


خوبین؟
وای من چه قدر تنبل شدم تو نوشتن !
چند روزه می خوام بیام بنویسم ها ولی هر دفعه به یه بهونه ای نمیشه !
کلی هم حرف و ماجرا دارم واسه تعریف کردن که کلی شو یادم رفته !!!
الانم اومدم تا جایی که میشه بنویسم باز بقیه شو فردا ( ایشالا ) ادامه بدم
از امروز شروع کنم برم عقب !
یادتونه پارسال تقریبا همین حدودا عروسی دوست صمیمیم بود؟ سحر .... امروز بعد یک سال دقیقا ! قسمت شد ! و رفتم دیدمش.... از وقتی ازدواج کرده خیلی درگیر شده ... شوهرش امریکاس ( مارپل جونم سیاتل زندگی می کنه :)) ) ۴ ماه اول ازدواج که ایران بود اصلا نشد ببینمش ... بعدشم هی می رفتن ترکیه و دوبی و همدیگه رو می دیدین نمیشد باهاش قرار گذاشت .... پدر شوهرش ایرانه و مریض بود خونه اونا بود و از اون مراقبت می کرد خونه خودشون نبود ... چند بار قرار گذتشتیم با هم که هی کنسل شد و نشد ببینمش.... امشب خیلی غیر منتظره زنگ زد و گفت دیگه خیلی دلم تنگ شده برات و بیا ببینمت ... منم رفتم خونشون و فیلم و عکسای عروسیشو دیدم ... قربونش برم :* واسم یکی از عکساشونو گذاشته بودکنار بهم داد .... حرف زدیم و یه عالمه عکس دیدیم ... عروسی عقد ماه عسل .... خوشبخت بشن :X هنوز کارش درست نشده که بره پیش شوهرش .... با کلاس زبان و نقاشی سر خودشو گرم کرده ....
هفته پیش رئیس جان رفتن مسافرت و اون یه هفته آزادی بود ! البته دوربین ها و میکروفون ها به شدت ما رو زیر نظر داشتن و شدید کنترل می شدیم ! ولی باز هم وقتی کسی بالا سرت نباشهیه چیز دیگس ! روز اول که تا ۱ بیشتر وانستادم و با حامد رفتیم بیرون ! و عین خلا سر ظهر رفتیم کافی شاپ چیز کیک و میلک شیک و پاستا خوردیم =)) روز دومو رفتم سرکار عین آدم فرداش کلا نرفتم !:-" پس فرداش رفتم باز فرداش نرفتم ! انقد حال داد !!! حامدم ۵ شنبه رفت و من شب قبلش دیدمش .... فعلا رفته شمال صفا سیتی بعدشم میره شهر خودشون !!! شاید باز بیاد اینجا دوباره ببینمش ....
خب فعلا بسه ... بقیه شو فردا می نویسم احتمالا ... خیلی هاشو یادم رفته ولی هر چی یادم بیاد رو می نویسم .... روزای جالبی بودن که حیف شد ننوشتم ....