امروز حالم خوب نیست .... تو شرکتم از صبح و بیکارم ... همکارم که از این بعد بهش می گم فی فی امروز مرخصیه و من تنهام ... صبح که اومدم پسرا اینجا بودن نیم ساعتی بودن و بعد رفتن تو پروِژه ... منم تک و تنها آبدارچیمونم نبود .... هی الکی چرخیدم تو سایتا دنبال قالب که چیز خوشگل پیدا نمی کنم .... دیشب خیلی شب بدی بود ... چه قدر دلم می خواست سونیا میبود باهاش حرف می زدم ! ... داشتم می ترکیدم :( یه اتفاق بد افتاده که بعدا تعریفش می کنم ... یعنی خودم خواستم اینجوری شه و الانم مثه چی پشیمونم :( موندم چی کار کنم حالا ...
خب بریم سر داستان خودمون !
روز اول کاری هم به آشنا شدن به پروژه و لوازم اینجا گذشت ... هنوز اونقدر بهم اعتماد نداشتن همه که بهم چیزی بگن .... روز دوم بشی کم کم شروع کرد به تعریف کردن از اوضاع اینجا و اینکه به کی میشه اعتماد کرد و به کی نمیشه ! .... می دونستم یه چیزی هست که نمیتونه بگه واسه همین خودم ازش خواستم بهم اعتماد کنه و اونی رو که میخواد بگه ! که بالاخره گفت که به این آقای مدیر جله ای نمیشه اعتماد کرد آدم مریضیه و مواظب خودت باش !!! وای خدا اینم شانسه ما داریم آخه !!!! .... سعی می کردم خیلی محتاطانه برخورد کنم .... روز سوم جله ای منو برد تو اتاق و منو نشوند و ازم پرسید ازدواج کردم یا نه ؟! گفتم نه مجردم ! گفت پس این انگشتر چیه دستت؟! گفتم یادگاریه !!! گفت آها چون تو فرم زدی مجرد فکر کردم نکنه الکی گفتی ؟!!!! گفتم نه ... رفتارای عجیبش هر روز بیشتر از روز قبل میشد .... کارای مسخره ای مثل آرشیو کردن نامه ها رو ازم می خواست ! اصلا انگار نه انگار اینجا دفتر فنی هست ! یه هفته ای طول کشید تا هزاران نامه رو جداسازی کردیم و طبقه بندی کردیم ... و بعد از اون باز هوس می کرد نامه ها یه جور دیگه طبقه بندی شه و ما از اول شروع می کردیم طبقه بندی به روش جدید ! 1 ماه از کار من رسما به مرتب کردن و طبقه بندی زونکن ها گذشت !!!! یه هفته از اومدنم که گذشت بشی رفت مرخصی یه هفته ای مسافرت .... منو جله ای و بادی و منشی مون که زری ! تنها بودیم .... این مدت منو دیوانه کرد جله ! به بهانه های مختلف منو میبرد تو اتاق و پشت سر بچه ها حرف میزد و ازم می خواست جاسوسیشونو بکنم ! که منم گفتم اشتباه گرفتی عمو جون !من این کاره نیستم .... مرد متوهمی بود ! همش فکر می کرد بچه ها دارن غیبتشو می کنن دارن مسخرش می کنن یا می خوان تو کارش اختلال ایجاد کنن ! مثلا نمی توست پرینت بگیره بلد نبود می گفت بشی یه کاری کرده من نتونم پرینت بگیرم !!!!!! دیوانه ای بود در نوع خودش !!!!
بشی از مرخصی اومد ولی ازش خبری نبود .... خیلی دوست داشتم زودتر برگرده و منو از شر این روانی خلاص کنه ....
ادامه دارد
اول یه چیزی اعتراف کنم که نمیشه نگم ! اگه بدونید با خوندن کامنتاتون من چه ذوقی می زدم ! اگه بدونین از اینکه می دیدم همه دوستای قدیمیم واسم کامنت گذاشتن و اومدن اینجا من چهههههه قدر خوشحال شدم ! نمی دونم چرا این احساس رو داشتم ولی واقعا خوشحال بودم عین روزای اولی که بلاگ نویسی رو شروع کرده بودم ! مرسی ازتون :*
خببببب من کلی خاطره دارم از این روزا که دوس دارم بنویسمشون ولی خب خیلی هاشون از یادم رفتن دیگه ولی دوس دارم اینکه چه جوری شد رفتم سر کار و تا الان چه جوری پیش رفته رو همه بنویسم .... از اول شروع می کنم و با افراد این مجموعه آشناتون می کنم اول بعد دیگه کم کم برسیم به روزانه نویسی .....
اینکه چی شد و چه جوری شد که از شرکت قبلی اومدم بیرون خودش یه بحث مفصله که اگه دوس داشتین می نویسم اگه نه هم که بی خیالش ;)
بعد از بیرون اومدن از اون شرکت منحوس ! یه هفته ای بیکار بودم و تو خونه ... تا اینکه به واسطه عموم به این مجموعه معرفی شدم .... مدیر عاملش از دوستای قدیمی بابا و عمومه .... از مهندسای خیلی معروف اینجا و مدیر عامل یه پروژه بزرگ تو مشهد .... راستش روز اولی که خواستیم با عموم برم اونجا که فرم پر کنم و باهام مصاحبه کنه خیلی از ابهت اونجا ترس برم داشته بود ..... ولی اونجوری که تصور می کردم نبود و خیلی بی نظم تر از اونی بود که فکرشو می کردم ! فرمو پر کردم و یه مصاحبه باهام شد و متاسفانه تو قسمت حقوق درخواستی نوشتم بنا به صلاحدید مدیریت که بزرگترین اشتباه رو کردم !!! منم که سااااده ! قرار شد از فرداش برم سر کار .... محل کارم با خونمون خیلی فاصله داره و تقریبا میشه گفت یکی اینور شهره یکی اونور ! .... فردا صبح زود از خواب پاشدم و عموم منو رسوند اونجا .... نامه معرفیمو به منشی دادم و منتظر شدم تا مدیر اونجا بیاد و مشغول شم .... مدیر خان که تشریف اوردن رفتم تو اتاق و فرممو نگاه کرد و یه کم حرف زد و منو برد تو اتاقی که حکم دفتر فنیشونو داره .... پسری که تو اون دفتر کار می کرد و قبلا به اسم می شناختم و اتفاقا خیلی مشتاق دیدنش بودم ! چون خیلی ازش تعریف میشد چه از نظر اخلاق چه قیافه که راستش انقدر خورد تو ذوقم که چی !!! قیافه ای که من تصور می کردم چی بود و .....!!!! ماه رمضون بود و 19 شهریور ....
ادامه دارد .....
حالا واسه هر کدوم از این افراد یه اسم میذارم که راحت تر باشیم ....
مدیر عامل : عسلی مدیر خان : جله ای منشی : زری همکار پسر دفتر فنی : بشی آبدارچی : بادی
این اسما تا اینجا تا واسه بقیه هم بعدا یه اسمی بذارم !
وااای انقدر ننوشتم که دیگه داشت آدرس وبلاگمم یادم میرفت !
خوبین شماها؟ دلم انقدر تنگ شده بود ! اما اصلا دستم به نوشتن نمیومد !!! چند بار هم سعی کردم بیام و بنویسم اما نشد که نشد ! البته تو این مدت همه وبلاگارو خوندم و از حال همه هم باخبرم ولی کامنت واسه هیچکس نمیذاشتم !
خب اتفاقای مهمی که این مدت واسم افتاده رو بگم که خودمم الان ذوق نوشتنم زده بالا !!!
مهمترین خبر اینکه از اون شرکت مزخرفی که قبلا توش کار می کردم اومدم بیرون ! انقدر کارای زن رئیس بی شرمانه و وقیحانه بود که دیگه نمی تونستم تحمل کنم ! و زدم بیرون .... چند روزی بیکار بودم تا عموم یه کار خوب واسم پیدا کرد ... یه شرکت خیلی خیلی بزرگ و خیلی معروف که داره رو یه پروژه خیلی بزرگ کار می کنه که تا 7 - 8 سال دیگه فکر کنم تموم شه ! .... انقدر محل کار جدیدمو دوست دارم که چی ... البته اینجا هم مشکلات خاص خودش و اعصاب خوردیهای خودشو داره که طبیعی هست ولی در کل اینجا نسبت به جای قبلی بهشتیه واسه خودش !!! هم تو پوشش ظاهری که با هر لباسی بخوای می تونی بری هم تو روابط بین آدما و هم کلی چیز دیگه ! اینجا هممون تقریبا همسن هم هستیم ... دختر و پسر و همه هوای همو داریم و با هم خوبیم .... من و همکارم که یه دختری هست که بهش میگیم "ف" تو دفتر فنی کار می کنیم و نزدیک پروژه هستیم .... پسرا هم تو خود پروژه هستن که مسئولین نظارت و مهندسای اجرا هستن .... دفتر مرکزی شرکت هم یه جای دیگس که دفتر فنی ما رابط مرکزی و اجرایی و مشاوراس ..... شرکت ما هم پره از ماجراهای جالب و خنده دار و گاهی ناراحت کننده ! که از این به بعد تعریف می کنم جالباشو ! .....
ساعت کاریم از 8 صبحه تا 4:30 بعداز ظهر ... بعضی روزا بیکاریم و کار نیست که با همکارم یا حرف می زنیم یا موزیک گوش میدیم یا استراحت می کنیم یا بچه ها میان غیبت می کنیم ! :)) .... البته این اتفاقا چند روزه میفته چون چند روزه که مدیر پروژه از سمتش اخراج شده ! و شده سرپرست نظارت و دفتر ما شده واسه من و همکارم ! حال می کنیم واسه خودمون !!! .... این مدیر قبلی که بهش میگیم " ج " یه مرد مزخرف اعصاب خرد کن روانی متشنج و .... بود که از اولی که من رفتم سر کار ( 19 شهریور ) تا چند روز پیش رئیس و مدیر پروژه بود و اتاقش تو همین دفتر .... ماجراها داشتیم ما با این مرد دیوانه !!!! که خدارو شکر دفتر مرکزی و هیئت عامل از کاراش خسته شدن و پرتش کردن بیرون و شد سرپرست نظارت !ما که راااااااااااااحت شدیم ولی بیچاره پسرا که چی بکشن از دست این مرد خل و چل !!!!
حالا کم کم تعریف می کنم و آشنا میشین با همه چی !
دیگه اینکه شغل دومم هم خوب پیش میره ! :D .... آره دیگه همون اوریفلیم رو میگم ;) ..... هم همکارام هم دوستام هم فامیلام هم آدمای غریبه :)) کلی سفارش دادن که البته این انبار بی تربیت طبق معمول خالی بود و دست مارو گذاشت تو پوست گردو و از هر سفارشی فقط نصفشو داشت یا کمتر !!! :( .... دیگه حسابی سرم گرمه به این 2 تا شغل شریفی که هیچ ربطی هم به هم ندارن :)) .... اینم بگم که اوریفلیم یه حراجی چند روزه گذاشته واسه بعضی از محصولاتش که از 24 آبان شروع میشه تا 9 آذر و کلی جواهرات قشنگ قشنگ و بعضی لوازم آرایشارو با 30% تخفیف می فروشه ! من همه کاتالوگشو اسکن کردم و میذارم اینجا که اگه کسی خوشش اومد و خواست سفارش بذاره بهم بگه ..... من چون خودم عااااشق بدلیجاتم و قیمتا تو دستمه به نظرم این قیمتایی که حراج خوردن خیلی مناسب شده ... همشونم شیکن و من دلم از همشون خواستههههه :) ..... حالا شمام ببینید شاید خوشتون اومد ;) -------> اینجا
خیلی دوست دارم برگردم به روزانه نویسی که قبلا هم می کردم ! خیلی دلم تنگ شده واسه نوشتن ! تمام سعی خودمو می کنم که اینجا رو به روز نگه دارم ... خوشبختانه بلاگفا امکان خصوصی نویسی رو هم اضافه کرده واسه بعضی مواقع خاص ;)
دوستتون دارم و زود برمیگردم با کلی ماجراهای جالب انگیز ناک :D