از همگی بابت تعریفای خوبتون ممنونم .... خیلی لطف دارین بهم .... مرسی .... چگونه وبلاگنویس شدم؟!
خب اگه بخوام از اول اولش بگم باید اینجوری شروع کنم ....
سه سال و نیم پیش وقتی فهمیدم یکی از بچه های دانشگامون وبلاگنویسه و
بلاگش خیلی خیلی معروف هست و طرفدار داره کنجکاو شدم که برم ببینم این
وبلاگ که میگن چیه ! .... یادمه دفعه اول که آدرسشو نوشتم و وارد سایت شدم
همون جا تا صبح نشستم همه مطالبشو خوندم !!! مطلبا تقریبا کوتاه و موضوع
بلاگ هم طنز تلخ بود ..... ( نمی تونم اسم وبلاگ رو بگم ) خیلی خوشم اومده
بود از نوشتنش ..... تو کامنتاش براش یه عالمه چیزی نوشتم و تشکر کردم
..... روز بعد که رفتم سر بزنم ببینم چیز تازه ای نوشته یا نه چشمم تازه
افتاد به گوشه وبلاگشو و دیدم وبلاگایی رو لینک کرده .... همین طور تصادفی
روی یکیشون کلیک کردم ..... صفا
بود .... وبلاگی که همیشه دوسش داشتم ..... و شدم خواننده ی همیشگیش .....
مثه دفعه قبل دوباره اتفاقی رو یکی از لینکای صفا کلیک کردم و وارد خورشید خانوم شدم
..... این قدر این وبلاگا برام شیرین و جذاب بودن و منو روز به روز شیفته
خودشون می کردن که اکثر وقتمو می نشستم به وبلاگ خونی ..... اون موقع هم
که با دایل آپ کانکت می شدم همه رو آفلاین می خوندم ..... کم کم تعداد
وبلاگایی که روزانه می خوندمشون بیشتر شد ..... یکی از اونا که خیلی خیلی
خیلی دوسش داشتم و روزی حداقل 2 بار بهش سر می زدم که ببینم چیز تازه ای
نوشته یا نه وبلاگ نوشی و جوجه هایش
بود ..... فوق العاده منو درگیر زندگیش کرده بود .... هنوز که هنوزه اون
آلوشا و ناشای شیطون رو یادمه .... هنوز که هنوزه نگرانشم و هنوز که هنوزه
چشم انتظارش که برگرده و ادامه بده .... که چی شد ؟ چی کار کرد؟ داستان
زندگیشو تو بد زمانی به پایان رسوند .... قول داده بود برگرده و بنویسه
اما هیچ وقت برنگشت و من هنوز بعد این همه سال نگرانشم .... نگران خودش و
جوجه هاش که چی به سرشون اومد ..... با تنها کسی هم که ارتباط داشتم همین
نوشی عزیزم بود .... که فقط هم براش میل می فرستادم و اون هم جواب می داد
..... کاش یه روز از سلامتی خودش و جوجه هاش باخبر بشم ..... چند ساله که
تو فکرشم .....
بعد از نوشی با زن سی ساله آشنا
شدم ..... اونم خیلی دوسش داشتم .... پا به پای نوشته هاش خندیدم و اون
اواخر گریه کردم .... چه قدر خبر فوتش ناگهانی بود ... با اینکه می
دونستیم مریضه ولی من یکی که هرگز فکر نمی کردم یه روز همچین خبری رو
بشنوم .... چه قدر اون روز شوکه شدم و گریه کردم .... خدا رحمتش کنه .....
تا این جای کار من هیچ وقت به ذهنم نرسیده بود که من هم می تونم برای خودم
یه جایی رو داشته باشم که توش بتونم ثبت کنم هر چی رو که تو مخم می گذره !
یه روز بی بی سی برنامه روز هفتم ( آخ که چه قدر من معتاد این برنامه بودم
) با حسین درخشان صحبت می کرد و اونم داشت از وبلاگ نویسی می گفت ... برام
جالب بود ... یه کم تحقیق کردم ولی هنوز قصد نوشتن نکرده بودم .... تا
اینکه تو دانشگاه یکی از پسرای ترم پایینیم بهم پیشنهاد نوشتن داد تو یه
وبلاگ گروهی .... تنها دلیل پیشنهادش به من هم این بود که با طرز نوشتارم
آشنا بود .... اون روزا من یه کمی بچه معروف بودم تو یونی!!!! عضو انجمن
اسلامی بودم و هر روز تابلو اعلانات انجمن رو می ترکوندم !!! سر و صدایی
میشد ها یعنی ! جوری که چند بار مجبور شدن مسئولین بالارتبه تر برن همه رو
بردارن از رو تابلو !!!! طنز سیاسی بود ..... خلاصه از رو همون نوشته ها
به من پیشنهاد شد .... از هر ورودی یه نفر و من شدم نماینده ورودی خودمون
..... با یه اسم مستعار شروع کردم .... معمولا هم زبون نوشته هام طنز بود
و کنایه به دانشگاه و استادای عزیززز!!!! ..... کم کم وبلاگ گروهی مون
معروف شد و داشت جون می گرفت که یه روز که من می خواستم وارد بلاگفا شم و
برم تو میز کار و چیزی بنویسم اسم یه وبلاگ جذبم کرد و کلیک کردم روش
..... و اون وبلاگ کسی نبود جز نسترن
عزیز و مهربون خودم .... کسی که گاهی بهش می گفتم مامانی ! دیگه شده بودم
از اعضای وبلاگ ! .... روز و شب ول بودم من اونجا دیگه !!!! کامنت می
ذاشتیم تو کامنت دونی نسی جونم و جواب همو می دادیم .... ووهو .... اطلس
.... شیوا .... مجید ....الستومریا .... هدیه ....احد .... و ..... که
بعضی هامون هم هنوز وبلاگ نداشتیم و پاتوقمون شده بود کامنتدونی نسترن
!!!
یه روز همین جوری زد به سرم و گفتم دیگه بذار منم یه جا روزانه نویسی کنم
.... خسته شده بودم از نوشتن طنزهای سیاسی و کنایه ای به این و اون !
.... اولین وبلاگی که خود خودم صاحبش بودم رو درست کردم و اسمشو گذاشتم خونه ی ما
! ..... چه قدر دوستش داشتم .... با اینکه اصلا روزانه نویسیم خوب نبود
ولی دیگه باید از یه جایی شروع می کردم ! .... ولی عمر اون وبلاگ خیلی
کوتاه بود و یکی دو ماهه با یه اتفاق بدی که افتاد درش تخته شد و دیگه دلم
نیومد اون تو بنویسم ... بعد چند وقت یه جای جدید درست کردم و اسمشو این
بار با شک و تردید انتخاب کردم .... اولش شایدی اومد که شاید اون اتفاق می
افتاد و یا شاید هم نه ! .... شاید ... خونه ی ما
! ..... کم کم بهش عادت کردم .... شد یکی از ارکان بزرگ زندگیم !!!! ....
دایره دوستانم هر روز افزایش پیدا می کرد و من روز به روز معتاد تر به
وبلاگ خونی و وبلاگ نویسی ! ..... چند وقت پیش هم از شک و تردید به طور
کامل بیرون اومد و شد من و خودم ! ... نمی دونم این اسم تا چه زمانی روش می خواد بمونه ولی می دونم اسمیه موقتی که دیر یا زود احتمال عوض شدنش هست !
خیلی از دوستای قدیمیم که خیلی هم دوسشون دارم و هنوز بعد چند سال به
فکرشونم دیگه وبلاگ نویسی رو ترک کردن و نیستن .... دلمم خیلی براشون تنگ
میشه همیشه .... شیوای گلم که چه قدر دعاش کردم و می کنم که ایشالا همیشه سالم و سلامت باشه .... هدیه
جینگیلی مستون عزیزم که عاشقشم واقعا ..... و ....... دوستای اولیه ی آدم
کسایین که هیچ وقت هیچ وقت فراموششون نمی کنی .... همشون یه خاطره شیرینن
واست که با اسم هر کدوم یه طعم دلپذیری رو مزمزه می کنی ! .....
** خیلی دوست دارم نظر واقعی تون رو راجع به اینجا بدونم .... راجع به من
و خودم ! فعلی .... نظرات صادقانه تون رو .... بدون تعارف ..... حتی اگه
نظرتون یه نقد خیلی تند باشه ! ....
18 ماه از وبلاگ نویسی تو این بلاگ می گذره ... دوستای زیادی پیدا کردم
.... دوستایی خیلی بهتر و صادق تر و با معرفت تر از دوستای واقعیم !!!!
خوشحالم که یه تجربه خوب به دست اوردم ..... نمی دونم عمر این خونه چه
قدره اما می دونم که اینجا رو دوسش دارم .... به اندازه مادری که بچه اشو
دوست داره و برای بزرگ شدن بچه اش ذوق می کنه !!!! تا 18 ماهگی این بچه ی
گاهی شاد و گاهی غمگین و گاهی غرغرو رو شاهد بودم و بودیم ! کاش تا 18
سالگیش هم ببینم و به وجودش افتخار کنم .... هر چند شاید هیچ ارزشی نداشته
باشه وبلاگ من و نوشته های روزانه ی من ولی برای خودم یه دنیا خاطره و
تجربه است ..... خاطره هایی که با نظرات خوب دوستام تبدیل شدن به تجربه
.... به درس ..... وبه امید .....
قربون همگی ....
امضا : خانومی ! (*حذف شد!)