تبليغاتX
من و خودم!

تنبلیمو چه جوری می تونم توجیه کنم یعنی؟! ..... هیچ حسی واسه نوشتن ندارم ! چرا؟! ..... خیلی ها مثه من شدن ! خیلی ها دارن وبلاگ حذف می کنن ، نمی نویسن و .... فکر کنم تا چند وقت دیگه منم اینجوری پیش برم بشم یکی از همین حذفیات ! با اینکه دلم نمیاد ولی تازگی ها حس و حال نوشتنم پریده .....
خب از حالت خوابالودگی در بیام حالا که دارم می نویسم یه کم شاد باشم ! ..... از عروسی ها بگم اول که خیلییییییییی خوب بود و خوش گذشت ..... عروسی خانوم ! م..... کلی دوست و آشنای قدیمی دیدم که همشون ازدواج کرده بودن ! با اینکه اینقدر تو آرایشگاه معطل شدیم و دیر رسیدیم ولی بازم خوش گذشت .... خیلی خرج کرده بودن .... همه اون چیزایی که من دوست داشتم هم بود .... حباب و بخار و رقص نور و نور اسلوموشن و 3 نوع کلیپ مختلف و ......! آخرش به بعضی مهمونا یه تابلو از خودشون دادن ..... چون خانواده داماد خیلی مذهبی بودن و این عکسه کاملا با شئون اسلامی منافات داشت اصلا به خانواده داماد ندادن ! و همشو به ماها دادن ! حالا به قول دختر عموم چه اعتماد به نفسی هم دارن ! یه عکس کوچیک میدادن دیگه چرا تابلو دادن !
عروسمون هم خیلی خوب شده بود و خدارو شکر ازون آرایشا که دوست داره نکرده بودنش ! عاشق آرایشای خلیجی ئه که خیلی دیگه زشته به نظر من ! ولی خدارو شکر یه آرایشگاه خوب رفته بود و شیک درستش کرده بودن ..... کلی عکس گرفتیم و تازه با دختر خاله مامانم هم دوباره ! فامیل شدیم ! زن دایی داماد بود !!!!
عروسی بعدی هم که دختر داییم بود ..... که خیلی خیلی خیلی خوشگل شده بود .... آرایشگاه پریسا رفته بود ..... خیلی خوب درستش کرده بود .... لباسشم خیلی خوشگل بود .... عروس داماد هم مثه دفعه قبل باز کلاس رقص رفته بودن و 4 تا رقص هماهنگ دو نفره کردن ..... یکی عربی ! بقیه ایرانی ..... آخر مجلس هم که یهو عروس افتاد به گریه !!!!! و یه هق هقی می کرد که همه گریشون گرفت !
بچه یهو دلش گرفت و رفت بغل باباش و افتاد به گریه ! تازه من بدجنسی هم کردم شکار لحظه ها فیلم گرفتم !!!!!  خونشون هم با اینکه کوچیک بود ولی خیلی باسلیقه چیده شده بود ..... پرده هاشون خیلی شیک و گوگولی بود ! .... من که عاشق اتاق خوابشون شدم ! به تختخواب گرد ناز با پرده های خوشگل پشتش خیلی رویایی بود !

5 شنبه هم عروسی دعوت شدیم ..... دوستم همون که قبلا هم دربارش نوشتم که شوهرش امریکاست .... اومده ایران و 5 شنبه عروسیشه ..... قربونش بشم ..... اونجوری که شنیدم می خواد مثه خارجی ها عروسی بگیره و لباس و آرایشش خیلی ساده باشه .... که من خیلی دوست دارم ..... خوشبخت شی عسیسم
جمعه هم تولد 2 تا وروجک عمه است ..... چه هفته باحالی بود ..... خیلی اکتیو شدم دیگه ! .... یه روز که تو خونه بیکار میشم حوصلم سر میره ! عادت کردم همش یا مهمونی برم یا عروسی !!!!

یه عالمه فیلم دیدم ..... واقعا خدا این لذت فیلم دیدنو از آدم نگیره ..... روزی 2 تا فیلم دانلود می کنم که هنوز هیچ کدومشونو ندیدم ! هنوز دارم فیلمایی که از قدیم داشتمو می بینم با این 50 فیلم جدیدی که گرفتم ! حالا حالا ها سرم گرمه .....
این مدت اینارو دیدم :
definitely maybe ..... the happening  ..... prom night .... college road trip ..... shutter .... superhero ..... dan in real life

پریشب ماه گرفتگی رو دیدین؟ ..... خوشگل بود .... ( + .... عکس رو خودم گرفتم ها !

 شدیدا عاشقه این آهنگه  شدم ، بهم آرامش میده ... و این که بهم انرژی میده !

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 0:15 توسط خانومی |


چه قدر این روزا بازار عروسی داغ شده ها !!!! همین جور از در و دیوار کارت عروسیه که میاد و دعوت میشیم ! اونم دو تا دوتا تو یه روز ! خب آدم خسته میشه دیگه !!!!

فردا 2 تا عروسی دعوتیم .... یکیش که عروسیه م.... هستش یکیشم از آشناهامون .... پس فرداش هم باز دو تا دیگه ! که یکیش دختر داییمه یکیش یکی از دوستای صمیمی مون !!!! عروسی همشونم دوست داشتم برم .... حالا فقط میشه 2 تاشو بریم .... م.... و دختر دایی قاعدتا ! ..... با اینکه خیلی دنگ و فنگ داره و وقت گیره عروسی رفتن ولی این روزا خیلی دلم عروسی می خواست .... خب این همه روز چرا 22 ام و 24 ام همش؟!!!!

تازشم همین الانم یکی از دوست جونام بهم خبر داد فردا عقد می کنه و کلی انرژی مثبت داد بهم با خبرش .... ایشالا که خوشبخت شه با اینکه میدونم چه قدر مشکل روبروشه .... خدا کنه که همه چیز خوب پیش بره براش .... خوشبخت شین قربونت برم ....

فکر می کنم به مراسم عروسی و اینا دیوونه میشم !!!! واقعا چه قدر سخته ها ! دعوت که میشیم این همه مشکل و بدو بدو واسه لباس و آرایشگاه و کادو و .....! بعد بیچاره خود خانواده عروس داماد چی می کشن ! .... بهش فکر می کنم استرس می گیرم نمی دونم چرا !!!!!

یه چیزی رو می خواستم اعتراف کنم! ... حتما می دونین من قبلا چه ذوقی می زدم و روز شماری می کردم تا روز عقد خودم و چه خوشحال بودم !!!! اما بعد اون جریانات احساساتم به کل عوض شده ! کلا همه چیم عوض شده ! یه جورایی کلی بخوام بگم خیلی سرد و یخ شدم تو همه زمینه ها ! ..... مخصوصا تو مساله ازدواج ! دیگه اصلا مثه قدیما آرزوم ازدواج کردن نیست ! برعکس الان میگم چه وقت ازدواجه !!! برو زندگیتو بکن ! چیه از حالا خودتو متعهد کنی ! بخوای اخلاقای گند یکی دیگه رو هم تحمل کنی؟! و یه عالمه حرف دیگه !!!! به نظر بعضی ها این منه الان خیلی منطقی و خوبه و به نظر بعضی ها خیلی منفی نگر و بد شده ! خودم نمی دونم خوبه یا بد ! اما از منه الانم بیشتر راضیم و راستشو بخوام بگم از خود قبلیم خندم می گیره ! که چه مثله بچه ها ذوق عروس شدنمو می زدم !!!!! در حال حاضر به همه چیز فکر می کنم الا ازدواج کردن ! از شنیدن خبر عروسی دیگران خوشحال میشم اما فکر اینکه عروسی خودم باشه عصبیم میکنه !!!! اصلا هم نمی خوام برم دکتر و روانشناس ! تو این چند وقت کم روم فشار عصبی نبود .... که حتما رو اعصاب و روانم تاثیر گذاشته .... اما دکتر رفتن رو الان اصلا نمی کشم ! امید به زندگیم فعلا اون بالاهاس ! اما بدون شوهر !!!!

این روزا بیشتر وقتمو با دختر عمو ها می گذرونم .... یا اونا اینجان یا من خونشون .... عمه هم اومده مشهد و یه روز خونه ماست یه روز خونه عمو اینا ..... این قدر کارای خبیصانه کردیم این روزا که خودمون شرمنده ایم دیگه !!!! ولی سرگرمی دیگه ای نبود به خدا !!!! خدایا از سر تقصیرات ما بگذر ! کاری جذاب تر ازون کار اگه می بود حتما به اون می پرداختیم !!!!

امروزم صبح خوابالود و خسته و کوفته به زور با دختر عمو رفتیم آرایشگاه و ابرو و صورت صفا دادیم ..... خرید خرت و پرت هم زیاد داریم که من حال نداشتم برم به دختر عمو جان سفارش دادیم اگه رفتن واسه ما هم اونا رو بگیرن ..... عروسی فردا خیلی باحال باید باشه ..... اگه اونجور که میگن البته برگزار شه ! ..... حالا بعدا میام تعریف می کنم چی شد .....

 

پ . ن : دلم یه فال قهوه می خواد ! با اینکه خیلی اعتقاد ندارم اما دوست دارم بشنوم آینده چیا پیش میاد برام .... دوست دارم غرق شم تو تخیل .... تو رویای ایده آل ! ..... مثه خواب دیشب


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 19:11 توسط خانومی |

 

خیلی وقت بود تهران نرفته بودم ! ..... از یه ماه قبل سفر کلی شور و شوق داشتم .... با کلی آدم هماهنگ کرده بودم که ببینمشون ! ..... درست روز تولدم بود که عمه از تهران زنگ زد واسه تبریک که همون جا بهش گفتم ما داریم میایم پیشتون ها ! یه 20 روزی خودتونو آماده کنید ! ..... وقتی هی سفر کنسل میشد کلی از ذوق و شوق من کم میشد ! ..... اما بالاخره اوکی شد ..... وقتی بلیطای رفت و برگشت گرفته شد و خیالم راحت شد به همه کسایی که می شناختم گفتم و قرارامو با بعضی ها گذاشتم ..... بلیط 20 تیر بود ساعت 7 صبح ..... باید 5:30 راه می افتادیم .... ما هم که ارثی داریم همه کارامونو دقیقه 90 انجام بدیم ! تازه ساعت 1 رفتیم به چمدون چیدن ! .... تا 3 هممون مشغول بودیم .... بعدشم که من دیدم بخوابم دیگه بیدار نمیشم نشستیم واسه لحظات آخر پای نت و برنامه ریزی واسه سایت ..... دیگه 5 همه بیدار بودیم و داشتیم حاضر می شدیم .... 5:30 مهران اومد دنبالمون و با دو تا ماشین رفتیم راه آهن .... قطار پردیس بود و 8 ساعته می رسیدیم .... تو راه هم که فقط مسخره بازی با دختر عمو ها در میاوردیم و کلی مهماندارا رو اذیت می کردیم!!!! دیگه معروف شده بودیم ! هر چی می خواستیم می دادن بهمون !!! مهمون vip  قطار شده بودیم !!!! ساعت 3 رسیدیم راه آهن تهران ..... هوا وحشتناک گرم بود ! جهنم بود به معنای واقعی ..... هوای مشهد خیلی خوب بود اون روز ولی تهران وحشتناک گرم بود ! .... خیس عرق شده بودیم .... قطار هم یه ساعت آخر برق کم اورد واسه کولراش اونجا هم پختیم ..... تا تاکسی بگیریم و راه بیفتیم به نیم ساعتی طول کشید و همچنان عرق از سر و کولمون می ریخت ! .... خونه عمه غرب بود ... با اون ترافیکی که توش گیر افتادیم و اون گرمای وحشتناک یه 45 دقیقه ای تو راه بودیم تا رسیدیم ..... ما که رسیدیم برقاشون رفته بود و عمه و شوهر عمه دم در واستاده بودن ..... دیگه ماچ و بوسه و اینا ! و رفتیم بالا ولو شدیم !..... دیگه تا شب استراحت و خواب و اینا تا فردا صبح که ولگردی هامون شروع شد ..... دختر عمو اینا فقط 2 روز تهران بودن و بعدش می رفتن ترکیه ..... از اون 2 روز می خواستیم نهایت استفاده رو بکنیم دیگه ! .....پارک ملت و ونک و قائم رو رفتیم این 2 روز ..... وقتی رفتن ترکیه خیلی احساس تنهایی کردیم .... فردا صبحش یکی از دوستامو یه ساعت دیدمش و عصرش هم 2 تا دیگه از دوستامو ..... این قدر از دیدن این 2 تا خوشحال شدم که نمی دونستم باید چی کار بکنم ! .... با ماشین یه کم چرخ زدیم و یه بستنی خوردیم و کلی مسخره بازی ..... دوست داداشی هم از نروژ اومده بود و فردای اون روز هم با اون رفتیم سینما آزادی "زن ها فرشته اند" ..... دیگه تا روزای آخر همش به گردش بودیم .... بیشتر هم تنها می رفتیم من و داداشی و دوستش ..... پارک ساعی و قیطریه و جمشیدیه ... میلاد نور ... گلستان ... ایران زمین .... تندیس .... دربند ... درکه .... و .....( که یادم نمیاد دیگه کجا ها رفتیم !:دی) از فواید دربند روی های مکرر هم قلیون کشیدن های من بود واسه اولین بار !!!! .... نه که خیلی جون عزیزم تا حالا امتحان نکرده بودم که یه وقت معتاد نشم !!!!! ولی واسه اولین بار که کشیدم دیدم چه حالی داره !!!!! دفعه اول مراعات کردم .... ولی بار دوم که با دوست داداشی و پسر عمه رفته بودیم حسابی جوگیر شدم و انقدر کشیدم که چت شدم!!!!! دیگه گفتم تموم شدم ! دنیا چرخید دور سرم یه حالت تهوع بدی هم گرفتم ! که دیگه دوست داداشی چند بار زد تو گوشام و شونه هامو مالید تا بهتر شدم !!!( چیه بابا دوستش دختر بود !!!!) ولی باز هم از رو نرفتم و حالم که جا اومد بازم ادامه دادم !!!!!! میگن به بچه نباید رو داد همینه دیگه !!!!

چون الان هر چی فکر می کنم روزای دقیقش یادم نمیاد همین جوری قاطی می گم .... یه شبم با همون 2 تا دوستام رفتیم فشم و شام و قلیون (!) و تا دیر وقت با اونا بودم که انقدر خندیدیم با مسخره بازی هامون که دیگه از دل درد نمیشد بشینیم !!!!! حدود 11:30 اینا بود که برگشتم خونه و داداشی و پسر عمه برام دست گرفته بودن و اذیتم می کردن که دختر که تا ساعت 11:30 بیرون باشه باید بندازیمش تو قفس مارمولک شکار کنه !!!!( ماجرا داره !!!!) و دیگه تا 3 صبح فقط می خندیدیم به اون جریانه !!!!! ....

روزای آخر هم یهو جوگیر شدم و تصمیم گرفتم برم یه گوشی بخرم !!!!!! گوشیمو قالب کردم به پسر عمه و رفتیم علا الدین و بعد کلی بالا پایین کردن قیمتا بالاخره یه P1i خریدم !!! کلی هم ذوقشو زدم ! بعد که اومدم خونه همههههههه گفتن خاک بر سرت این که مثه همون گوشی قبلیته ! بعدش کلی خورد تو ذوقم و دیگه همه شوقم کور شد ! تا فرداش که دختر عمو اینا برگشتن و اونا بهم روحیه دادن که نه بابا خیلی شیکه چی بود اون گوشی جواد و اینا !!!!! دیگه گفتم جهنم ضرر ! اصلا دیگه تو فکرش نرفتم ! ولی 180 ضرر دادم با همین عملیات جوگیریم !!!!!

کلا تو این 20 روز ما فوق العاده سوتی های خفنی می دادیم ولی یکیش خیلیییی باحال بود ! که کلی خاطره شد .... یه روز منو داداشی و پسر عمه و دوست داداشی رفتیم دربند ..... خواستیم نهار همونجا باشیم باز گفتیم نه بریم یه جای خوب ..... رفتیم نایب  زعفرانیه ..... می دونستیم قیمتا ی اونجا تقریبا بالاس ولی دیگه داداشی گفت بریم مهون من ! .... رفتیم و با کلی آقاهای مهربون و شیک و پیک مواجه شدیم ! از شانسمون هم ما رو راهنمایی کرد دقیقا میز مرکز رستوران طبقه بالا !!!! رستوران هم شلوغ شلوغ بود ! .... ما هم که معرف حضور همه هستیم دیگه مگه میشه جایی بریم و مسخره بازی در نیاریم !!!! منو رو که اوردن دیگه مثلا ارزوناشو سفارش دادیم که داداشی سکته نکنه ! جوجه و برگ .... میزای کناری ما پر بود ازون آدمایی که خیلی مثلا با کلاسن ! ... سفارش می دادن گرون ترین غذاهارو با سالاد .... زناشون که فقط و فقط یه کم سالاد می خوردن .... مردا هم یکی دو قاشق از غذا و بعدم پامیشدن می رفتن و کلی هم انعام می دادن!!!!.... یه زنه بود میز کناری ما که سالادشو با کارد و چنگال می خورد !!!! کاهو سالاد رو با کارد نصف می کرد و یه ذره کاهو رو با چنگال می خورد ! دیگه کاملا رو نرو بود با این مسخره بازیش !!!! منم که عادتمه رو دور خنده بیفیتم دیگه تمومه ! پسر عمم هی اداشو در میاورد منم دیگه رفته بودم زیر میز داشتم می ترکیدم از خنده ! ..... دیگه گارسونا شک کرده بودن بهمون هی دور و برمون می چرخیدن و با خودشون می گفتن اینا دیگه کین !!!!! دوست داداشی هم چند بار زنگ سفارش رو زد و به انگلیسی با گارسونا حرف میزد ! اولیشون که نمی فهمید به ما گفت ببخشید چی فرمودن خانم؟!!!! ولی بقیه شون دیگه بلد بودن و جواب میدادن ! از این نظر هم تست شدن و خیال ما راحت شد !!!! ..... تازشم تا آخر آخر غذامونم خوردیم و اصلا برامون مهم نبود که همه می گن اینا از کجا اومدن !!!! فقط ما بودیم اون روز که غذاشو کامل خورد ! هر کی سفارش می داد فقط یه کم از غذاشو میخورد و می رفت !!!! خب حیفه پول بشین بخور دیگه !!!!! موقع حساب کردن هم پسر عمه تراول داداشی رو از جیبش دراورد که اذیتش کنه که داداشی واسه چند لحظه سکته ناقص زد و می خواست گریه اش در بیاد !!!! که من دلم سوخت براش و گفتم اذیتش نکنه !!!!! ولی بچه مرد یه لحظه ! رنگش سفید گچی شد ! گفت بچه ها بدبخت شدیم !!!!!! آخی بیچاره !!!!

حالا ازین اتفاقا خیلیییییی افتاد این فقط یکیش بود که خلاصه گفتم وگرنه کاملش یه فیلم میشه !!!!!

خیلی سفر خوبی بود .... عمه هم فراتر از تصور همه عالی بود ..... حتی یه روزم احساس مزاحمی نداشتیم انقدر که مهربون و خوب بودن .... واقعا خجالتمون دادن .... حالا 17 ام دارم میان اینجا واسه یه هفته ..... این قدر این مدت به هم عادت کرده بودیم و همش با هم بودیم و حرف می زدیم و دور هم بودیم که واقعا روز آخر هممون ناراحت بودیم که از فردا تنها میشیم ..... من که اینقدر خوشم اومده بود که به عمه می گفتم من بمونم همین جا نمی خوام برگردم ! کار هم که برام جوره می مونم پیشتون ! ولی مامان خانوم که اجازه ندادن ! هی روزگار .....

اوه ! چقدر طولانی شد ! ولی من هنوز هیچی تعریف نکردم که !!!! دوست داشتم همه چیز رو بنویسم اما واقعا دیگه حسشو ندارم ! .... اینارو هم تند تند نوشتم تموم شه ! خیلی بی حوصله شدم تو نوشتن واقعا ! .....

دیگه دیگه اینکه خیلی خوب بود و خوش گذشت و تهران شناسیم بیست شد  ! اکثر اوقاتم تنها می رفتم بیرون واسه همین خیلی خوب همه جا رو یاد گرفتم ..... من که دلم خیلی تنگ شده برا تهران .... تو فکرشم یه سفر دیگه به زودی بریم باز  .... من که می گم خونه اینا رو همه رو بفروشیم بریم اونجا زندگی بابا چیه اینجا ! (.................!) 

 

پ . ن : 50 تا فیلم جدید گرفتم عشق و حال ! ..... فعلا فقط WALL . E رو دیدم که فوق العاده بود .... اشکمو در اورد دیگه .... خیلی احساساتی و ناز بود ..... جان قلبونش برم با اون احساسات قشنگش ( + ) ..... از دست ندین خلاصه این فیلم توپو ..... در حال اکرانه الان و پرفروش ترین شده .....

پ . ن 2 : باور کنید طرز نوشتارم یادم رفته ! الان که خوندم دیدم چه قدر مسخره تعریف کردم! خواستم پاک کنم باز گفتم بی خیال واقعا زورم میاد دوباره بشینم بنویسم  ! دیگه ببخشید تحمل کنید تا چند وقت تا بیام رو فرم باز !!!!! 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 16:39 توسط خانومی |


بعد 20 روز نبودن و ننوشتن نمی دونم چرا با نوشتن و وبلاگ غریبی می کنم ! ..... دیگه مثه قدیما حس و حال نوشتن ندارم ! ..... دیروز رسیدیم ..... مسافرت خیلی خیلی خوب و به موقعی بود ..... به من که خیلی خوش گذشت ..... اصلا فکرشم نمی کردم این قدر خوب باشه ..... عمه سنگ تموم گذاشت و این مدت حسابی شرمندمون کرد ...... دور هم بودن برای هممون یه عادت شده بود جوری که روز آخر هممون بغض کرده بودیم که از فردا تنها میشیم ! ..... 20 روز شبانه روز کنار هم بودیم و خیلی عادت کرده بودیم به هم ! ..... اونم منی که فقط خونه و اتاق خودمو دوست داشتم !!!! جوری شده بود که اصلا از برگشتنمون خوشحال نبودم ! ..... دلم می خواست بمونم همونجا ......
کلی خاطره ی خوب دارم اما اصلا حوصله ی نوشتنشونو ندارم ! .....مهم اینه که خیلی خیلی خوش گذشت .....
هنوز هیچ وبلاگی رو نخوندم ..... یه 20 روزی از همه بی خبر بودم ..... فعلا فقط حس خوندن دارم ! فقط امروز اومدم بگم برگشتم که نگران نشین ..... حالم خیلی خوبه فقط حس و حال ندارم !

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 14:51 توسط خانومی |