سلاااام
اول از همه قبل از هر چیزی باید بگم روزی که وبلاگو دیدم از خوشحالی گریه ام گرفت .... فکرشم نمی کردم .... دختر شیطون و مهربون من این قدر محبت داره .... به خودشم گفتم بعد این همه اتفاقای بدی که دارن پشت سر هم می افتن این یکی از چیزایی که واقعا خوشحالم کرد .... مرسی مارپل گلم .... مرسی دوست خوبم :* ... و مرسی از سونیای مهربونم که خیلی خیلی بهم لطف داره و منو شرمنده کرده ... مرسی از خانوم بستنی عزیزم مرسی از مونس و مرسی از همه کسایی که تبریک گفتین بهم ... یه دنیا انرژی گرفتم با خوندن کامنتاتون .... مرسی از همگی :*
بعد از انتخابات و اعلام نتایجی که شد اونقدر شکه بودم اونقدر عصبی بودم که ترجیح دادم هیچی ننویسم .... به قدر کافی مطلب در این رابطه تو همه وبلاگا هست من دیگه نمی خوام اونارو تکرار کنم .... فقط همینو دارم بگم که دیگه محاله من تو هیچ انتخاباتی شرکت کنم .... دیگه محاااااله ....
اصلا روزای خوبی رو نگذروندم .... هر روز عصبی بودم .... رگ دستم چند روز بود گرفته بود .... اتفاقای بدی دارن بغل گوشمون می افتن .... و از همه بیشتر این منو عصبی می کنه که بعضی ها با خونسردی و بی تفاوتی میگن همش دروغه و ساختگیه ! اینا خس و خاشاکن !!! و حرفای یه بی شعور دیگه رو تکرار می کنن ! .... اما وقتی می شنوی برادر دوست دختر عموت رو تو همین جریانات کشتن دیگه نمی تونی بگی شاید حق با تو باشه .... وقتی پسر عمه زنگ می زنه و میگه امروز جلو خودم 3 نفر تیر خوردن و خودمم همه بدنم کبوده بس که کتک خوردم اونجاست که دیگه نم یتونی جلو اشکاتو بگیری .... من نمیتونم بی تفاوت باشم نمی تونم گوسفند باشم و بگم به من چه چه فرقی می کنه می خواستن نرن تا بلایی سرشون نیاد و ..... نه من اونقدرام نمی تونم بی تفاوت باشم .... اگر اجازه این کارو ندارم که برم بین مردم و باهاشون یه صدا باشم اما با هر کتکی که میخورن اشک منم در میاد ! ..... بگذریم ..... امیدورام روزی شاهد جمهوری واقعی تو کشورمون باشیم و از دست دی کتا تور ها یی مثل ..... خلاص شیم ....
چهارشنبه دختر خاله و دختر عموهام اومدن خونمون تولد .... اما واقعا هیچ کدوممون دل و دماغی نداشتیم .... مثل هر شب ساعت 10 رفتیم پشت بوم و الله اکبر گفتیم و شعار دادیم ! تنها کاری که اجازشو داریم !! بعدشم که حرف و اظهارنظر ... مثل همیشه .... دیشب خیلی تو خودم بودم و حالم بد بود .... با دختر عمو کوچیکه و حامد رفتیم بیرون .... اونقدر قلیون کشیدم و فرستادم تو ریه هام تا یه کم اعصابم راحت شد .... ولی بعدشم اونقدر حالم بد شد که یه حالت تهوع بدی داشتم .... دود خونم خیلی اومده بود پایین واقعا چسبید بهم !
امروز سالگرد بابا بود .... واقعا روزا خیلی زود می گذرن ! 4 سال گذشت .... دلم براش تنگ شده و مثه هر سال این موقع ها یه غم خیلی خیلی بدی تو دلمه که با هیچ اشکی از بین نمیره ! هیچ حرفی تسلی ام نمیده و هیچ کاری خوشحالم نمی کنه ! .... فقط دلم بغلشو می خواد و دستای گرم و مهربونشو .... دلم بغلشو می خواد .... دلم لک زده واسه دخترم گفتناش .... دلم گرفته .... بابای من .....
