تبليغاتX
من و خودم!

فلفل بانو جون منو به یه بازی دعوت کرده که ....

قوانین بازی از این قرارند:

1- عبارت شش‌کلمه‌ای را در وبلاگ خود پست کنید (در صورت لزوم توضیح هم اضافه کنید)

2- به کسی که شما را دعوت کرده است، در این پست لینک بدهید

3- پنج وبلاگ دیگر را با لینک به بازی دعوت کنید.

4- به وبلاگ‌های دعوت‌شده اطلاع دهید و برای آنها دعوت‌نامه‌ای بفرستید.

تو یه اتفاق قشنگی تو زندگیم


من هم این دوستامو به بازی دعوت می کنم :


مریم بانو جونم ، سارا جونم ، نیلوفر جونم ، اطلس جونم ، شادی جونم


پ . ن : ژاله خوشگلم و آقا کامیار شما هم از طرف من دعوتین ... هر کس دیگه ای هم که این بازی رو دوست داره از طرف من دعوت !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 3:24 توسط خانومی |

 

هنوز یادم نرفته اون سالی که تو حرم امام رضا بمب گذاشتن ..... خبرش هولناک بود ..... بچه بودم .... خوشحال بودم که خودم یا خانواده ام اون موقع حرم نبودیم ! ..... تصویرهایی که از تلویزیون پخش می شد گویای همه ماجرا نبود .... ماجرا خیلی غم انگیز تر از اون بود که می دیدیم ! ..... جان آدم های بی گناهی در کار بود که جرمشون زیارت بود ! ..... اون ماجرا گذشت و نتیجه اش این شد که برای ورود به حرم سخت گیری بیشتری می کردن ..... دم در بازرسی بدنی سریع و نگاه کردن تو کیف به صورت گذرا ! ...... خدارو شکر اتفاقی نیفتاده هنوز ولی با همین سخت گیری الان هم برای کسایی که در این کارای کثیف حرفه ای هستن ! وارد کردن بمب های کوچک و قوی نباید کاری داشته باشه ! ...... ولی خب مشکل یکی دو تا آدم نیست ! ..... میلیون ها زائرن ! مگه میشه همشونو تک تک بازرسی دقیق کرد؟! ......

حالا بعد گذشت این همه سال دوباره تاریخ تکرار شد ! ..... این بار شیراز .... تو حسینیه ..... خبرو از یکی از دوستام شنیدم ...... یکی که خودشم شیرازیه ..... ولی شیراز نیست ..... وقتی فیلمشو برام فرستاد خودش گریه کرد ! ..... منم گریه کردم ! .....پنهانی!...... چون من باید به اون روحیه می دادم ! ..... این روزا من چرا این جور شدم؟!..... چرا همش من به دیگران روحیه میدم؟!...... چرا ناراحتی خودمو می خورم! که کسی رو ناراحت نکنم ! ..... شدم مسئول انرژی پراکنی! در صورتی که خودم از همه داغون ترم ! ..... حاشیه نرم ..... فیلمش زیاد واضح نبود ..... اما خب غم انگیزه ..... شاید برای کسایی مثل دوست من حتی گریه دار هم باشه ! ....

این روزا خبرای بد از در و دیوار داره برام میریزه !..... ناشکری نمی کنم چون سپردم دست خودش! ...... اما مثل همیشه ام نیستم ! ..... شاید الکی بخندم و خودمو به شاد بودن بزنم اما از درون .....! بی خیال !..... باز هم می گم این روزها هم میگذره !.....

***لینک فیلم رو میذارم ..... ولی به روحیه خودتون نگاه کنید بعد کلیک کنید روش ! ......( بمب گذاری حسینیه سید الشهدا شیراز)

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 3:9 توسط خانومی |

 

هیچ چیز گفتنی ندارم ! هیچ کدوم از حرفامو نمی تونم اینجا بنویسم .... خیلی حرف دارم واسه گفتن ..... اما نمیشه .... اینجا جاش نیست ..... نمی خوام از غم و غصه هام بگم .... نمی خوام کسی رو ناراحت کنم ..... اما این روزا حال درست و حسابی ندارم ..... برای همین هم آپ نمی کنم ..... نمی خوام کسی رو با نوشته هام ناراحت کنم ! ..... 

این روزا خیلی دارم روی خودم کار می کنم ..... که حواسمو پرت کنم و به مشکلاتم فکر نکنم ..... گاهی وقتا موفق می شم و گاهی نه ..... دیشب شب سختی بود برام ..... تمام رگای سرم داشت پاره میشد از شدت فشار عصبی! .... اما مجبور بودم خودمو آروم و خونسرد نشون بدم ! ..... یه حقه روان شناسی قدیمی! ..... جلوی اون شخص نقشمو خوب بازی کردم اما خودم مردم و زنده شدم ..... چند تا قرص مسکن رو با هم خوردم تا چشام بسته شه و برم تو عالم خواب و بهش فکر نکنم ..... نمی دونم کی ولی بیهوش شدم ..... با اینکه اصلا خوابم نمی اومد و شب قبلش زیادی هم خوابیده بودم ..... اما بیهوش شدم تا ۵ عصر ! خوابای عجیبی دیدم ! ..... عروسی خودمو دیدم ! .... با شوهرایی که هی عوض می شدن وسطش! ..... اول ... بود ..... بعد پسر دایی نداشته ام ! ..... بعد یکی دیگه !..... بعد یکی دیگه !..... جالب بود !..... جالب تر اینکه هر چند ساعت یک بار بیدار می شدم و دوباره می خوابیدم و ادامه خوابمم می دیدم از همون جا که قطع شده بود ! .....

دیشب شب خیلی بدی بود .... خیلی بد .... صبح همش فکر می کردم یه رویا بوده ! ..... ولی واقعیت داشت ..... چی می خواد بشه ؟! ..... نمی دونم !

 

پ . ن : نمی خواستم آپ کنم ..... حداقل تا وقتی که حالم بهتر نشده ..... اما اینقدر شما مهربونین و جویای حالم بودین که نتونستم بی خبر بذارمتون ..... این روزها هم می گذرن بالاخره !.....

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 2:45 توسط خانومی |

 

خیلی تنبل شدم دیگه تو نوشتن ! اصلا مثل قبل نیستم ! نمی دونم چم شده که ذوق و شوق نوشتنمم کم شده !  این قدر حرف واسه گفتن دارم که خیلی هاشو نمیشه اینجا بگم به علت محافظه کاری!!!! خیلی هاشون تاثیر زیادی تو زندگیم گذاشتن ..... خیلی روزا سردم کردن ..... نا امیدم کردن .... ولی باز به خودم امید دادم ! ..... گفتم بالاخره همه اینا می گذره .... اونی که اون بالاس خودش جواب همه کارا و حرفا رو میده .... بی خیالش شدم و بیشتر از این خودمو آزار ندادم ..... ولی مگه میشه که کامل بیخیال شم؟! ..... هر رزو یه نمایش تازه ! ..... هر روز یه ماجرا ..... نمی گم کم اوردم نه ! ..... ولی دارم خسته میشم دیگه ! ..... چرا وقتی من به کسی کار ندارم بقیه به من کار دارن؟! ..... دلم می خواد نفرین کنم ! .... ولی نمی کنم چون شک ندارم چوب کاراشونو می خورن ! ..... چیزی که یه نمونه کوچیکشو یک ماه قبل دیدم و خودم شکه شدم از کار خدا ! ...... خدایا قربون بزرگیت برم  ..... همه چی رو می سپارم دست خودت .....

 

پنج شنبه عروسی دختر داییم بود ..... به یه علت هایی که نمیشه گفت من خیلی دیر رفتم ..... مامان سر ساعت با بقیه رفت .... من با عمو اینا رفتم ..... ۲ ساعت هم که تو ترافیک گیر افتادیم .... وقتی رسیدم دیگه آخراش بود ..... این قدر عروس ماه شده بود .... این قدر ناز و خوردنی شده بود که فقط می خواستم گریه کنم به خاطر .......!    اون قدر دیر رسیدم که هیچی از مراسمو ندیدم دیگه ! .... مامان می گفت این قدر برنامه داشتن ! ..... عروس داماد کلاس رفته بودن واسه ر ق ص و چند تا ر ق ص هماهنگ کردن و کلی حال دادن به مهمونا و آتلیه شونم خیلی خوب بود و براشون کلی سورپرایز داشته ..... 4 روزم مسافرت داده هتل داریوش کیش با همه خرجا با آتلیه !..... خوش به حالشون !!!! حیف شد من ندیدم .... به این زی زی بازیگوش فراموشکار گفته بودم من دیر میام تو برام فیلم بگیر حتما بیام ببینم رفتم می بینم خانوم نشسته شیک سر جاش با اون چشاش منو نیگا می کنه میگه هااااااا؟!!!!!.....

منم یه خنگ بازی دیگه در اوردم و این همه از ظهر مشغول خوشگل کردن بودم بعد که از عروسی برگشتم تازه یادم اومد که یه عکسم از خودم نگرفتم ! آی حرصم گرفت !!!!! خیلی خوب درستم کرده بود کلی با خودم کیف می کردم از آرایش و مو و لباس و ..... ! کلا خانوادگی نبوغمون یه ذره بالاس !!!!! چشم نخوریم حالا ! ..... مامان که ماه شده بود .... اومد خونه لباسشو بپوشه بره اصلا نشناختمش ..... هر کی میدیدش می گفت 27 بالاتر نیستی ! نمی دونن که مامان 40 رو هم رد کرده ماشالا و این قدر خوب مونده ! ..... کلا همیشه از بچه گی به من می گفتن تو خواهر مامانتی؟!!!!!!! بعدشم من همیشه خجالت می کشیدم مامانمو ببرم مدرسه با خودم ! بس که جوونه آبروی آدم میره ! فکر می کنن مامانمو 9 سالگی عروس شده حتما ! نمی دونن که 21 سالگی رفته خونه شوور ننه ! ...... خلاصه که مامانه از ترسش کلی اومد خونه اسپند دود کرد و صدقه گذاشت کنار !!!!!

یه چیزی هم تو عروسی شنیدم که خیلی رفت رو اعصابم .... یهو دختر داییم برگشت بهم گفت شنیدیم تیر عروسی توئه!!!!!!!! منم : ها؟!!!! کی گفته؟! .... گفت همه فامیل خبر دارن خودتو به اون راه نزن کلک!!!!!!!! ..... شکه شدم اصلا ! یعنی چی آخه؟! هنوز هیچی معلوم نیست !..... خیلی اعصابمو ریخت به هم ..... ممکنه هیچ اتفاقی نیفته بعد حالا این جور همه خبر دارن خیلی داره اذیتم می کنه ..... این که ممکنه همه چی به هم بخوره و اتفاقی نیفته بعد همه از موضوع خبر دارن ..... خیلی سخت و تلخ میشه اون موقع برام ..... من که روم نمیشه به مامانم چیزی بگم ..... خودش می دونه و خودش .....

 

این قدر حال میده امروز همه رفتن مدرسه هاشون ! من گرفتم تا ساعت 3 خوابیدم ! .... این قدر کیف می کنم از اینکه مجبور نیستم کله صبح از خوابم بزنم برم بیرون ! این قدر حال میده ! دلتون سوخت ؟! هه هه هه !!!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 0:52 توسط خانومی |

 

خب ب ب ب ب سلااااااااااااام سلااااااااام حال شما چطوره؟

دوباره سال نوتون مبارک باشه ! 

بعد کلی تاخیر بالاخره سر و کله ام پیدا شد ! نمی دونم چی شده بودم که اصلا حال و حوصله نوشتن نداشتم !

عید امسال برای من به مسخره گی هر چه تمام تر گذشت ! البته خیلی بد نگذشت اما واقعا مسخره بود ..... عید دیدنی که هیچ جا نرفتم به سلامتی ! به جز خونه فامیلای پدریم که اونا هم همه دسته جمعی رفته بودن مسافرت و روزای آخر اومدن و رفتیم ! ..... مادری هم که بیخیال شدیمشون کلا ! .....

هیچ اتفاق خاصی برام نیفتاد امسال ! .... همش تو خونه بودم یا نت یا تی وی ! یا خواب ! ..... عادتم شده بود تا ۸ صبح نت باشم از ۸ بخوابم تا ۴ عصر ! الان دیگه دارم ترک می کنم ۳ می خوابم تا ۱۲! این ۱۳ روز این قدر چیز میز دانلود کردم که ظرفیت دانلودمون همین روزاس که تموم شه ! داداشی هم که رفته بود شمال .... من مونده بودم و مامانی! ...... 

اتفاقات خانوادگی هم خیلی افتاده ! این دوران ..... با اینکه سعی کردم اصلا بهش فکر نکنم و برام مهم نباشه اما بازم خیلی رو اعصابم راه رفت ! .... البته این بار خدارو شکر بزرگترین حامی طرف من بود !

....................

سیزدهم رو هم با رفتن به سینما گذروندیم !!!! خیلی ما ماشالا هزار ماشالا بزنم به تخته همه چیزمون به همه چیزمون میاد !!! ..... از ظهر خاله اینا اومدن اینجا و نهار خوردیم و حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم الکی! بعدشم رفتیم دایره زنگی ..... بعدشم شام خوردیم برگشتیم خونه ! ..... به همین قشنگی ! چیه دلت سوخت؟!

 

پ . ن : خیلی حرف داشتم بزنم ها ! ولی نمی دونم چرا نوشتنم نیومد !!!! بازم همه حرفام موند !!!!  ۱۳ روز تنبلی بهم ساخته !!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 3:32 توسط خانومی |

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 23:31 توسط خانومی

 سال نو مبارک

 

با امید سالی سرشار از موفقیت و پیروزی و شادی

 

خانومی

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 9:34 توسط خانومی |