خیلی سعی کردم جلوی تنبلیمو بگیرمو دوباره بیام و ادامشو بنویسم ... چه قدر هم سخت بود ... آدم وقتی یه مدت ننویسه کلا همه چی یادش میره ! ...
2 تا اتفاق مهم این مدت افتاد که حیفه ننویسمش .... تاریخای دقیقشون یادم نیست حدودی می گم....
حدود سه هفته پیش قرار گذاشتیم یه روز جمعه با بچه ها بریم بیرون .... منا قرار بود هماهنگ کنه که ساعت 11:15 شب زنگ زد و گفت فردا بریم بیرونشهر ... قرار شد منا , داداشش معین , مینا خواهرش , بهی دوست معین بیان ... اون شب دختر خالم خونه ما بود منم از باباش اجازشو گرفتم که فردا با ما بیاد .... حامدم که پایه بیرون رفتن !! ( از اینکه تا حالا شخصی به اسم حامدو معرفی نکردم که کیه معذرت می خوام اما به دلایلی که خیلی هاتونم می دونید !!! نمی تونم دقیقا بگم کیه ولی فقط همینقدر بگم که نهههه خبرایی نیست و اینا !!! ) دیگه تا آماده شدیم و وسایلمونو جمع کردیم شد ساعت 1 ... خوابیدیم و می خواستیم 6 هم پاشیم .... سر ساعت از خواب بیدار شدم !!! و اول حامدو بیدار کردم بعدم زی زی رو .... تند تند حاضر شدیم و رفتیم سر قرار .... می خواستیم با اتوبوس بریم جاغرق ( یه منطقه ییلاقیه خارج شهر ) تو اتوبوس هم کلی مسخره بازی در اوردیم که همه چپ چپ نگامون می کردن تیپ و قیافه هامونم خیلی با آدمای تو اتوبوس فرق می کرد به چشم بد نگامون می کردن !!! بالاخره رسیدیم و باید کلی پیاده روی می کردیم تو آب و رودخونه تا برسیم یه جایی و بشینیم .... خیلی باحال بود راه رفتن تو آب .... من کفشای خوبمو پوشیده بودم و اولش کلی غر زدم و حواسم بود خیس نشم ولی بی فایده بود باید خیس می شدیم ! .... یه ساعتی راه رفتیم و تو راه هی خندیدیم و عکس گرفتیمو مسخره بازی در اوردیم و حرف زدیم تا نشستیم صبحانه بخوریم .... از اول مسیر نون خریدیم و پنیر .... آتش روشن کردیم و چایی رو آتیشم درست کردیم و حامدم که بچه سوسولمون بود :* کلی شکلات و خوراکیای خارجی اورده بود ! الهی قربونش برم بچمو ! انقدر غر غر کردم که کفش و جوراب و شلوارم خیس بود که واسم جورابا و کفشامو شست گذاشت خشک شه ( به قول خودش تو عمرش جوراب کسی مخصوصا یه دخترو نشسته بود !!! ) ولی چه فایده ! بعد صبحانه باز راه افتادیم و رفتیم تو آب تا ظهر که باز نشستیم و اتراق کردیم واسه نهار .... دوباره آتیش روشن کردیم و بچه ها جگر اورده بودن سرخ کردن حامدم کالباس اورده بود ... تا نهار حاضر شه کلی خندیدیم و خوردیم ! ... با منا بودن کلا یعنی خنده ! ترک دیوار رو هم جوری برات تعریف می کنه که غش می کنی از خنده !!! تازه اون روزا خیلی ذهنش درگیر بود و تو خودش بود ! .... نهارو که خوردیم معین و بهی بساط قلیونو راه انداختن و به به !!!! تعداد زیاد بود قلیونم کوچیک بود زود تموم میشد نفری چند پک بیشتر نمی رسید ! ولی خیلی چسبید .... تا ساعت 4:30 نشستیم و چون مسیر برگشت خیلی طولانی بود و 2 ساعت پیاده روی تو آب بود جمع کردیم بساطمونو و برگشتیم .... اونجا اونقدر از ته دل خندیدیم که من همون جا به بچه ها گفتم بچه ها یه جوری از تو دماغمون در میاد این خوشحالیامون !!! همه گفتن نه بابا خدا نکنه .... ولی ...!!! همین طور شد که من گفتم ! .... شنبه که رفتم سر کار زن فضول رئیس طرفای ظهر با بچه اش اومد ... اینجا به زن رئیس می گم زورو و به دختر کوچیک 4 سالش میگم شیلا ( پرنده خبرکش سندباد! ) .... همین جوری تو شرکت صداشون می کنیم رمزی چون صدا و تصویرمون ضبط میشه !!! ... ظهر که اومدن شیلا دوید اومد طرف منا و بلند گفت من ازت بدم میاد ! چرا سارا و زی زی رو به زور بردی بیرون اونم تازه با پسرا !!!!!!!!!!!!! چشامون داشت از حدقه در میومد !!!! که یعنی اینا از کجا فهمیدن !!! بچه خیلی آنتنه ! هم اینوری خبر میده هم اونوری خبر میاره ! منا هم هی خواست از زیر زبونش حرف بکشه که مامانش زود اومد و بردش مثلا براش آبمیوه بخره ! ولی 15 دقیقه بعد با گریه شیلا اومدن تو و معلوم شد داشته دعواش می کرده !!! بعد این زورو اومد نشست پیش منا و بازجوییش کرد که جمعه کجا بوده با کی بوده چرا من بودم چرا دختر خالم بوده ! چرا پسر بوده و و و و و و ....!!!! بعد از منا هم نوبت من شد و بردم اتاق کنفرانسو بازجوییم کرد !!! منم که اشکم دم مشکمه زرتی زدم زیر گریه !!! حالا دهنم قفل شده بود بگم تو رو سننه زنیکه آخه !!! بهم می گفت تو چرا با پسرا رفتی بیرون ! من می تونم اخراجت کنم ! اصلا دوست ندارم با بچه های شرکت برنامه بریزین و ....!!! خلاااااااااااااصه بعد کلی ماجراجویی و کارگاه بازی فهمیدیم که کسی ( یکی از جاسوسای شرکت !) که الحمدالله همیشه همه جای شهر و بیرون شهر و خارج کشور !!!! وجود دارن اومدن راپورت دادن !!! آی ما سوختیم !!! ... واین بازجویی ها و بازخواست ها و تهدید به اخراج شدن ها دقیقا تا 9 روز بعد از اون جمعه ادامه داشت !!!! و ما تعهد دادیم که دیگه برنامه نذاریم !!! اعصاب هممون اون روزا به شدت ... بود !!! هم من و منا که متهم بودیم هم همه بچه ها که می گفتن مسائل بیرون شرکت به کسی ربطی نداره ! اما .... رئیس از جریان خبر نداشت ! یعنی اونقدر زورو آدم کثافتیه که نمی ذاره به گوش اون برسه و همه اون تهدیدا از طرف خودش بود ! اینم چند روز پیش کشف کردیم که رئیس اصلا روحشم خبر نداشته !!! خلاصه که از دماغمون در اومد که چه در اومدنی !!!! چند روز فقط کارمون گریه و حرص خوردن بود ! .... به ما که خوش گذشت اون روز جمعه ای که معروف شده به جمعه دردسر ساز !!! بقیه اش هم گذشت و رفت و یه کینه و نفرت عمیق بین ما و زورو به وجود اورد !
خیلی دوست دارم یه عکس از اونجا بذارم ... تنها عکسی که صورت کسی توش معلوم نیست همین بود ! این آبی که می بینین داره میره مسیر پیاده رویمون بود که 2 ساعت تو اون گرما تو آب یخش راه رفتیم و حالشو بردیم .... ( + )
-----------------------------------------
حجم مطالبی که میخوام تعریف کنم زیاده واسه همین تو چند بخش تعریف می کنم ....
این مدت که حامد اینجا بود و بعدش رفت و دوباره برگشت و دوباره رفت ما خیلی با هم بیرون رفتیم .... واسم چند تا یادگاری گرفت که عکساشونو می ذارم .... جریان هر کدومم تعریف می کنم .... بقیه حرفام تو پست شماره سه ....
اولین هدیه ای که ازش گرفتم روزی بود که با دختر عمو کوچیکم با حامد رفتیم طرقبه ... عصر رفتیم تا شب ... اول رفتیم قلیون و چای و بعدشم شام .... اون جایی که رفتیم واسه قلیون چایی یه پسری بود که یه کارتی رو نشون داد که کر و لاله ... اول فکر کردیم پول می خواد ولی وقتی حامد بهش پول داد قبول نکرد و اشاره کرد به ساکش و گفت ازم خرید کن ... تو ساکش پر عروسک بود .... تو اون همه عروسک من عااااشق این بچه هام ! شدم و جفتشونو حامد واسم خرید .... کوچیکه که اسمشم نیناست !! جاسویچیه و بزرگه که خواهرشه اسمشم ناناست !!! عروسکه ... اسمارو هم باباشون انتخاب کرده !!! اینقدر این دم درازشونو من دوست دارممممممم ....
دومین هدیه رو روزی گرفتم که حامد داشت بر می گشت شهرشون و صبح منو رسوند شرکت و خودش رفت یه کم خرید کنه و بره فرودگاه ... ساعت 2 پروازش بود ... ساعت 1 زنگ زد بهم که بپر یه دقیقه بیا دم در یه کار مهم دارم باهات ... منم سریع پریدم پایین و با یه کم تاخیر رسید و یه جعبه کوچولو رو بهم داد و زود خداحافظی کرد و رفت .... منم زود برگشتم بالا کسی شک نکنه ! .... بازش که کردم دیدم توش یه انگشتر بود که تقریبا بزرگ بود و نگینای رنگی داشت .... دستم که کردم واسه تمام انگشتام بزرگ بود .... که حامد فهمید ناراحت شد و گفت بذار برگشتم میریم عوضش می کنیم .... روزی که دوباره برگشت اینجا یه روز بعد شرکت اومد دنبالم و رفتیم اونجایی که خریده بود ( هم واسه من هم خواهرش ) و من اون انگشترو با دو تا دیگه عوض کردم که این دو تا رو خیلی بیشتر دوست دارم اون قبلی خیلی بزرگ بود این مدلی بیشتر می پسندم ....
و سومین هدیه اش هم روزی بهم داد که داشت می رفت دوباره .... سه تا مجسمه است که شبی که رفته بودن بیرون واسم خریده بود و فرداش که بعد شرکت اومد دنبالم بهم داد .... اینقدر این موهای ژولیده پولیدشونو دوست دارم من !!! اینا هنوز اسم ندارن ولی جزو بچه هام حساب میشن !!!! فعلا 5 تا دارم !!! تا خدا چی بخواد !!! اینم سه تا پسرام
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 23:35 توسط خانومی
|