تبليغاتX
من و خودم!
بیست و نه خرداد ... یادت گرامی


و چه کوتاه است فاصله تولد تا مرگ .....

آدمیزاد است !.....

امروز می خندد بابت متولد شدنش و فردا می گرید بابت از دست دادن همه کسش!

سه سال گذشت .....

سه سال از نبودنت گذشت ......

29 خرداد هر سال یه غم عجیبی دارم تو دلم ..... نزدیکای اذان ظهر روز 29 خرداد بدترین روز زندگیمون بود ....... چه آسون ازمون جدا شدی و رفتی ..... دستای سردت رو می خوام ...... چشمای بی حالت رومی خوام ...... اون رویاهایی که می دیدی رو می خوام ...... به خدا دلم برا همون غم و غصه های قبل هم تنگ شده ...... دلم برا با گریه از خدا شفا خواستن تنگ شده ! ...... دلم برا لبخند مهربونت تنگ شده ..... دلم برات تنگ شده .......

چی گذشت بر من و ما ؟! جات خوبه؟! ...... خیلی وقته یادی ازمون نکردی ..... قبلا ها میومدی به خواب یکیمون ! اما انگار خیلی وقته از یادت رفتیم ......

می دونی که چی شده .... چه بلاهایی تو این مدت سرمون اومده .... همه چی رو دیدی ..... پس من چی بگم دیگه؟! ..... از چی گله کنم دیگه؟! از نبودت؟...... بابا من تو رو کم دارم ..... چرا هیچکی اینو نمی فهمه؟!!!! ...... چرا همه الکی بهم می گن آخی می فهمیم چه سخته !!!! ولی هیچ کدومشون نمی فهمن ! ..... یعنی تا تجربش نکنن نمی فهمن ! .....

دلم تنگه برات ...... تنگه برا بچه های من گفتنت .... قربونت برم الهی که هنوز بعد سه سال جرات نکردم به اون عکسا و فیلمای روزای آخر حتی نزدیک بشم ! ...... ولی همشون همین الان داره از جلو مغزم رد میشه !!!!! ..... یادته بابا ..... یادته چه جوری قلقلکم میدادی که از ته دلم می خندیدم ! یادته با هم شوخی می کردیم ! ...... یادته نمی ذاشتی قلقلکت بدم !...... یادته اون اوایل که هنوز نمی دونستیم چه مرض کوفتی افتاده به جونت اومدم قلقلکت بدم دستم به شکمت خورد از درد به خودت پیچیدی؟! ..... یادته حرم رو؟! ...... یادته اون بوی خاص اتاق رو که تا یک ماه بعد رفتنت هم هنوز بود ! ...... هنوز که هنوزه بعضی جاها که میرم اون بو می خوره به دماغم و پرتم می کنه تو اون روزا !!!! ...... دلم برا اون شب بیداری ها تنگ شده ..... بشینم بالا سرت و زل بزنم به تنفست ..... که کم نیاری .... که اکسیژن تموم نشه !..... که وقتی از درد از خواب بیدار شدی یکی بالا سرت باشه و آرامش بگیری ..... که دم سحر موقع اذان صبح که بیدار میشی اون گنجشک سابق برات خوند بگی خدایا بسه دیگه ! راحتم کن !!!!!!!!!! ..... به خدا دلم برا همین لحظه هایی که همه وجودمو آتیش میزنه حتی تنگ شده ! تنگ شده دلم .... دل کوچیکم برا یه لحظه دیدنت تنگ شده ..... می فهمی ؟! ... خدااااا ..... تنگ شده ..... دلم از این دنیا پره ..... مگه بهم قول ندادی زود بیای دنبالم؟! ..... زود اون ور یعنی کی؟!!!!! .......

بابا ..... کلی حرف دارم باهات ..... دارم تو دلم باهات حرف می زنم ! .... فقط نمی دونم این اشکای مسخره چرا هیچ وقت یاد نمیگیرن که وسط حرف زدن نباید بریزن پایین؟!!!!!

بابا ...... گوش کن .......

 

زاده می شویم !


بیست و سه سال پیش در چنین روزی ساعت 9 صبح  ، زاده شدم ....

 


پ . ن : فلفل گلم ، رامای دوست داشتنی خودم ، مارپل عزیزم ، باران جیگملی خودم و آقایی که منو شرمنده کرد این روزا ( هر چند من برخورد خوبی نداشتم !)..... و همه دوستای گلی که این روز رو به یاد داشتن ..... از همتون یه دنیا ممنون ..... این قدر خوشحال شدم که نمی دونم چه جوری توصیفش کنم ..... مرسی مرسی مرسی

 

یه روز به یاد موندنی

 

سلام سلام

حال شما؟

خوبین؟

منم خوبم !

امروز که خیلیییییییی خوبم .....

این مدت که نبودم اینقدر اتفاقا افتاد که واقعا اگه بخوام بنویسم یه دو روزی طول می کشه !

واسه همین خیلی خیلی خلاصه بگم که آقایی بعد اون پستی که گذاشتم به خودش اومد و اس ام اس داد و زنگ و این حرفا .... منم جواب نمی دادم اصلا ..... تا بالاخره جواب دادم و گفت امشب (که جمعه بود) یه کار نیمه تموم دارم و بعدش دیگه همه چی تموم .... منم گفتم اوکی! ...... شب که شد اومد دم خونه ! و یه پاکت گنده شوت کرد تو حیاط ! ..... منم اومدم بالا بازش کردم دیدم اووووووووه ! چه کرده ! ..... کلی شرمنده شدم و اینا ..... حالا نمی گم چیا بود تو جعبه !!!! دستش درد نکنه ..... به مامانمم همه شو نشون دادم و اونم تا 2 ساعت داشت باهام حرف می زد راجع به پاره ای مسائل که بازم نمیشه اینجا بگم!!!! .... ولی راستش دلم سوخت برا مامانم ..... اینقدر به فکر من و علائق منه ..... و .....(نگم بهتره !)

بعدشم ...........!!!!

کارای دانشگاه هم بالاخره بعد یک ماه دویدن های جان فرسا !!!! اوکی شد ..... یه استاد گوگولی که امتحان هم نمی گیره و گفت بیستی !!!! ( همون استاد راهنمای مهربون جیگر پایان نامه ام )

خب حالا امروز ......

امروز یه روز خیلی خیلی خیلی خاطره انگیز و دوست داشتنی بود برا من ...... خیلی وقت بود شوق و ذوقشو داشتم ولی خب به دلایلی نمیشد و به هم می خورد ..... تا اینکه دیروز عملی شد دیگه ! ......

تو این دنیای نت من با خیلی ها دوست شدم .... دوستای خیلی صمیمی ..... حتی خیلی صمیمی تر از دوستای بی معرفت واقعیم !!!! ..... یکی از این دوستای نازنین که من بهش می گم خواهر نداشته ام و برام از جونم عزیزتره مارپل گلمه ..... که اینقدر تا حالا برا من زحمت کشیده و من شرمندشم که نمی دونم چه جوری تشکر کنم ازش !!!! ..... واسه همین بهش می گم خواهری گلم ..... یه دنیا دوسش دارم ..... این خواهری من بالاخره بعد چند بار کنسلی برنامه قسمت شد بیاد اینجا ( اینجا !!!!) و من از نزدیک ببینمش ..... اگه بدونید از شب قبلش من چه ذوق و شوقی داشتم ! ..... تا امروز صبح که بالاخره دیدمش ..... صبح زود از خواب بیدار شدم و یه دوش گرفتم و حاضر شدم و د بدو که رفتی ! کلی هم تو ترافیک گیر کردم ..... رسیدم هتل یه کم نشستم تا اومد ..... واااااااااای الهی قربونش بشم همون جور که می دونستم مهربون و دوست داشتنی و گل بود ..... رفتیم بالا تو اتاقشون و یه کم نشستیم و حرف زدیم و بعد با مامان گل و مهربون خواهرم ! رفتیم گردش ! ..... بماند که چه قدر منو اذیت کردن و چه قدر خجالت زده ام کردن وقتی هر چی رو می خواستم حساب کنم نمیذاشتن ..... مردم از خجالت دیگه رسما !!!! ..... این قدر مامانشون گل و خانوم بودن که من عاشقشون شدم .... من نمی تونم خوب احساساتمو بیان کنم الان ... فقط بگم خیلی خیلی ذوق زده و خوشحالم بابت پیدا کردن همچین خواهر عزیزی ..... همچین مامان گلی .....

مارپل گلم .... عزیز دلم ..... خواهری مهربونم ..... امروز خیلی خجالتم دادین ..... هم تو پاساژ ..... هم رستوران .... هم اون هدیه عالی تولدی که بهم دادی ..... یه دنیا ممنون .... خیلی خیلی خیلی خوشگل و قشنگ و شیک بودن ..... منم که الان از خجالت می خوام برم تو زمین واقعا ! ...... خیلی دوووووووووووستت دارم ....

 

پ . ن : چون به صورت علنی ! فهمیدم دیگه که چه کسایی وبلاگمو می خونن که اصلا دوست نداشتم بخونن و حوصله اسباب کشی به جای دیگه رو هم نداره ! واسه همین خیلی مطالب رو mp3 نوشتم ..... همش تو ذهن خودم حک شده .... اینجا یه کمش رو نوشتم که فقط یادگاری بمونه ..... اگه خیلی متوجه چیزی نشدین به گیرنده هاتون دست نزنید مشکل از منه !!!!!

 

حرفایی که باید می زدم

می خوام حرف بزنم

خیلی راحت

همه حرفامو

برای بار آخر ...... این بار آخره که راجع به این ماجرا می خوام چیزی بنویسم ...... و کاملا مخاطب خاص داره ...... برای آخرین بار......

4 سال رو به بهترین وجه ممکن گذروندیم ..... نمی گم همش خوب و خوش بودیم .... بود روزایی که کینه و کدورتی هم پیش میومد ..... ولی الان در حال حاضر فقط خوبی های اون دوران داره یادم میاد ...... روزای دانشگاه ..... گردش ..... نهار ..... و ......

4سال با هم بودیم ..... به زیر و بم هم آشنا ..... فکر می کردیم از ما عاشق تر نیست ..... نیست کسی از ما خوشبخت تر ! ...... با هم قول و قرارایی گذاشته بودیم ..... با هم حرف زده بودیم ..... اخلاق همدیگه دستمون اومده بود ...... من می دونستم چی دوست نداری و تو ! ...... من به خاطر دوست داشتن تو بارها از دل خودم گذشتم ...... و تو ..... می دونستی اولین نفرت من دروغه ! ........ رده های بعدی گزینه های بعدی ! ...... من برخلاف خیلی از دخترای همسن و سالم همیشه می گفتم پول و مادیات برام مهم نیست ! ...... خوشبخت باشم پول ارزش و معیار زندگی نیست ! ...... سربازی نرفتی هنوز کار نداری هنوز !و ..... مهم نیست ! ...... مهم خودمونیم که عاشقیم ...... که خوشبختیم ...... که جز صداقت و راستی بینمون رد و بدل نمیشه ! ..... دلم به اینا خوش بود ...... هر بار می گفتی بابام اینو گفت ...... مامانم اینو گفت ! ..... ته دلم قنج می رفت ...... تو دلم قند و شکر آب می کردن ! ...... از اینکه بالاخره تونستیم اونا رو راضی کنیم ! ..... از اینکه نقشه مون گرفت ! ...... از اینکه اونا منو قبول کردن ! ...... نمی دونم چرا همیشه فکر می کردم شاید واقعا چیزی کم دارم یا شاید پایین تر از شمام که منتظر بودم اونا هم منو بپذیرن ! ...... من برای خانوادت احترام و ارزش خیلی زیادی قائل بودم ! ...... هر وقت بابات تو تلویزیون می اومد به همه اس ام اس می دادم که برین ببینین پدر شوهر منو !!!!!!! ...... خواهر شوهرم امروز یه برنامه تلویزیونی داره !!!!!!!!!!! مادر شوهرم فلان !!!!! ...... یعنی تا این حد ! ..... هر کی( ....)می خواست کلی از بابات تعریف می کردم و می گفتم شک نکن و برو اینجا ! ..... نمی گم الان وضع فرق کرده ! هنوزم پدرت همون فرد با لیاقت قبلیه ! ...... منتها این بار دیگه پدر شوهر من نیست !!!!!!!!!!!! دیگه اون نظر قبلی رو نسبت به خواهرت ندارم ! .... به خواهری که همیششششه می گفتی طرف ماست ! ..... که از همه چیز باخبره ! ..... حتی دامادتون هم می دونه !!!! ..... اینم نظر اوناس ! ...... شاید هنوز باشن کسایی مثه خانواده شما که این تفکر رو داشته باشن که هیچ دلیلی نداره که 2 نفر که 4 سال هم با هم دوست بودن حالا بخوان با هم ازدواج کنن! و من فکر می کردم این تفکرات منسوخ شده دیگه ! ..... اونم تو خانواده به اصطلاح تحصیلکرده و با شخصیتی مثل خانواده شما ! ..... ایشالا خوشبخت شی ...... مگه من آرزوی دیگه ای جز این دارم ؟! ...... مگه من جز خوشبختی تا حالا آرزوی دیگه ای برای کسی کردم؟! ...... من آدم کینه ای نیستم ! منتها دل نازکم !..... خیلی زود می شکنم ...... ولی هیچ وقت ته دلم نفرین نمی کنم ...... حتی اون دوستایی که همه کار با من کردن ! ...... به خدا واگذارشون کردم ...... نتیجشم خودشون می بینن ! ....... من اهل نفرین نیستم ..... تو که جای خود داری ! ..... تویی که 4 سال به چشم شوهر بهت نگاه می کردم ! ....... پس نفرین و آرزوی بدی در کار نیست ! ...... درسته که دیگه هیچ احساسی بهت ندارم و دیگه به هیچ وجه نمی تونم برگردم اما اینم بدون هیچ آرزوی بدی برات نکردم و نمی کنم ! ...... برات بهترین آرزوها رو دارم ..... خوشبختی ...... یه خانواده گرم و شاد ......ما برنامه ها و آرزوهای زیادی با هم داشتیم اما حالا وضع فرق کرده ..... همه چیز عوض شده ...... دیگه نه تو اون آدم سابقی تو ذهن من نه خانوادم نه من برای شما ! ...... هیچ پرده احترامی بین من و خانواده تو باقی نمونده ...... با این وضعیت پیش اومده حتی اگه بیاین خواستگاری هم من دیگه نمی تونم اون چیزایی که مودبانه بهمون گفته شد رو تا ابد فراموش کنم ! ...... من از خودم شخصیت دارم ...... خانوادمو دوست دارم ...... کسی بخواد بهشون بی احترامی کنه برای همیشه میرن انباری ذهنم تا خاک بخورن ! ...... من دوست ندارم حالا که سایه پدر مثه بقیه دخترا بالای سرم نیست کسی به خودش اجازه بده باهام اینجور برخورد کنه ! ...... من اگه پدر داشتم الان فکر می کنی کسی می تونست به من بگه بالای چشمت ابروئه؟!!!!!!! ...... پدری که تک بود ...... خودت دیدی برای به خاک سپاریش چه کسایی و از چه جاها و ارگانایی اومده بودن اینجا ! از چه راههای دوری !!!!! ...... کم کسی نبود ..... نمی خوام تعریف کنم چون خودت خوب می دونی و دیدی ! ...... که کی بود و چی بود و با کیا بود !!!!! ...... حالا که پدرم نیست تا حمایتم کنه باید هر کی هر چی تونست بیاد بزنه تو سرم؟!!!!!! بیاد تحصیلات و فرهنگشو بزنه تو سر من ؟!!!!!!! مگه ما نداریم ؟! ...... تو کل فامیل ما یه دیپلمه ی بیکار می تونی پیدا کنی؟! ....... مگه ما بی فرهنگ و حاشیه نشین شهریم؟! چی کم داریم؟! چی نداریم که اون جواب رو باید مثه مته فرو بکنن تو سرمون!!!!!!!!! اونم با این قباحت و راحتی!!!!!!!! کاش بودی و اون لحظه چیزایی که منو و دختر عموم می شنیدیم می شنیدی !.... کاش می دیدی مارو تو اون لحظه !  ...... اون لحظه که آب دهن دختر عموم خشک شد و نتونست چیزی بگه ! که لبای من رنگ گچ شد و لرزید ! که لرزش دست گرفتم از اون روز ...... که دوباره قرصای قلبمو شروع کردم هر شب ...... شبی نصفی قرص ! ...... کاش بودی و می شنیدی چیا رو مودبانه ! کوبید تو سرمون ...... که چی؟! که من پدری ندارم دیگه .....! که حالا فکر کردن من بی کس و کارم ! .... که ببخشید ه.....ام ! که افتادم دنبال پسر و برادرشون ! که بیان بگن خانوم محترم شما که مادرشی جلو دخترتو بگیر !!!!!!!!!!!! که داره پسر ساده ی مارو اغفال می کنه !!!!!!!!!!! مامان من چی کشید؟! کمرش خم شد ! ..... شکست ! هر چی غرور داشت شکست ! خرد شد ...... فقط می گفت بابا نداری بالا سرت بیا ببین چیا می گن بهت بد بخت !!!!!!!!! بیا ببین چی فکر می کردی و چی شد !!!!!!!!!!!!! ببین که هنوز تو این جامعه کثافت آشغال بی در و پیکر این تفکر وجود داره که پدر نداشته باشی به خودشون اجازه بدن هر چی از دهنشون در میاد بارت کنن!!!!!!!!!!!!!!...............(!)

ولی اینو بدون بازم با همه این حرفا .... این پیش داوری ها ! ..... این تحقیر ها ! ..... من بازم می بخشمشون ..... کینه ای نیستم ...... می بخشمشون ..... خدا خودش می دونه و خودش ...... من حلالتون کردم ..... همه تونو ...... تو تقصیری نداشتی ...... دوستم داشتی و نمیخواستی به هیچ طریقی منو از دست بدی ! ....... حتی شده با دروغ و فریب دادنم .....

به خدا قسم می خورم ...... به روح بابام قسم می خورم که از تو هیچ گلایه ای ندارم ....... هیچ نفرینی پشت سرت نیست ...... ولی دیگه هیچ علاقه ای بهت ندارم ! ..... فکر نمی کنم خیلی آنرمال باشه کارم ..... شاید اگه یکی دیگه بود (...........!) ...... می بخشمت ..... ولی ازت می خوام تو هم دیگه همه چیز رو فراموش کنی ...... تجدید خاطرات جز عذاب خودت هیچ چیز دیگه ای رو برات نداره ! ....... با اون حرفا که به ما زده شد ! و این پایین اومدن نزولی و سریع آبرو و اعتبار تو پیش خانواده من دیگه هیچ صلاحی به ادامه راه نیست ...... دیگه خود من نمی خوام این رابطه دوباره برقرار بشه ...... به هیچ وجه ...... اونا خانواده تو هستن .... پدر و مادر تو هستن ! ...... و من نمیتونم ...... خیلی راحت و رک و راست گفتم ! ...... من نمی توووووووووووونم !!!!!!!!!! با هم خاطره زیاد داریم آره ! ..... ولی دلیلی نداره که با نفرت و کینه از هم جدا شیم ! ...... ما دو تا دوست بودیم برای هم ..... 2 تا دوست خیلی خیلی خیلی خیلی خوب ...... که از این بهتر نمیشد ..... همه جوره کمک و حامیم بودی ...... چه تو کارای دانشگاه چه زندگی ...... همیشه پشتم بودی ..... روم غیرت داشتی .... برام همه کاری کردی ..... که من تا آخر عمرمم شاید نتونم جبرانشون کنم ...... اما حالا هم چیزی عوض نشده ! ...... تو هنوز همون دوست خوب من تو ذهنمی ...... یکی که یه زمانی بیشترین امید رو به زندگیم داد ...... دوستای خووووووب ! ...... که هیچ دلیلی نداره این دوستی به یه زندگی ابدی گره بخوره ...... چون شرایط این طور ایجاب می کنه ...... چون صلاح در اینه ! ..... چون نه من احترامی دارم اون طرف و نه تو این طرف ! .......

دوست دارم تمام خاطرات خوبم بمونه تو ذهنم ...... از یه دوست خوب ...... ولی فقط یه دوست خووب!!!!! و نه بیشتر و نه کمتر .......

دوست دارم هر کدوممون تو هر مسیری از زندگی که افتادیم بازم برا خوشبختی همدیگه دعا کنیم ......  من می دونم اتفاقای اخیر تقصیر تو نبود ..... تو جز عاشقی گناه دیگه ای نداری ! ...... از عشق به گناه افتادی ..... حالا دستاتو بزن سر زانوهات و یه یا علی بگو و بلند شو ....... زندگی رو یه جور دیگه ببین و تجربه کن ..... منو دوست خودت بدون .... نه تو شادی هات ..... تو غم هات..... تو مشکلات ...... ولی فقط یک دوست .......

این آخرین باری بود که اینجا راجع به این مساله حرف زدم ...... بازم خیلی چیزهارو باز نکردم ..... اما چیزای ضروری رو گفتم ... به خودت و زندگیت سخت نگیر ...... فقط کافیه دیدت رو عوض کنی ...... همه چی تغییر پیدا می کنه ...... قبول دارم سخته ولی غیر ممکن نیست ..... باز هم می گم آرزویی ندارم جز خوشبخت دیدنت تو همه زمینه ها ...... دوست خوبم ..... تو هم منو حلال کن ..... می دونم بدی خیلی داشتم ...... خیلی اذیتت کردم ...... حاضرم هر جور بگی جبران کنم ...... منو ببخش و حلال کن ...... مثه خواهرت بدون منو ...... خواهر کوچولویی که به آروزهای خوب داداشش نیاز داره برای ادامه راهش ......!

یه نکته کوچولو هم بگم یواشکی ...... این دنیااااااااااااااا ارزش هیچ گونه غم و غصه خوردنی رو نداره ..... اینقدر عمر آدمی زودگذرو کوتاهه که بخواهی دورت خودت بچرخی باید سرتو بذاری زمین و بری اون دنیا پیش معشوق واقعی ات(خدا) ..... پس زندگیتو سخت نگیر ...... 23 سال از عمرت با چشم به هم زدنی گذشت ...... نذار بقیه عمرت به غصه و غم بگذره ..... همه جوره از زندگی دنیات استفاده کن ...... زندگی ابدی مال اون دنیاس ......

 

پ . ن : از همتون یه دنیا ممنونم ...... تو این شرایط شماها تنها کسایی بودین که تونستین کمی از آرامش از دست رفته امو بهم برگردونین ! ...... مارپل خواهر گلم ..... هستی عزیزم .... خانومی مهربونم .... رامای دوست داشتنی ...... نسیم خانومی گلم ..... کفشدوزک عزیزم ..... و .......... خلاصه همتون که دیگه اسم نمی برم ...... خیلی خیلی دوستتون دارم ..... تک تکتون رو ..... براتون کلی دعاهای خوب کردم ..... ببخشید اگه بهتون سر نمیزنم ..... شرایطم خوب نیست خیلی ...... ضمن اینکه اینترنتمم قطع شده و شارژ نداره ...... ایشالا بتونم جبران کنم در آینده ......

 

پ . ن 2 : دوست قدیمیم ...... برات یه عالمه آرزوهای خوب کردم ..... همین الان ..... به زندگیت سخت نگیر ...... محکم باش و ادامه بده ...... یه کم مسیرش منحرف شد و الان افتادی تو جاده اصلی ..... یه کم تند بری میرسی به اونجایی که لایقشی ....... داداشی مهربونم

 

پ . ن 3 : کسی میدونه این جشن پرشین بلاگ واسه منی که تهران نیستم و موقعیتشو ندارم بیام می تونم کسی رو جایگزین خودم بفرستم یا نه؟! اگه میشه کسی هست که بخواد بره و به جای من بره؟! ...... که هماهنگ کنم باهاش؟!

زندگی جدید من

 

تعطیلات شروع شده ..... دلم یه مسافرت حسابی می خواست که برم و کلی خوش بگذرونم ..... اما نشد ..... تو خونه ام و وقتمو الکی پر می کنم ..... نت گردی ..... فیلم ..... همه سرگرمی منو تشکیل میده ! ..... دیگه خیلی به خودم حال بدم میریم با دختر عمو ها صحبت کردن و یه دوری بزنیم و .....! همین .....

حالم خیلی بهتره ...... دیگه مثل روز اول پریشون نیستم ! ...... من کلا آدمی ام که خیلی زود با شرایط کنار میام و خیلی زود خودمو باهاش وفق میدم ! ...... درسته که اعصاب خردی های خودشو داشت و هنوزم کمی تا قسمتی ادامه داره ! ولی کلا بهتره روحیه ام ! ...... با خودم که روراست میشم می بینم بدی های اون خیلی نبود ! ...... خیلی یعنی از نظر تعداد ..... وگرنه این اخلاقایی که داشت به نظر من واقعا غیر قابل تحمل بود ! ...... دروغ گویی چیزیه که من اینطوری درک کردم که درمانی نداره !!!! و من نمی تونم با این خصلت آدمی کنار بیام ! ...... کسی که دروغ بگه آدم غیر قابل اعتمادیه و من هرگز حاضر نیستم به همچین آدمی اعتماد کنم ! هر چند تا الانش داشتم همین کارو می کردم ! ..... هر چند اون هنوزم داره دلایل خودشو میاره که دروغ گفته چون دوستم داشته !!!!!! دروغ تنها چیزیه که من براش هیچ توجیهی قائل نیستم ! ...... دروغ می گفت چون دوستم داشت و نمی خواست از دستم بده !!!! ......

می دونین من این روزا به چه چیزایی فکر می کردم ؟! ..... به اینکه فرض محال بگیریم که خانواده اون که این قدر هم .....! هستن حاضر شدن بیان خواستگاری !!! اونم با هزار زور و تهدید !!!! ...... اومدیم و فرض محال بازم ما با هم ازدواجم کردیم ! ...... بعدش چی؟ مامانم میگه اونایی که خودشون میرن خواستگاری و کلی منت می کشن و ناز می خرن آخر این قدر می زنن تو سر عروس بدبخت ! تو با این وضعیت خدایی نکرده بخوای گیر اینا بیفتی که هر روز باید بیای جلوی من گریه زاری !!!!! ...... خودمونیم ها ! ..... هر چه قدر هم ادعای فرهنگ بالایی داشته باشم ! ولی هنوزم اینجا ایرانه و ما هم ایرانی ! هنوزم با این همه تحصیلات و فرهنگمون هستن کسایی که این طور فکر می کنن و این طور برخورد می کنن ! ..... همون طور که من از خواهر اون انتظار این برخورد بی ادبانه رو نداشتم ! .... هر چند خودشون معتقدند خیلی مودبانه حرف زدن ! آره خیلی مودبانه شستنمون گذاشتن کنار !!!!!!!!!!! ...... اینم از یه جوون خیلی با تحصیلات بالای امروزی !!!!!!!! بعد من از یه مادر شوهر مال زمان قدیم چه انتظاری می تونم داشته باشم !!!!!!!! اینا واقعیت داره ! متاسفانه هنوز تو ذهن خیلی آدما این افکار وجود داره !!!!

این روزا خیلی وبلاگای جور و واجور خوندم ..... نهال ..... وبلاگی که خیلی خیلی خیلی شبیهشم ! ...... هر پستشو که می خوندم بیشتر حریص می شدم که ببینم چی میشه از آخر ! ..... شرایط من و نهال خیلی شبیه هم بود ! ..... منم تو خانواده ام تحت فشارم ! نه اون جور که بگن ترشیدی البته ! .... فشار از این نظر که همه می دونستن رابطه ما رو و می گفتن اگه قصد ازدواج داره چرا نمیاد جلو!!!!! ...... حالا بفهمن همه اون حرفا دروغ بوده .......!

دیدین این مامانا چه قدر زرنگن؟! ...... بعد ما همیشه فکر می کنیم اونا نمی فهمن !!!! ...... روزی که اون بحثا پیش اومد داشتم فکر می کردم چه جوری برم به مامانم بگم که اینطوری شده ! اون چی می گه و اینا .....! که یهو اومد تو اتاقم و گفت فکر می کنی ما نمی فهمیم چی شده !!!! فکم افتاد ! ..... وقتی گفت عمو و دایی رفتن ته و توی یه چیزی رو در اوردن و فهمیدن چی شده و به اونم گفتن !!!! ...... منم دیگه ماجراهای دیگه رو نگفتم و دلیل جدایی مون رو همون گفتم که مامان اینا هم فهمیده بودن ! .... البته یه دلیلی هم برای توجیه اون کار که فکر می کردم اونطوری باشه هم اوردم ! ولی اصل انجام اون کار بود !

خیالم راحت شد دیگه که به مامانم گفتم ! ..... برخوردش خیلی خوب بود ...... یه کم فقط گفت خاک بر سرت !!!!.... که خب حق داشت !.....

آها راستی یه فال حافظ گرفتم دیشب خیلی خیلی جالب در اومد ..... ببینین ( + )

زندگی جدید با قبلی خیلی فرق نداره !!!! فقط توش کسی وجود نداره که صبح تا شب به فکرش باشم ! هیچ فرق دیگه ای نکرده !!!! ..... البته زندگی اونم فکر نمی کنم خیلی فرق کرده باشه ! چون تو این مدت هیچ خبری ازش نشده !!!! ...... انتظار داشتم و داشتیم که کسی که ادعای عاشقیش میشه حداقل بیاد و معذرت بخواد ! حداقل بیاد و دلیل کارشو بگه ! حداقل .... !!!!! ولی هیچ عکس العملی نشون داده نشده ! ..... خب همه اینا نشون داد ادعاهای الکیشو ! ..... و منو مصمم تر کرد در تصمیمی که گرفتم ! ......

 

پ . ن : پست قبل رو پاک کردم چون واقعا چشمم که بهش می افتاد داغ می کردم و حالمو بیشتر می گرفت ! ..... هر چند تک تک جمله هاش داره رو مخم کوهنوردی میکنه !!!!

 

یه زندگی جدید ... پایان قسمت اول !


حذف بشه بهتره !




وقتی حسی نداشته باشی!
 

 

سلام !

بعد یه هفته و خورده ای که بودم و نبودم به اصرار دوستام فقط اومدم که بنویسم!

نمی دونم چمه که حس نوشتن نداشتم !

درگیری هام زیاد شده .... هم ذهنی و هم بیرونی ! دارم کنار میام باهاشون ! نمی خوام ضعیف نشون بدم خودمو ..... میدونم همه چیز حل میشه بالاخره ..... دارم صبر می کنم فقط !.... همین !

از خودم بگم این مدت که پنج شنبه هفته پیش به عنوان دانشجوی ممتاز شناخته شدم و دعوت شده بودم گردهمایی ! شب قبلش ساعت ۱۱ شب بهم زنگ زدن و گفتن حتما تشریف بیارین ! از مراسمشون هیچی خبر نداشتم صبح که رفتم دیدم اووووووه چه شلوغه ! ۱۰۰۰ نفر آدم دعوت بودن! ورودی یه مقدار پول تو پاکت به همه می دادن و یه ظرف خوراکی ! ...... رفتم نشستم و منتظر بودم تموم شه زودتر برگردم خونه کلی کار داشتم ...... یه کم نشستم دیدم چه خبره ! از تلویزیون اومدن فیلم برداری و مثل اینکه قضیه جدیه ! تا ظهر حرف زدن و چرت و پرت گفتن و بعدش رسید جای قشنگش! ....... دانشجوهای ممتازو می خوندن و باید می رفتن بالای سن و از شونصد نفر تشکر می کردن و یه لوح تقدیر و جایزه می گرفتن ! ...... تو اون ۱۰۰۰ نفری که دعوت بودن فقط ۳۰ نفر ممتاز بودن ...... وسطای اسم خوندن یهو دیدم اسم من خونده شد !!!!! خشکم زد ! هول شدم ! سرخ و سفید !!!! و رفتم اون بالا و لوح و جایزمو گرفتم و نشستم سر جام ! چه قدر سخت بود ولی ها !!!! مردم و زنده شدم جلو اون همه آدم !!!!! خلاصه که بعد اون همه بد بیاری تنها اتفاق خوبی بود که داشت رخ میداد ! و انگار دست دزده خوب بوده برام ! چون مبلغ زیادی از پول های نابود شدم برگردونده شد !!!!! بعدشم نهار و اومدیم خونه ! اولین بار بود احترام می دیدم از مسئولین نسبت به دانشجوها ! یه کم هضمش برام سخت بود !!!!

*****

هیچ کار خاصی نکردم دیگه این مدت ..... حتی فیلم هم زیاد ندیدم ! فقط یکی که اسمش بود

August Rush

*****

خانوم مارپل عزیزم هم یه بازی دعوت کرده منو که اینجوریه :

۱۰ تا چیزی که دوست داری +۱۰ تاچیزی که دوست نداری+۱۰نفر دعوت به بازی

چیزایی که دوست دارم :

۱. خرید

۲ . فیلم

۳. کتاب

۴. اینترنت

۵. خوردن!

۶. مسافرت

۷. نی نی

۸. خواب!

۹. تا صبح بیدار موندن و خوش گذروندن(معمولا غیبت !!!) با کسایی که دوسشون دارم!

۱۰. آشپزی

چیزایی که دوست ندارم :

۱. دروغ گفتن

۲. دورو بودن

۳. تهمت زدن

۴. آدمای فضول

۵. فیلمای جکی چان !!!!!

۶. بیدار شدن صبح زود و رفتن سر کار یا کلاس!!!!

۷. الویه های مامانم !

۸. مهمون ناخونده !

۹. wc های بیرون و بین شهری

۱۰. پسرای چشم چرون بی ادب !

 

از طرف من هم همه دعوتن .... هر کی بازی نکرده و دوست داره بازی کنه ..... دیگه تک تک اسم نمی برم ......

 

تا بعد .......

 

پ . ن : یه پست جدید نوشتم .... می خواستم اونو بفرستم اما باز پشیمون شدم ...... بازم صبر می کنم و مثه قبلا ها عجله نمی کنم ...... فکر کنم منظورو اونی که باید می گرفت گرفت !