تبليغاتX
من و خودم!

وای خدا از دست شما !!! بابا ماشالا به قدرت توهم :)) همین طور بریدین و دوختین و تنمم کردین یه کم دیگه نمیومدم تولد بچمم می گرفتین !!! :)) شادی خدا بگم چی کارت نکنه با اون خواب دیدنت :)) خدا اون روزو نیاره خواهر ... اییییییییییش :))

مشکوک شدم ؟! ها ها ها :)) .... نه بابا خبری نیست لباسایی که دوختین و در بیارین بزنین به چوب لباسی وقتش شد خبرتون می کنم ! :))

اول اینو بگم .... تو که عروسکی تو که ملوسکی دیوونه ی اون چشاتم :* (چیه باز چپ چپ نگا می کنین :-" خب واسه یکی نوشتم دیگه :-" )

وای وای وای اینجا داره برف میاد :(( صبح به وقت خانومی !!! ( عصر شماها :)) ) مامان اومد بیدارم کرد گفت پاشو شب شد دیگه !!! پاشو ببین داره برف میاد ... اه اه اه :(( .... هیچی از یه روز برفی واسه من بدتر نیست .... پاشدم و تند تند حاضر شدم و رفتم خونه عمو .... امروز مهمونی گرفته بود زن عموم همه همسایه هامون .... نذر کرده بود .... از 7 تا 8:30 خانوما اومدن بعد آقایون تشریف فرما شدن .... کلی زحمت کشیدیم .... یعنی رسما می تونم بگم دهنامون سرویس شد ! گوشت ... پیراشکی ... الویه ... دلمه فلفل ... دلمه کلم ... حلیم بادمجون ... سالاد شیرین ... سالاد فصل ... ژله ... کارامل ... کیک ... همه اینا فقط واسه 30 نفر ! اوووه مردیم دیگه .... از شب قبلش که من همش خونه عمو اینا بودم و امروزم که هم قبلش هم بعدش تمیز کردن و جابجا کردناش .... با اینکه کارگرشونم بود ولی هممون خیلی خسته شدیم .... منم کفش پاشنه بلند پوشیده بودم که اصلا عادت ندارم پاهام داغون شد ..... البته یه بار وسطاش اومدم خونمون ولی باز بعدش رفتم کمک و بعدش باز اومدم .... فردا هم نهار دعوتیم خونه عمو به صرف غذاهای باقی مونده امشب :)) میز شام خیلی خوشگل شده بود می خواستم ازش عکس بذارم اینجا که طبق معمول حافظه محترم شرمندمون کرد و یادمون رفت عکس بگیریم :-< خیلی خسته ام ولی چون یه کم افسرده ام خوابم نمی بره ! خیلی وقت هم هست که ننوشتم همه اتفاقا داره یادم میره ....

جمعه خونه خالم دعوت بودیم .... ما و دایی کوچیکم و دایی بزرگم و مامان بزرگ اینا !!! با این دایی هام که مشکلی نداشتم ولی اصلا به بابا بزرگه سلام هم نکردم ! راستش اینقدر خودشو میگیره واسه من و بی محلی می کنه که دیگه احترام به بزرگتر واسم بی معنی شده ! من تو زندگیم یه اصل دارم که بزرگترام مخصوصا مامانم خیلی باهام مخالفه .... من معتقدیم باید با هر کس همون طوری باشی که اون با تو هست ! واسه کسی احترام و ارزش قائل میشم که طرفم هم برای من ارزش قائل باشه !!! حالا اون شخص می خواد دوستم باشه میخواد بابا بزرگم باشه !!! من مستحق این رفتارا نبودم ! من یه غلطی کردم 4 سال منتظر کسی بودم که ....!!! فکر نکنم گناه جبران ناپذیری کرده باشم که بعد 1 سال هنوز خودشونو واسه من میگیرن و بی محلی می کنن !!! این بار دیگه گریه نکردم ! چون به فلان جا فرستادمشون ! و گفتم فکر کن اصلا وجود ندارن !!! چند بار هم نزدیک بود فیس تو فیس بشیم که با خونسردی تمام از کنارش گذاشتم ! وقتی بهت احترام میذارم که بهم احترام بذاری ..... وقتی من که نوه تم این جور باهام برخورد می کنی نباید از من انتظار بیشتری داشته باشی .... اه اعصابم ریخت به هم باز ! بگو مجبوری بنویسی !!! تازگی ها هیچ کنترلی تو نوشتنم ندارم !!! یعنی وقتی شروع می کنم دیگه دستام دست خودم نیست ! هر چی میاد تو فکرم می نویسم ! هیچ ادیتی نمی کنم ! نهایت کارم اینه که همه رو پاک کنم و صفحه رو ببندم !!! ولی ادیت کردن اصلا ! دلم می خواد تمام حسامو دقیق بنویسم ... واسه همین شاید تو یه پاراگراف شاد باشم تو بعدی نه !

فردا عیده ... اول قرار بود کسی بیاد خونمون بعد مثل اینکه کنسل شده و مهمون نداریم دیگه ... خدارو شکر ... هر سال کلی مهمون میومد منم که !:-" .... فعلا که برناممون اینه بریم خونه عمو نهار .... ولی حتما واسه اونا عصر مهمون میاد میام خونه خودمون یا میشینیم با دخی عمو ها غیبت کردن :))

جمعه داییم میخواد اون دختر داییمو که تازگی عروس شده بود رو پاگشا کنه ! همون دایی که باهاش مشکل دارم :)) و از زنش متنفرم !!!:-& حالا چی ؟! مهمونی تو خونشونه ... چون خونشون خیلی بزرگه تو زیر زمینشون میز صندلی میچینن و یه مهمونی شلوغ گرفتن ... حدود 100 نفر دعوتن !!! من و داداشی هم دعوتیم که عمرااااااا بریم ! نه از دایی خوشم میاد (البته بیچاره مهربونه !) نه از اون زن دایی مسخره ! نه از بچه های از دماغ فیل افتادش !!!! جمعه هم یه روز تکراری و کسل در پیش دارم !!!

شنبه عمه واسه دختر عمه شب چله گرفته ... دعوت کرده .... اولش کلی خوشحال شدم چون دیگه مامان تنهایی نمیره خونه مامان بزرگ اینا که هر سال اونجا جمع میشن ! ولی وقتی دخی عمو گفت من نمیام به دلیل .....! خورد تو ذوقم ... اگه اونا نیان منم نمیرم ... چون با اینا صمیمی هستم بقیه هم که پسرن یا کوچیکن ! تنهایی خوش نمیگذره .... شاید باز واسه خودمون بچه ها دور هم جمع شدیم 4 تایی ... شاید هر کی بره با دوستاش مهمونی ! چه روزای خوب ولی کسل کننده ای در پیش رو دارم ! که بعدا میام میگم چه جوری گذشت !:))

آها راستی من تو وبلاگم عکس نذاشته بودم که بعد بخوام برش دارم ! جلو آی دیم عکسمو گذاشته بودم :)) که البته تو اون قسمتی که گذاشتم واسه چت تو وبلاگ هم عکسمو نشون میداده :)) از اونجا برش داشتم وگرنه من اگه بخوام عکس بذارم قبلش به همه خبر میدم :*

عروسک .... اسمتو دوست داری :)) چه قدر دلم برات تنگ شده .... قربون پفک خوردنت بشم من :-*

سونیا .... یه هفته بی اینترنتی :( .... 

طنین ... میسی :-*

مشکل حل شد ! :D

آخی ویدئو منصورو دیدین واسه سوگل خونده :x   .... خیلی قشنگه .... مخصوصا وقتی بهت تقدیم بشه :X

عیدتون مبارک :*

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 5:44 توسط خانومی |

کی میدونه حکمت کارای خدا چیه؟! وقتی من اون شب اون ایمیل رو دریافت کردم و خوندمش و داشتم از ناراحتی خفه میشدم و دقیقا حال ستایش رو داشتم با تمام اون جزئیات و بعد واسه جبران همه اون حرفا نشستم یه ایمیل بلند بالا نوشتم و خواستم سند کنم اما دقیقا لحظه آخر پشیمون شدم و همه نوشته ها رو پاک کردم و نفرستادم .... وقتی تصمیم داشتم دیگه نیام سراغ مسنجر ! ولی باز هم اومدم ! .... این چه نیرویی بود که نذاشت من این کارارو بکنم خودمم نمیدونم !!! فقط می دونم خیلی خوشحالم که هیچ کدوم از اون کارهارو نکردم و نشستم مثه آدم همه حرفامو زدم و جوابامو گرفتم و بعد سبک سبک شدم ! اصلا انگار نه انگار که شب قبلش تا ظهر فقط گریه می کردم و به زمین و زمان بد و بیراه می گفتم !!! کی میدونه آیندش چی میشه ! .... وقتی تا یه دقیقه قبل از هیچی خبر نداری و بعد خیلی ناگهانی بهت یه خبری میدن که قلبت می خواد وایسته از شوکش !!! وقتی اون خبر تا اعماق وجود دو نفرو شاد میکنه !!! کی میدونه حکمت کارای خدا چیه؟!


خیلی تنبل شدم ... تو همه چی ! .... درس ورزش نوشتن خوندن و ....! ولی چون قول دادم به یکی مجبورم بنویسم ! هر چند اصلا تو مودش نبودم !

جمعه .... یه روز مزخرف .... دایی دعوت کرده بود نهار .... می دونستم مهمونا کیا هستن ! و دقیقا به خاطر وجود یه نفر قصد نداشتم برم .... شب قبلش مامان باهام 2 ساعت حرف زد .... کلی بهم روحیه داد و گفت تو با این کارات که داری خودتو ازشون قایم میکنی نشون میدی خجالت کشیدی با اون کارات !!! پاشو بیا و اگه کسی بهت حرفی زد جوابشو بده تا بشینه سر جاش ! بهم اطمینان داد اگه کسی گنده تر از دهنش ! حرف زد خودش جوابشو بده .... داداشی هم خیلی جدی گفت کسی غلط میکنه به خواهر من حرفی بزنه خودم ....(!!!) نصفه شب هم زن داییم اس ام اس زد که اگه نیای خیلی ناراحت میشم و من میدونم و تو الان یه ساله بچه مو ندیدی ! اصلا نمی شناسیش دیگه ! کلی اصرار که باید بیای ! .... منم گفتم اوکی برم ببینم چی میشه ! .... وقتی رفتم فکر کردم همه اومدن چون همونایی بودن که من می دونستم دعوتن ! یه سلام کلی و بلند کردم و مثه گاو سرمو انداختم رفتم تو اتاق و سرمو گرم کردم به بچه بازی .... خیلی ها اصلا محلم ندادن ! که به فلان جام !!! اما مزخرفترین قسمت ماجرا اینجایی بود که دوباره اف اف زنگ زد !!! و بعد از اون قیافه من دیدنی بود با شنیدن صدای سلام احوالپرسی هایی کسی که اومده !!!! همون جا برگشتم گفتم ....(زن داییم) خیلی مزخرفی چرا به نگفتی اینا هم دعوتن !!! بعد شیر چشمام باز شد و زدم زیر گریه و رفتم دم پنجره واستادم به گریه کردن !!! من و زن داییم خیلی خیلی با هم صمیمی هستیم ... واسه همین اصلا انتظارشو نداشتم بهم دروغ بگه ! که اونم بعدش اومد تو اتاق و کلی معذرت خواهی و چشماش قرمز شد و گفت به خدا من نمی دونستم تو با اینا هم مشکل داری !!!! می تونم بگم تا شب که اونجا بودیم من از تو اتاق در نیومدم !!!!! با دخی خاله جونم و داداشی و پسر خاله نشسته بودیم با بلوتوث یه بازی گروهی می کردیم و چرت و پرت می گفتیم و می خندیدیم !!! وااااااااای خدا نی نی داییم یه جیگری شده که میخواستم قورتش بدم فقط .... قربونش بشم من .... یه سال ندیده بودمش ... یه سال و 4 ماهش شده بود ... یه نفسی شده بود واسه خودش .... از راه که رسیدم بغل مامانش بود .... من که دیدمش شروع کردم قربون صدقه رفتش هی می گفتم بیا بغل من نمیومد غریبی می کرد می گفت این کیه دیگه :)) ولی اینقدر خودمو صمیمی گرفتم باهاش که پرید تو بغلم فداش بشم من :-* اینقدر کیف کردم باهاش ... بچم تازه زبون در اورده فقط چند تا کلمه می گه جاااااااااااااان :-* کلی حس مادرانه م بیدار شده دیگه شدیدا بچه می خوام :))

یه بازی جدید شروع کردم که خیلی دوسش دارم !!! اسمش super cow هست .... اینقده بانمکه این گاوه :دی

من کلی فیلم دانلود شده دارم که هنوز 90% شونو ندیدم ! امشب داداشی کلی اصرار کرد بشینیم فیلم ببینیم .... righteus kill رو گذاشتم نشست تا دقیقه 30 نگاه کرد بعد دوستش بهش پی ام پاشد رفت ! منم نشستم تنهایی نگاه کردم و کلی لذت بردم از بازی عزیز دلم !! آل پاچینووووو :-* البته آخرشو حدس می زدم اینجوری بشه یه جورایی خیلی تکراری و قابل حدس بود ! ولی دیگه یه بازیگره و یه آل D:

عیدتون مبارک :-*

خیلی حس قشنگیه وقتی یکی بهت بگه عکستو بردار ازونجا :)) اینقدر خوبه که هی دوست داری عکستو بذاری هی دعوات کنن :))

سونیا :-* من  یه روزی تورو می بینم !! با شرط یا بی شرط :)) امضا : دوست پسر جدیدت :)))))

آخ که من میمیرم واسه مهربونیات .... چه قدر این 2 روز خوب بود ... کاش همیشه همین جور باشه ..... خوشحالم .... خوشحالی .... خیلی ..... امیدوارم تا همیشه .... X:



+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 5:34 توسط خانومی |


اول دندونامو نگا الان یه عدد خانومی تموم دندوناش درست شده داره صحبت میکنه و مثه چی ذوق زده است ! که دیگه نمی خواد بره دندون پزشکی !!! آخیییش بسیار حس خوبیه که دیگه وقت ندارم واسه دکتر و همه دندونام سالمن  کییییییییفور می باشیم (عسل جون ) این دفعه اصلا درد نداشت مثه یه خانوم باشخصیت خوابیدم رو صندلی و چشمامو از اول تا آخرش بستم و فکرمو مشغول کردم و هیچی نفهمیدم که کی شروع شد کی تموم شد ! فقط موقع بی حسی زدن یه کوچولو دردم اومد 
از مطب که اومدیم بیرون رفتیم سوار تاکسی شیم اول مامان نشست بعد من تا اومدم بشینم و یه پامو گذاشته بودم تو ماشین یهو مرتیکه کور پاشو گذاشت رو گاز و حرکت کرد !!! منم دهنم بی حس یه پام تو ماشین کشیده شدم دنبال ماشین !!! که مامانم داد زد واستااااااا نمی بینی مگه!!  منم پام خیلی درد گرفته بود و پاشنه کفشمم هم بدجور کشیده شده بود رو زمین بغضم هم گرفته بود !!! داشتمم می ترکیدم از عصبانیت نشستم میگم آقا کوری مگه؟!!!  اونم هی می گفت ببخشید اصلا متوجه نشدم ! منم عصبانی باز ! میگم چشماتون ندید گوشاتون که میشنوه در ماشین هنوز بسته نشده بود پاتونو میذارین رو گاز !!!  اونم برگشت گفت خانوم من عقلمم کار نمی کنه چه برسه به گوش و چشمم !!! منم خندم گرفته بود صدامم می لرزد با حرص گفتم خوبه !!! 
حالا رسیدم خونه دخی عمو کوچیکه داشت میرفت دکتر مریض شده بود ... یه ویروس جدید گرفته بود .... بهش میگم ایشالا 3 تا آمپول بهت بده یهو بدون مقدمه اومد جلوم فوت کرد تو صورتم !!!  میگه تا تو باشی دیگه حرف نزنی !!! مطمئن باش فردا افتادی دیگه خیلی هم مریضی بدیه از سردرد گریه می کنی دیگه !!!  میگم آزار داری مگه ؟! میگه حقته !  14 ساله آمپول نزده  به شدت می ترسه ازش جوری که غش می کنه واقعا !!! چند وقته دندونش درد می کنه ولی به خاطر آمپولش نمیره !!! یه بار هم رفته تا نشسته و چشمش به آمپوله خورده همون جا از حال رفته و کارش به سرم کشیده شده !!!  به قول خودش سرطانم بگیره (خدایی نکرده ) حاضر نیست آمپول بزنه !!! منتظر میمونه تا بمیره !!!! (دور از جونش) اینم یه جور ترسه دیگه ! 

وای خدا این کلیپ آرش pure love چه قدر قشنگه !!!! اگه بدونین من چه گریه ها کردم وقتی دیدمش !!! عاشق آهنگش که بودم اگه یادتون باشه گفته بودم قبلا دیگه ویدئوشو دیدم دیوونه شدم ! خیلی خیلی خیلی قشنگ و رومانتیک و گریه دار بود 
ابی هم که ترکونده رفته به جوونا حال داده ! من که ویدئو کلبه شو دوست دارم هی نگاه می کنم هی دلم میگیره !

یه روز پر استرس ! یه شوک حسابی ! یه تلفن ساعت 11 ! یه قلبی که داره تند تند میزنه ! دستایی که می لرزن ! یه عالمه فکر ! یه ذهن مشغول ! یه دوراهی ! حس الانمه !!!

من امروز یه سوتی عظیم دادم که از دل درد مردم دیگه !!! سونیا روم نمیشه اصلا بنویسمش !!!! همون که خودت میدونی    

جای آمپولای بی حسیم باد کرده و خیلی درد می کنه !   فکمو نمیتونم خیلی تکون بدم همش این شکلیم که درد نگیره !  مسکنم نمی خوام بخورم چون تو درسامون خوندیم خوب نیست مسکن هی بخوریم منم که کشتم خودمو یه 100 صفحه درس خوندم هر چی میگم هی میگم تو درسام !  

Pure Love .... تکرار واسه 50000 ام !!!!!
This Was Just Meant To Be
You Are Coming Back To Me
Cause, This Is Pure Love
Cause, This Is Pure Love

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 23:28 توسط خانومی |


اوه این بلاگفا چشه؟! من کلی حرف داشتم همش یادم رفت دیگه از بس دیر بالا اومد !
حوصله هم نداشتم تو وردی جایی بنویسم ! لذت می برم تو خود میز کارم بنویسم !!!! :))
خوبین همگی؟ برترین وبلاگا هم که اعلام شدن ... تبریک میگم به همه برترین ها مخصوصا مهربانو جونم ماچ
خب ... من نصفه حرفام یادم رفته ! :( یه ذره یادم مونده سریع می نویسم ....
صبح جمعه یه خواب بسیار عجیب دیدم !!! توش گیلاس خانومی بود !!!! خیلی یادم نمیاد چی بود ! فقط یادمه گیلاسی جون دیدمت که پرنور شده بودی و داشتی نماز می خوندی قلب بعدش یه اتفاق بدی افتاد که الان اصلااا یادم نمیاد چی بود ! فقط یادمه ترسناک بود ! وقتی بیدار شدم یادم بود ها ! بعدش یاد درسامم افتادم حتی که الان موقع خواب آر یی ام هست که بیدار شدم که اینا یادمه ولی چون بعدش دوباره چشمامو بستم و خوابیدم الان یادم نیست چی دیدم .... شام هم اصلا نخورده بودم تازه !!! =))
از خواب که پاشدم اصلا و ابدا حس درس خوندنم نبود .... خاله زنگ زده بود که نهار بیاین خونه ما ... ولی بابازرگ اینا هم دعوت بودن ! مامان هم که مار گزیده !!! شده از اون دفعه گفت نه بچه ها که نمیان ! خودشم جایی دعوت بود رفت .... ما هم تنها .... آخ بدم میاد از جمعه ای که تنها باشیم .... خیلی دلگیره .... به دخی عمو هم اس ام اس زدم گفت درس دارم واسه فردا .... منم تا عصر هی الکی خودمو مشغول کردم .... اینترنت هم قطع بود دیگه عصبی شده بودم حسابی .... حوصله فیلمم نداشتم .... نشستم یه کم بازی کردم ماهی گرفتم !!! .... عصر دخی عمو کوچیکه اس ام اس زد که خانومی چه نشستی که حوصله من داره سر میره اساسی ! منم گفتم آخ گفتی ! من که ظهر گفتم بیاین بالا ! گفت ااااا این خواهر من بدجنسه به من نگفته !!! بعدشم سریع پرید اومد بالا و نشستیم فیلم مسخره ی تلافی رو نگاه کردیم ! .... بعد ازونجایی که همه می دونن کارم گول زدن بچه های مردمه گولشون زدم و گفتم پاشیم بریم بیرون ! .... حالا هم دخی عمو هم داداشی درس داشتن !  ساعت 9:40 ماشینو دودر کردیم باز  و رفتیم دور دور بازی .... می خواستیم بریم یه کافی شاپ نزدیک ! که کاش دور می رفتیم !!!! از 9:40 تا 10:15 دنبال آدرس بودیم !!! آخرش هم رفتیم سکرت .... خیلی بد نبود ولی خوب هم نبود .... یه کم دود سیگار خوردیم و جیبامونو تکوندیم ! و اومدیم بیرون ! ( دود سیگار مردم رو ها ! هنوز از قلیون خلافم سنگین تر نشده ! )
شنبه تا 11 نت قطع بود ... بالاخره افتخار داد اومد بالا که یه چیزی دیدم و شنیدم که شاخام در اومدش !!!! هنوزم تو کفشم چه طور ممکنه آخه؟!!!!
ظهر دخی عمو بزرگه اومد دنبالم و گفت تنهایی بیا خونه ما نهار .... منم از خدا خواسته دویدم ! منم وقتی برم جایی مهمونی دیگه برگشتم با خداست !!! تا 8 شب نشستیم به حرف زدن و غیبت کردن آی می چچچچچچچچسبه بعد دیگه بای بای کردم که بیام درس بخونم که بازم نخوندم ! دیگه کتک لازم دارم فکر کنم !    نشستیم با داداشی فیلم نگاه کردیم ... Bratz .... من عاشق فیلمای رنگی رنگیم ! خیلی چسبید بهم .... توش پر رنگ بود
امروزم اینقدر سرعت نت پایین بود که هیچی رو باز نمی کرد منم عصبی شدم زنگ زدم آی اس پی مو کلی با خشانت گفتم این چه وضعیه تازگیا ! یا قطعه یا سرعتم از dial up  کمتره ! کلی عذر خواهی کرد و گفت درست میشه از شبکه مشکل داره ! منم نشستم باز ماهی گرفتن !!! که بیخودی اعصابم خورد نشه با این سرعت حلزونی
خیلی دیگه دارم روزانه نویسی می کنم ! قبلا هم می کردم ها الان خیلی دقیق می نویسم ! نمی دونم تحت تاثیر کی یا چی قرار گرفتم ! نمی دونم خوبه اینجوری نوشتن یا نه .... ولی واسه آینده خوبه ! اینقدر دقیق هست که همه چی رو یادم بیاره
 

آخی آخه چرا ؟ من دوسش داشتم خب چرا کشور ما اینجوریه خب؟!  چرا اینقدر مغزاشون فسیل شده و تار عنکبوت بسته ؟ مگه چی کار کردن بیچاره ها خب ! 2 تا کنسرت دادن مگه جرمه من واقعا ناراحتم و خیلی بیشتر متاسفم واسه .... ! واسه همه !!!! رضایا ... آرمین ... خیلی حیف بودین


+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 14:7 توسط خانومی |


یه روز ما خواستیم مثه بچه آدم بشینیم سر درس و مقشمون ها !!! مگه میذارن !!!
صبح پاشدم صبحانمو خوردم رودخونه برفیمو دیدم گفتم بشینم سر درس دیگه ! .... هوشیاری و خواب و رویا ... بحثش شیرینه .... تند تند می خونم .... یه کم می خونم کامپیوتر چشمک میزنه بهم ! پامیشم روشنش می کنم یه کم اینور اونور سرک میکشم .... ولی نمی دونم چرا یه ساعت به همین زودی میگذره !!! درس می خوام بخونم پنج دقیقه شم به زور میگذره ها !!!! یه کم تو آفتابی که پهن شده ! تو اتاقم غلت می خورم ! و کیفور میشم ! باز پامیشم میرم تی وی روشن می کنم .... یه کم چرت و پرت می بینم ... گشنم میشه ! ظهر شده ... میرم یه کم غذا می کشم و یه کم می خورم .... باز میام سر کتابم .... 4 صفحه می خونم خسته میشم ! میرم مثه آدم غذا می کشم میشینم می خورم .... بعد نهارم که شکمم پره نمیشه درس خوند !!!! میشینم پای کامپیوتر یه کم فیلمامو چک می کنم و زیر نویساشو اوکی میکنم موبایلم زنگ میزنه .... دخی عمو کوچیکه میگه دلم گرفته ! پاشو بریم بیرون !!! حالا ساعت 3 ظهره !!! میگم همه جا تعطیله بابا کجا بریم ! میگه بیا بریم دلم گرفته دیگه !!! پامیشم حاضر میشم 3:40 از خونه میریم بیرون .... تازه گواهینامه گرفته یه کم میترسه .... هی بهش روحیه میدم که بابا گاز بده تند برو آبرومونو بردی  یه کم دور و ور خونه می چرخیم بعد من پیشنهاد میدم بریم ریس !!!  (Race) بالاخره گولش میزنم و میریم ریس ! ساعت 4:15 خلوته خلوته !!  یه کم بالا پایین می کنیم و چند تا ماشینم گیر میدن و می پیچونیمشون  هوس آبمیوه می کنیم میریم آبمیوه بگیریم که تو مغازه یکی از پسرای دانشگاهو می بینم خ....س !!! خدا رو شکر فقط ریخت و قیافم خیلی ضایع نبود !  منم خندم گرفته بود هی می گفتم بریم دیگه بابا من اینو میشناسم مورد داشته بیا بریم ترکیدم از خنده ! ( ماجراها دارد !  ) آب توت فرنگی با خامه و بستنی  منم که رژیم دارم ! یه دور دیگه می زنیم و چون تاریک شده هوا می ترسه و میگه بریم خونه دیگه من تسلط ندارم !!!  

حال بابا بزرگ خوب شده ... الان مرخص شده ....

یکی دایی شده ! تبریک میگم بهت برادر   

شصت سال پیش چند تا بازی دعوت شده بودم که هی یادم میرفت ! امروز یکیشو بازی می کنم تا بعد ها بازی بعدی .... اگه نامرئی بودم ....
اگه نامرئی بودم اول از همه میرفتم یه جای خیلی مهم و حال یه نفرو خیلی خوب می گرفتم ! 
بعد که ماموریتمو انجام دادم میرفتم و سوار هواپیما میشدم و با خیال راااااااااحت پرواز می کردم اتریش !!!   بعد می رفتم یه جایی !!  یه چند روز می موندم اونجا بعد می رفتم سوار هواپیمای بعدی میشدم و پیش به سوی کشورای مختلف  از امریکا و افریقا و آسیا و اقیانوسیه و قطب !!! هر جا باشه میرم میبینم به راحتی !!!  نه ویزا نه پاس نه اجازه !!!  بعد به موقعش ! ظاهر میشدم و زندگی عادیمو می کردم .... و هیچ وقتم برنمیگشتم ایران 
البته یه کاری رو هم خیلی دوست دارم بکنم ! برم خونه سران مم*لکت و و برم یه جا وایستم یه چیزایی رو ازش فیلم بگیرم بعدا پخش کنم !  آی حال میییییییییییده 
کاش واقعا میشد نامرئی شد ها

TM دوست میداریم

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 17:46 توسط خانومی |


ساعت 8 صبح مامان اومد تو اتاق و گفت نهار هر چی دوست داری درست کن من رفتم بیمارستان !!!! چرا؟! بابا بزرگو بردن بیمارستان ! دایی هم عمل داره نمی تونه پیشش باشه من دارم میرم !
نمی دونم چه جوری حسمو بنویسم ! حتما همتون میدونین که اصلا دل خوشی از بابا بزرگم نداشتم به خاطر اون حرفایی که پشت سرم زده بود ... عید هم نرفتم خونشون و الان تقریبا داره یه سالی میشه که هیچ رفت و آمدی نداشتم باهاشون ! خیلی هم دلم پره از همشون .... همشونم به خدا سپردم و گفتم تقاصشو پس میدین ! .... اما امروز که مامان گفت مریضه و بیمارستانه هم دلم سوخت هم .... نمی دونم هر چی قسمته همون میشه ... ولی با من خیلی بد کرد ... خیلی ....

من این روزا حالم خیلی خوب نیست .... هم خیلی بی حس و حالم هم .... درسامو اصلا خوب نمیخونم .... مثه کسایی که بی انگیزه هستن دارم میشم ! همش ذهن و فکرم مشغوله .... به همه چیز .... انگار چند روز بود منتظر یه خبر بد بودم ! فکرای وحشتناکی میومدن تو سرم و ..... دلم می خواد دوباره مثه قبل شم .... حتی تو ورزش هم بی انگیزه شدم ! به زور می دوم ! نمی دونم چم شده .... ذهنم درگیر مسائلی هست که هنوز پیش نیومده ولی من از الان درگیرشونم !

پریروز دوباره دندون پزشکی بودم .... هنوز یه نوبت دیگه هم دارم .... دیگه حالم به هم می خوره از هر چی آمپول بی حسیه ! از هر چی دندونپزشکه ! از اون بوی گوگرد دندون خالی کردن دیگه عق می زنم !

صبح ها رودخانه برفی میذاره ... یادش به خیر ... چندین سال پیش .... خیلی حس خوبیه دوباره تماشا کردنش ! .... من عاشق فرانک و لوک بودم اون موقع ها ! ..... حس نوستالژی ام بیدار شده !!!

دیروز نشستیم با دختر عموم ست درست کردیم ! نتیجه کارمون شد این :



خیلی ناقصه هنوز .... تا همین جا وقت کردیم درستش کنیم ! خودمون که خوشمون اومد ....

درس ... نهار .... رودخانه برفی .... فکر! .... فکر .... فکر ! برنامه امروزمه ! به تکرار می پیوندیم !!!!


+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 9:3 توسط خانومی |