بزرگه که خواهرشه اسمشم ناناست !!! عروسکه ... اسمارو هم باباشون انتخاب کرده !!! اینقدر این دم درازشونو من دوست دارممممممم .... &lt;A href=&quot;http://sara777.persiangig.com/DSC00402.jpg&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 118px; HEIGHT: 137px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;nina &amp; nana&quot; align=baseline src=&quot;http://sara777.persiangig.com/DSC00402.jpg&quot; width=137 height=919&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دومین هدیه رو روزی گرفتم که حامد داشت بر می گشت شهرشون و صبح منو رسوند شرکت و خودش رفت یه کم خرید کنه و بره فرودگاه ... ساعت 2 پروازش بود ... ساعت 1 زنگ زد بهم که بپر یه دقیقه بیا دم در یه کار مهم دارم باهات ... منم سریع پریدم پایین و با یه کم تاخیر رسید و یه جعبه کوچولو رو بهم داد و زود خداحافظی کرد و رفت .... منم زود برگشتم بالا کسی شک نکنه ! .... بازش که کردم دیدم توش یه انگشتر بود که تقریبا بزرگ بود و نگینای رنگی داشت .... دستم که کردم واسه تمام انگشتام بزرگ بود .... که حامد فهمید ناراحت شد و گفت بذار برگشتم میریم عوضش می کنیم .... روزی که دوباره برگشت اینجا یه روز بعد شرکت اومد دنبالم و رفتیم اونجایی که خریده بود ( هم واسه من هم خواهرش ) و من اون انگشترو با دو تا دیگه عوض کردم که این دو تا رو خیلی بیشتر دوست دارم اون قبلی خیلی بزرگ بود این مدلی بیشتر می پسندم ....  &lt;A href=&quot;http://sara777.persiangig.com/DSC00396.jpg&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 120px; HEIGHT: 125px&quot; border=0 hspace=0 alt=angoshtar align=baseline src=&quot;http://sara777.persiangig.com/DSC00396.jpg&quot; width=431 height=642&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و سومین هدیه اش هم روزی بهم داد که داشت می رفت دوباره .... سه تا مجسمه است که شبی که رفته بودن بیرون واسم خریده بود و فرداش که بعد شرکت اومد دنبالم بهم داد .... اینقدر این موهای ژولیده پولیدشونو دوست دارم من !!! اینا هنوز اسم ندارن ولی جزو بچه هام حساب میشن !!!! فعلا 5 تا دارم !!! تا خدا چی بخواد !!! اینم سه تا پسرام &lt;A href=&quot;http://sara777.persiangig.com/DSC00398.jpg&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 138px; HEIGHT: 113px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;3 boy&quot; align=baseline src=&quot;http://sara777.persiangig.com/DSC00398.jpg&quot; width=358 height=541&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 19 Jul 2009 20:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khoneye-ma&amp;postid=200</comments>
<dc:creator>khoneye-ma</dc:creator>
<guid>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-200.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک</title>
<link>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-198.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt;سلااااااااااااااااااام&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خوبین؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;وای من چه قدر تنبل شدم تو نوشتن !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;چند روزه می خوام بیام بنویسم ها ولی هر دفعه به یه بهونه ای نمیشه !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;کلی هم حرف و ماجرا دارم واسه تعریف کردن که کلی شو یادم رفته !!! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;الانم اومدم تا جایی که میشه بنویسم باز بقیه شو فردا ( ایشالا ) ادامه بدم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;از امروز شروع کنم برم عقب !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یادتونه پارسال تقریبا همین حدودا عروسی دوست صمیمیم بود؟ سحر .... امروز بعد یک سال دقیقا ! قسمت شد ! و رفتم دیدمش.... از وقتی ازدواج کرده خیلی درگیر شده ... شوهرش امریکاس ( مارپل جونم سیاتل زندگی می کنه :)) ) ۴ ماه اول ازدواج که ایران بود اصلا نشد ببینمش ... بعدشم هی می رفتن ترکیه و دوبی و همدیگه رو می دیدین نمیشد باهاش قرار گذاشت .... پدر شوهرش ایرانه و مریض بود خونه اونا بود و از اون مراقبت می کرد خونه خودشون نبود ... چند بار قرار گذتشتیم با هم که هی کنسل شد و نشد ببینمش.... امشب خیلی غیر منتظره زنگ زد و گفت دیگه خیلی دلم تنگ شده برات و بیا ببینمت ... منم رفتم خونشون و فیلم و عکسای عروسیشو دیدم ... قربونش برم :* واسم یکی از عکساشونو گذاشته بودکنار بهم داد .... حرف زدیم و یه عالمه عکس دیدیم ... عروسی عقد ماه عسل .... خوشبخت بشن :X هنوز کارش درست نشده که بره پیش شوهرش .... با کلاس زبان و نقاشی سر خودشو گرم کرده ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;هفته پیش رئیس جان رفتن مسافرت و اون یه هفته آزادی بود ! البته دوربین ها و میکروفون ها به شدت ما رو زیر نظر داشتن و شدید کنترل می شدیم ! ولی باز هم وقتی کسی بالا سرت نباشهیه چیز دیگس ! روز اول که تا ۱ بیشتر وانستادم و با حامد رفتیم بیرون ! و عین خلا سر ظهر رفتیم کافی شاپ چیز کیک و میلک شیک و پاستا خوردیم =)) روز دومو رفتم سرکار عین آدم فرداش کلا نرفتم !:-&quot; پس فرداش رفتم باز فرداش نرفتم ! انقد حال داد !!! حامدم ۵ شنبه رفت و من شب قبلش دیدمش .... فعلا رفته شمال صفا سیتی بعدشم میره شهر خودشون !!! شاید باز بیاد اینجا دوباره ببینمش .... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خب فعلا بسه ... بقیه شو فردا می نویسم احتمالا ... خیلی هاشو یادم رفته ولی هر چی یادم بیاد رو می نویسم .... روزای جالبی بودن که حیف شد ننوشتم .... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 18 Jul 2009 20:18:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khoneye-ma&amp;postid=198</comments>
<dc:creator>khoneye-ma</dc:creator>
<guid>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-198.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بخواب ای خواهر نازم</title>
<link>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-197.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000000&quot;&gt;&lt;strong&gt;بخواب اي خواهر نازم ندايم-- كه روح پاك تو گردد صدايم---- ندا دادي تو ما را با صداقت-- قسم بر آن نگاه بي گناهت ---- كه رايت را بگيريم از سياهي-- كه همره ما نگرديم با تباهي---- كه همواره به ظالم ما بتازيم-- كه دائم جاودان راهت بسازيم---- بخواب اي خواهرم آرام آرام-- بخواب اي نو شكفته اي دلارام---- شهيد راه پاكي ها تو بودي -- مبارز با تباهي ها تو بودي---- تو كه هرگز نبودي خاك و خاشاك-- چرا افتاده اي اينگونه در خاك؟---- ندايم اي نداي سرزمينم-- صداي جاودان اين زمينم ---- صداي تو شود داد دليران-- نداي تو شود فرياد ايران&lt;/strong&gt; &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000000&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000000&quot;&gt;انقدر گریه کردم که چشام دیگه نمی بینه .... انقدر حالم بده که نم یتونم توصیفش کنم .... فکر نکنم کسی باشه که اون فیلم شهید شدن دختر جوون رو ندیده باشه .... فکر نکنم آدمی وجود داشته باشه تو دنیا که اون فیلم رو دیده باشه و از ته دل گریه نکرده باشه .... خدایا چی داره به سر ما میاد ؟.... خدایا این خونایی که ریخته میشه رو کی می خواد جوابگوش باشه؟.... &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000000&quot;&gt;هر کاری کردم با پسر عمم تماس بگیرم نشد همه موبایا قطع بود .... فقط ۵ دقیقه تونست آن شه و تند تند خبرارو بده ... امروز هم مثه هر روز تو خیابون بوده ..... امروز هم مثل هر روز از این حروم زاده ها کتک خورده و به قول خودش دیگه شناخته نمیشه چون فرم صورتش به هم ریخته و بنفش شده !!! امروز هم از کشته شدن آدمایی می گفت که برای آزادی به خیابون اومده بودن ..... امروز هم از وحشی هایی گفت که لرزه به تمام وجودت می انداخت .... من نمی تونم تصورم کنم وضع اونجارو ... تا نبینی نمی تونی بفهمی ... حتی با دیدن فیلم .... تا با چشم خودت نبینی دارن چه وحشیانه میزنن و می کشن هیچی نمی فهمی .... اوضاع بحرانیه .... معلوم نیست آخرش چی می خواد بشه ... چند تا کشته قراره بدیم و ..... کاش من تهران بودم .... از اینکه تو شهر ما خیلی خبری نیست احساس خیلی بدی دارم .... &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000000&quot;&gt;اس ام اس ها چند ساعتی وصل شد و دوباره .....!!! اوضاع از اونی که فکرشو می کردم داره بدتر میشه .... موسوی غسل شهادت کرده .... و این یعنی ممکنه هر اتفاقی بیفته .... ترس من فقط از اینه که این همه خون بی گناهی که داره ریخته میشه به نتیجه نرسه و الکی کشته بدیم ... خدا به همه رحم کنه .... روزای خیلی خیلی بدی دارن تکرار میشن ... روزایی که تو کتابای تاریخ هم کم نخوندیم ازشون .... &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000000&quot;&gt;ساعت ۳ .... باید خواب باشم ... ولی یه لحظه هم از جلو چشمم نمیره کنار لحظه پرپر شدن اون دختر .... و فریادهایی که می زدن .... روحش قرین رحمت &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 Jun 2009 23:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khoneye-ma&amp;postid=197</comments>
<dc:creator>khoneye-ma</dc:creator>
<guid>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-197.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>29 خرداد</title>
<link>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-196.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;سلاااام&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;اول از همه قبل از هر چیزی باید بگم روزی که وبلاگو دیدم از خوشحالی گریه ام گرفت .... فکرشم نمی کردم .... دختر شیطون و مهربون من این قدر محبت داره .... به خودشم گفتم بعد این همه اتفاقای بدی که دارن پشت سر هم می افتن این یکی از چیزایی که واقعا خوشحالم کرد .... مرسی مارپل گلم .... مرسی دوست خوبم :* ... و مرسی از سونیای مهربونم که خیلی خیلی بهم لطف داره و منو شرمنده کرده ... مرسی از خانوم بستنی عزیزم مرسی از مونس و مرسی از همه کسایی که تبریک گفتین بهم ... یه دنیا انرژی گرفتم با خوندن کامنتاتون .... مرسی از همگی :*&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;بعد از انتخابات و اعلام نتایجی که شد اونقدر شکه بودم اونقدر عصبی بودم که ترجیح دادم هیچی ننویسم .... به قدر کافی مطلب در این رابطه تو همه وبلاگا هست من دیگه نمی خوام اونارو تکرار کنم .... فقط همینو دارم بگم که دیگه محاله من تو هیچ انتخاباتی شرکت کنم .... دیگه محاااااله ....&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;اصلا روزای خوبی رو نگذروندم .... هر روز عصبی بودم .... رگ دستم چند روز بود گرفته بود .... اتفاقای بدی دارن بغل گوشمون می افتن .... و از همه بیشتر این منو عصبی می کنه که بعضی ها با خونسردی و بی تفاوتی میگن همش دروغه و ساختگیه ! اینا خس و خاشاکن !!! و حرفای یه بی شعور دیگه رو تکرار می کنن ! .... اما وقتی می شنوی برادر دوست دختر عموت رو تو همین جریانات کشتن دیگه نمی تونی بگی  شاید حق با تو باشه .... وقتی پسر عمه زنگ می زنه و میگه امروز جلو خودم 3 نفر تیر خوردن و خودمم همه بدنم کبوده بس که کتک خوردم اونجاست که دیگه نم یتونی جلو اشکاتو بگیری .... من نمیتونم بی تفاوت باشم نمی تونم گوسفند باشم و بگم به من چه چه فرقی می کنه می خواستن نرن تا بلایی سرشون نیاد و ..... نه من اونقدرام نمی تونم بی تفاوت باشم .... اگر اجازه این کارو ندارم که برم بین مردم و باهاشون یه صدا باشم اما با هر کتکی که میخورن اشک منم در میاد ! ..... بگذریم ..... امیدورام روزی شاهد جمهوری واقعی تو کشورمون باشیم و از دست دی کتا تور ها یی مثل ..... خلاص شیم ....&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;چهارشنبه دختر خاله و دختر عموهام اومدن خونمون تولد .... اما واقعا هیچ کدوممون دل و دماغی نداشتیم .... مثل هر شب ساعت 10 رفتیم پشت بوم و الله اکبر گفتیم و شعار دادیم ! تنها کاری که اجازشو داریم !! بعدشم که حرف و اظهارنظر ... مثل همیشه .... دیشب خیلی تو خودم بودم و حالم بد بود .... با دختر عمو کوچیکه و حامد رفتیم بیرون .... اونقدر قلیون کشیدم و فرستادم تو ریه هام تا یه کم اعصابم راحت شد .... ولی بعدشم اونقدر حالم بد شد که یه حالت تهوع بدی داشتم .... دود خونم خیلی اومده بود پایین واقعا چسبید بهم ! &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;امروز سالگرد بابا بود .... واقعا روزا خیلی زود می گذرن ! 4 سال گذشت .... دلم براش تنگ شده و مثه هر سال این موقع ها یه غم خیلی خیلی بدی تو دلمه که با هیچ اشکی از بین نمیره ! هیچ حرفی تسلی ام نمیده و هیچ کاری خوشحالم نمی کنه ! .... فقط دلم بغلشو می خواد و دستای گرم و مهربونشو .... دلم بغلشو می خواد .... دلم لک زده واسه دخترم گفتناش .... دلم گرفته .... بابای من ..... &lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 19 Jun 2009 11:25:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khoneye-ma&amp;postid=196</comments>
<dc:creator>khoneye-ma</dc:creator>
<guid>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-196.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولددددد</title>
<link>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-195.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;۱ ۲ ۳ آزمایش میکنم .... پوفففففف صدا میاد؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;سلام و علیک خدمت شما &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;خودمو معرفی میکنم بابا نترسین البته آخر پست &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;امروز ۲۷ خردادِ قراره یه نی نی گوگولی مگولی ظهر به دنیا بیاد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; بنا به گفته خودش ظهر هم قورمه سبزی داشتن البته بیست و چند سال پیش! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;EM&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG onmousedown=showAddress(this.src) height=95 alt=&quot;Birthday Party&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/bdayparty.gif&quot; width=137 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=dance3.gif src=&quot;http://www.kolobok.us/smiles/standart/dance3.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG onmousedown=showAddress(this.src) height=44 alt=Cheerleader src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/cheerleader2.gif&quot; width=60 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;EM&gt;بیست چند و سال بعد.....&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;این دخمل گوگولی مگولی الان ماشالا واسه خودش خانومی شده اتفاقا اسمشم خانومیه! &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;با تحصیلات عالیه و مشغول به کار در یک شرکت خصوصی معتبر و دارای حساب بانکی چاق و چله و با شماره تلفن ۰۹۱..... &lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/imoksmiley.gif&quot; onload=NcodeImageResizer.createOn(this); border=0 originalHeight=&quot;41&quot; originalWidth=&quot;54&quot;&gt;( حالم خوبه فقط یه پتک خورد تو سرم نمیدونم از کجا اومد!)&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;همین دیگه چیزی دیگه ای یادم نمیاد فکر کنم اثر اون پتکه بود! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#ff3399&gt;امضاء : خانوم مارپل مهربان گل و بلبل و سنبل &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=1&gt;(ببخشید اگه بیمزه و لوس شد وبلاگ خودم نبود احساس غریبی میکردم:دی)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 17 Jun 2009 01:59:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khoneye-ma&amp;postid=195</comments>
<dc:creator>khoneye-ma</dc:creator>
<guid>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-195.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ایران سبز و سفید من </title>
<link>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-194.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt;دیشب خیلی حوصلم تو خونه سر رقته بود .... مامان هم رفته بود خونه مامانش ! داداشی هم مثلا تو اتاقش داشت درس می خوند ... منم عصبی شده بودم از بیکاری .... نه حوصله فیلم داشتم نه موزیک نه نت نه کتاب ! موبایلو برداشتم و به حامد یه اس ام اس زدم که امشب چه کاره ای درس و مشق و امتحان نداری؟ زد چطور مگه نه شنبه امتحان دارم چرا؟ گفتم پاشو بریم بیرون یه دوری بزنیم تو خیابونا .... گفت اوکی منم خوشحال و خندون رفتم حاضر شدن .... زنگ زدم مامان بهش بگم من میرم بیرون کلی غر غر کرد که حق نداری بری خیابونا شلوغه دیشب یه نفرو تو خیابون ر... کشتن و اینا ( ا.ن ها ) وحشی ان و ..... منم هر چی گفتم مااااااامااااان کاری ندارن گفت نه !:| به حامد گفتم مامانم میگه نه :(( گفت بابا بیا الان خیلی شلوغ نیست شب شلوغ میشه ... دوباره زنگ زدم مامان گفتم مامان خیلی شلوغ نیست میرم ستاد کاری نداریم !!! گفت کی میای گفتم ۱۰:۳۰ گفت اوکی برو !!!! :* تند تند حاضر شدم و ۸ حامد اومد دنبالم .... الهی بمیرم واسه خودمون !!!:)) تو خیابون فقط و فقط موسوی و بود و ا.ن :)) بگی حتی یک نفر حتی یک نفر کروبی باشه نبود :)) رفتیم ستاد کروبی اول خاااااااااااااااالی :| یعنی باورم نمیشد حتی یک نفر هم اونجا نبود :)) =)) دلم کباب شد ! رفتیم تو و گفتم من اسم نوشتم واسه شمارش آرا اینترنتی که گفت باید زودتر می اومدی و مدارک می دادی دیر شده ! یه کمی نشستیم هی حامد منو مسخره کرد گفت ....!!!:-&quot; اومدیم بیرون و زدیم تو جمعیت دیگه ..... شلووووووووووووووووغ ! بلوار پر ماشین پر آدم ! تو عمرم همچین هیجانی رو ندیده بودم تو ملتمون ! یه چیزی تو مایه های انقلاب بود ! طرفدارای موسوی و ا.ن کنار خیابون واستاده بودن و شعار می دادن ! منم که فقط هر و هر می خندیدیم به این طرفدارای ا.ن !:)) خداییش ها خداییش ها خداییش :)) توهین نباشه به کسی !!! ولی خداییش طرفدارای ا.ن واقعا خاصن ! از همه نظر ! ریخت و قیافه ظاهر و تیپ فرهنگ و ادب ! شعور و..... خلاصه کللللللی خندیدیم به این جماعت ....!:-&quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;از شاهکارای خودم بخوام بگم ! بخندین یه کم :)) ... از اونجایی که تو خیابون حتی یک نفر هم کروبی نبود :( و من تو یه سیل عظیم جمعیت !!!! گیر کرده بودم !!!! دیگه خداییش خجالت کشیدم اون دستبند سفیدمو رو کنم ! :)) از ماشینای کنارمون دستبند سبز و برچسب و پوستر و اینا گرفتیم و ما هم شدیم سبز ! .... یه حالی داد یه حالی داد &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/42.gif&quot; height=18&gt; &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; height=18&gt; قیامت شده بود ها ! منم جوگیر :-&quot; هر کی از ا.ن هارو میدیدم هی یه چیزی نشون می دادم ! &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/39.gif&quot; height=18&gt; اینام که دااااغون :)) ماشالا فرهنگ هم خوب چیزیه :)) فرقی نمی کرد پولداری یا فقیر ! فرقی نمی کرد سوار مزدا هستی یا وانت ! یا موتور !!! مهم این بود که یا سبزی یا ا.ن .... مهم این بود که هر کی سبز بود به هم علامت پیروزی نشون میدادن و لبخند می زدن و می گفتن به امید پیروزی &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt; مهم این بود که به هر ا.ن ی می رسیدن هو می کردن و می گفتن سیب زمینی ! بای بای محمود ! و خیلی شعارای دیگه ..... غرق در لذت شده بودم دیشب ... کلی جیغ زدیم کلی شعار دادیم ... حامدم گیر داده بود هی می گفت بگم بگم؟ بگو بگو اما دیگه دروغ نگو &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; height=18&gt; ترافیک بود ماشینا ثابت بودن تقریبا اینقدر حامد اینو گفت که دیگه همه ماشینا با ما هم صدا شده بودن کل خیابون با هم همین شعارو می دادیم ! &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; height=18&gt; بله و اینگونه شد که ما هم یه شب سبز شدیم و حالشو بردیم ! &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; height=18&gt; ساعت ۱۱ برگشتم خونه ... هنوز سفیدم و امیدوار به پیروزی اصلاحات .... کروبی یا موسوی فرقی نمی کنن ... تنها چیزی که واسش می جنگیم اینه که ا.ن نیاد روی کار .... به امید شنبه ای سبز یا سفید .... به امید پیروزی حق بر باطل .... به امید پیروزی راستی بر دروغ ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;* چیز مزخرفی بود .... سیگار&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;** وقتی یکی مغزش شستشو داده میشه و میاد اراجیف اون مرتیکه مزخرف رو تکرار می کنه اونم بی هیچ اطلاع و دلیلی دلم می خواد ...... :| &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;*** سی دی ۹۰ سیاسی خیلی باحال بود .... مرتیکه دروغگوی .... &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; height=18&gt; کاش می دونستی عق می زنم وقتی قیافه منحوستو می بینم .... کاش می دونستی حالم ازت به هم می خوره .... کاش می دونستی اگه خدایی نکرده بخوای ۴ سال دیگه هم باشی نمی دونم چه جوری می خوام تحملت کنم .... ببین مموت ازت نفرت دارم .... ازت نفرت دارم ... ازت نفرت دارررررررررم بی اندازه !!!!!!!! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 11 Jun 2009 17:33:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khoneye-ma&amp;postid=194</comments>
<dc:creator>khoneye-ma</dc:creator>
<guid>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-194.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مموتی </title>
<link>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-193.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt;سلااااااااااااااااااااام&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;این روزها اهمدی نجات بدجور ضایع می شود و ما حسابی کیفور می باشیم.... دیشب وقتی دیگه رضایی هم ضربه آخرو به اون مرتیکه دروغگو زد دیگه نمی دونستم از هیجان چی کار کنم :)) وقتی یه سپاهی بزنه یه رئیس جمهورو اینجوری ناک اوت کنه دیگه واقعا باید بگیم بای بای محموتی :)) دیگه حتی تحمل دیدنت تو تلویزیونو هم ندارم جیگر :)) برو بمیر !!!! اصلا هم دلم نمی خواد با ادب باشم ! بیشتر از اینا حقشه .... نصر من الله و فتح قریب مرگ بر این دولت مردم فریب &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; height=18&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خب دلم یه کم خنک شد .... به محموت 45 دقیقه فرصت دادن که دوباره به جفنگیاتش ادامه بده !!! ای تو روحت ..... به قول یکی خیلی دلم می خواد عکس کسایی که به مموت :)) رای میدنو ببینمو واقعا باید دیدنی باشن :)) =)) ( خب بی ادب شدم دیگه ! اعصابم ندارم ....باید یه جوری تخلیه روانی کنم خودمو :)) ) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;این روزا اینقدر مطلب خوندم و هی سند تو آل دادم که شدم مفسر سیاسی :)) انقدرم مطلبای جالب خوندم که دلم می خواست همشو لینک می ذاشتم اینجا ولی اینجوری باید یه طومار فقط لینک بذارم !!! &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;تو شرکت رئیس با مموته یه آقایی هم مموتیه ! بقیه سبزن ... منا و مهی هم رای نمیدن ! منم تک و تنها سفید ! هر روز تو شرکت بحث داریم .... اون آقا مموتیه هر روز میاد میبینه دیشب سوسک شده بازم میاد شعر تحویلمون میده و هی رو اعصاب راه میره :)) بقیه هم که با من مشکلی ندارن منم با اونا مشکلی ندارم ... خوبیم با هم فقط هی می پرسن چرا دستبندت سفیده &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://pt-br.tinypic.com&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 100px; HEIGHT: 100px&quot; border=0 alt=&quot;Image and video hosting by TinyPic&quot; src=&quot;http://i42.tinypic.com/2mh9ia.jpg&quot; width=144 height=125&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;            منم هی باید دلیل بیارم واسشون که چرا سفید شدم ! البته اینم بگم نظرم راجع به موسوی خیلی عوض شده دوسشم دارم دیگه ولی دور اول رو به همون انتخاب قبلیم رای میدم و اگه به دور 2 کشید که حتما هم میکشه اگه بین موسوی و مموت باشه صد در صد منم سبز میشم .... بازم میگم امیدوارم هر کسی رئیس جمهور بشه الا این مموت :((&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;روزی که کروبی مشهد بود منو داداشی و شادی و حامد رفتیم دانشگاه .... اینقدر بالا پایین پریدیم و جیغ زدیم که آخرش گلومون گرفته بود ! پلاکارد ها هم خیلی سنگین بودن دستامون شکست :)) ولی تو کل اون جمعیت ما از همه تابلوتر بودیم ! چند تا عکس حامد ازمون گرفت که گذاشتم فیس بوک .... اونقدر تابلو بودیم که کروبی و خانومش خیلی به ما نگاه می کردن منم جوگیییییر هی جیغ می زدم جااان پدر شوهرم :)) =)) دیگه افتاد تو دهنمون شد پدر شوهر من ! همه دور و بریامونم دیگه همینو می گفتن :)) بعد از همایش هم رفتیم با بچه ها و دوست داداشی نهار (کریم) و کلی خوردیم ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دیروز خیلی روز خوبی بود .... هم سوسک شدن مموتی رو دیدم و ضربه آخرشو هم اینکه .... اینکه .... اینکه .... هه هه !!! بگم؟! بگم؟! آره بگم چی شده ؟ =)) من حقوق گرفتمممممممممممممم من قرارداد بستممممممممممم .... بزن بزن اون دست قشنگرو :)) بزن شله شله :)) قربون شما مرسی از تبریکاتون دیگه رسما کارمند شدم ! و پولدار شدم :)) البتهههه با این تورم &lt;B&gt;25% &lt;/B&gt;این پولا پول نیست دیگه =)) ولی خیلی خوشحالم ... از اینکه از بلاتکلیفی در اومدم .... هر چند واسه کار دولتی هم اقدام کردم تا ببینم اونجا چی میشه .... خداروشکر .... حالم خیلی خوبه دیگه ... :)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دختر خالم داره عروس میشه دیگه ! پنج شنبه هفته دیگه نامزدیشه ! اینم رفت ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;امروز یه بوهایی اومد تو شرکت ... این گردن شکسته یه حرفایی زد ما 3 تا میخکوب شدیم :)) &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;* مموت = محموت = محمود &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 09 Jun 2009 19:04:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khoneye-ma&amp;postid=193</comments>
<dc:creator>khoneye-ma</dc:creator>
<guid>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-193.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هیجان</title>
<link>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-192.aspx</link>
<description>هیجان خونم به شدت زده بالا !!!!!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دقایق آخر صحبت های موسوی فوق العاده بود ... به قدری منو هیجان زده کرده بود که همین جور براش دست می زدم و تشویقش می کردم .... جسارتشونو تحسین میکنم .... هم کروبی هم موسوی ....  پدیده شگفت انگیزی که به دوربین نگاه می کند و می گوید سفید سیاه است !!!!!!!!!! موسوی گل کاشتی .... دوستم زنگ زده میگه پاشوو بریم تو خیابون ! ساعت ۱۲:۱۵ !!!! گفتم بی خیال !!! اون رفت من موندم خونه و هی بالا پایین پریدم و هی سند تو آل دادم و هی جیغ زدم تو گوش یکی !!! :* &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالتی رو دارم که انگار نتایج اعلام شده و نتیجه به نفع ماست !!!! امیدوارم همین طور هم بشه .... عوام فریبی ا.ن ممکنه کار دستمون بده !!!:(&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر کار کردم نشد چیزی ننویسم چون وحشتناک هیجان دارم امشب ! فکر نکنم خوابم ببره :)) عصبانیت موسوی خیلی حساب شده و به جا بود واقعا حال کردم .... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 07 Jun 2009 21:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khoneye-ma&amp;postid=192</comments>
<dc:creator>khoneye-ma</dc:creator>
<guid>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-192.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>معتادی در بازپروری!!!</title>
<link>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-191.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;خیلی سخته بعد 2 ماه بخوای بنویسی ! اونقدر سخته که چند روزه میای یه سلام می نویسی و چون نمیدونی چی بگی و از کجا بگی صفحه رو می بندی و میری ! &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;سلام ! &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;عادت وبلاگ نویسی به کل از سرم پریده ! دیگه نه علاقه ای به این کار دارم نه حوصله ای برای نوشتن روزمره هام .... زندگیم خیلی عادی داره پیش میره ... اتفاقای عجیب و غریب این مدت زیاد افتاده .... اتفاقایی که خیلی شیرین بودن بعضی هاش و خیلی دوست داشتم بعضی هاش ادامه داشته باشه و روزای خیلی بد و مزخرفی که آرزوی تموم شدنشون رو داشتم !  همه این روزا گذشت و من دستم نمی رفت رو کی برد تا بتونم بنویسمشون .... اعتیادم از بین رفته و دیگه معتاد نت و وبلاگ و ... نیستم .... خدارو شکر البته ! .... &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;حالم خوبه .... زندگی هم خوبه ... کار هم بد نیست .... همچنان از حقوق خبری نیست و من امروز خیلی خسته و عصبی ام .... از اینکه این ماه هم از حقوق خبری نبود و خیلی بهم فشار اورد .... از آخر اردیبشت هر روز بهم می گفتن امروز باهات قرارداد می بندیم و حقوق میگیری حتی این ماه رو ولی نه حقوق گرفتم و نه قراردادی بسته شده ! حقوق بچه ها تاخیر داشت و همه امروز حقوق گرفتن ! نمیدونم رئیس ورشکست داره میشه یا منو نمی بینه ! امروز خیلی بداخلاق و بی حوصله ام :( همش با خودم میگم اگه رفته بودم کار دولتی الان یه حقوق ثابت داشتم و اینقدر الکی کار نمی کردم ... خیلی سختته وقتی دیگه کارآموز نیستی و داری از جون و دل مایه میذاری و براشون کار میکنی ! ( حتی اضافه کاری وامیستی ! ) بعد اینجوری باهات برخورد میشه .... &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;3 , 4 هفته پیش با دایی 2 نفری رفتیم کیش .... با این داییم که باهاش خوبم البته :) .... خوب بود تجربه جدیدی بود با یه مرد تنهایی سفر رفتن ... اعصاب خردی های خودشو داشت ولی در کل بد نبود ... کلییییی خرید کردم و هر چی پول داشتم باز ریختم تو جیب مغازه دارای محترم :)) یه روزم رفتیم پارک دلفین ها که خیلی چسبید و فهمیدیم یکی از دلفینا حامله است ... الان اسمش یادم نیست کدومشون ! یکیشون که یه بچه داشت و هی میرفت بهش سر میزد میومد وسط اجرا:)) اصلا هم براش مهم نبود ما داریم تشویقش می کنیم یهو سرشو مینداخت میرفت پیش بچش :)) یکی دیگه هم که حامله بود کم کاری داشت کلا ! اون یکیم اینا رو میدید جوگیر میشد :)) ولی تو افسردگی اون روزای مسافرت دیدن دنیای پاک حیوون ها !!! خیلی سر حالم اورد و اخمامو باز کرد ! یه شب هم رفتیم رستوران دیدنیها و تا 2 نشستیم موزیک زندشو ... اونجا هم خیلی شارژم کرد و انرژی هام تخلیه شد .... دیگه از دوچرخه سواری این بار خبری نبود .... دلم یه همسن می خواست اونجا که باهاش راحت تر می بودم ولی دیگه ..... یه خانوم محترم هم همون روز بهم زنگ زد که من تو پاساژ مرجان هم بودم یه جییییغ بلندی زدم که همه نگام کردن و منم دویدم از بازار بیرون :)) قربون خانوم محترم بشم من که همیشه شرمندم می کنه :*:*:*&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;جمعه ای که گذشت عروسی عشقم بود .... راستشو هم بخوام بگم اون روز علاوه بر اینکه خیلیییییییییییییییییی خوشحال بودم و از ته دلم داشتم براش آرزوی خوشبختی می کردم و انرژی مثبت می فرستادم ولی دلمم خیلی گرفته بود ... از اینکه نمی توستم تو عروسیش شرکت کنم بغلش کنم بوسش کنم و از نزدیک بهش تبریک بگم .... وقتی بهش زنگ زدم و تلفن رفت رو پیغام گیر و اومدم پیغاممو بذارم یهو یه بغض گنده اومد تو گلوم و نشد درست ابراز احساسات کنم :( .... نمی دونم اگه رو پیغام گیر نمی رفت و خودش جواب میداد چه جوری می خواستم حرف بزنم ! از یه طرف خیلی ناراحت شدم نشد صدای ماهشو بشنوم از یه طرفم گفتم خب بهتر اینجوری می زدم زیر گریه اونم ناراحت می کردم .... الهی فداش بشم من که اینقدر گل  و دوست داشتنیه .... خوشگل ترین عروس دنیااااااا :* بازم بهت تبریک میگم و بهترین روزا رو برات آرزو می کنم عزیز دلم ... آرزوم خوشبختیتونه :*&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;پنج شنبه یکی از بهترین دوستام اومده بود مشهد .... خیلی خیلی دلم هواشو کرده بود و دلم تنگ شده بود براش .... چه قدر حس خوبیه کسایی که دوسشون داری و ببینی .... از ظهر تا عصر با هم بودیم و کلی زحمتش دادم و شرمندم کرد مثه همیشه .... قربونت برم اینقدر خوبی :* به خاطر همه چیز ازت ممنونم :*&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;جمعه با منا و فاطی رفتیم بیرون .... طر.قبه و کلی چیز میز ترش خریدم :)) اکیپ دوستانمونو با منا و گروهی که با هم بودنو خیلی دوست درم ... خیلی جمع صمیمی و گرمی هستن ... اکثرشونم ازدواج کردن و بعضی ها بچه دارن یا باردارن ولی با این حال همیشه پایه همه چیز هستن ... منم وارد دوره هاشون شدم و خیلی خوبه .... خیلی دوست دارم منا رو ... دختر مهربون و خونگرمیه .... این چند وقت هم خیلی واسم زحمت کشیده .... خدارو شکر دوستای خیلی خیلی خوبی دارم که هیچ کدومشونو با دنیا عوض نمی کنم ..... :X&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;بحث انتخابات داغه ... هر کسی هم یه نظری داره ... اهل بحث و اینا هم نیستم تازگی ها ! فقط میگم من به کروبی می خوام رای بدم .... دلیلاشم خیلی زیاده که خب اینجا جاش نیست .... برخلاف موج سبزی که راه افتاده من اصلا از حرفای این آدم خوشم نیومد ! اصلا به دلم نشست .... کسی که میاد خودشو اصلا*ح طلب اصو*ل گرا معرفی می کنه دیگه تکلیفش معلومه !!! .... نمی دونم دیگه ... هر کی رئیس جمهور شد فقط امیدوارم این میمون جهش یافته دیگه نشه :(( من قصد رای دادن نداشتم الانم فقط میرم رای میدم که اون رای نیاره .... هر چند .... مثبت فکر کن :) .... &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;حرف زیاد بود ها .... ولی دیگه یادم نمیاد ! :) یه وقت دیدی همین فردا اومدم و نوشتم دوباره یه بارم دیدی رفتم که رفتم :)) &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;مرسی از همتون که به یادم بودین ... و ببخشید نگرانتون کردم .... :*&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 30 May 2009 21:43:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khoneye-ma&amp;postid=191</comments>
<dc:creator>khoneye-ma</dc:creator>
<guid>http://khoneye-ma.blogfa.com/post-191.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
