تبليغاتX
من و خودم!

 

واسم دعا کنید ! ۳ شنبه دفاعیه مه !!!..... یعنی پس فردا !!!

فقط تونستم یه بار از روش بخونم فعلا !

بعد دفاع ایشالا بر می گردم .....

خیلی واسم دعا کنید ..... خیلی می ترسم !

خدایااااااا یه ۱۶ ای بهمون بدن خیال من راحت شه دیگه !

 

نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386  توسط خانومی  | 


 

چند وقتیه کامنتای مشکوک دارم ..... چند وقتیه احساس می کنم یه آشنا اینجاست ..... نمی دونم احساسم درسته یا نه ..... ولی خدا کنه که نباشه ..... اینجا حکم یه دفترچه خاطرات شخصی داره ..... جایی که هر کس دوست داره توش راحت باشه .... بتونه حرفاشو بزنه ..... اگه یکی از راه برسه و بخواد اون دفترچه رو بخونه که شاید خصوصی ترین حرفای آدم توش باشه به نظر من این کار خیلی زشتیه .....  شاید و قطعا که من راضی نیستم .... نمی دونم همچین آشنایی وجود داره اینجا یا نه ..... ولی اگه هست و میاد و می خونه می خوام بهش بگم من راضی نیستم و اگه بفهمم که بازم میاد و مطمئن شم متاسفانه مجبورم کل وبلاگ رو حذف کنم و شاید دیگه هم ننویسم ...... چون اینجور که معلومه تو این دنیای کوچک اینترنتی هم نمیشه آزاد بود و راحت حرف زد ...... البته قبول دارم که مشکل از خودم بوده که اومدم ریز جزئیات زندگی مو اینجا نوشتم ..... تو وبلاگ رزی خونده بودم که نباید همه چیز رو گفت و خودتو کامل معرفی کنی ..... اما همیشه فکر می کردم کسی نمی تونه منو پیدا کنه ..... که فکر می کنم اشتباه فکر می کردم ! ...... به هر حال اینجا دیگه واسه من سوخته اس ..... من چه بخوام چه نخوام دیگه نمی تونم همه چیزمو بگم ...... هر چند اون آشناها بگن که ما دیگه نمیایم ...... چون به هر حال امکان هر چیزی میره ..... و ریسک خیلی بالایی داره ..... خیلی دوست داشتم که واسه این وبلاگم جشن تولد یک سالگی بگیرم اما مثل اینکه نمیشه ...... مثل اینکه نمیشه اینجا تو این صفحه کوچک شخصی هم راحت بود و حرف زد ..... روزی که آدرسمو دختر خالم پیدا کرد خیلی ناراحت شدم .... می خواستم همه چیز رو حذف کنم ..... اما دیدم اینقدر جنبه داره و اینقدر باشعوره که نخواد سو استفاده کنه ..... بهشم گفتم اگه چیزی اینجا می خونی همین جا هم فراموش می کنی ...... البته از جریان ما کاملا خبر دار بود ..... ولی به هر حال با اینکه دختر خالم بود .... با اینکه صمیمی ترین دوستمم بود اما بازم اون اوایل احساس راحتی نمی کردم ..... چون هر چی بود فامیلم بود بهترین دوستم بود باشعور  بود و ..... اما الان نمی دونم کیه که میاد اینجارو می خونه ..... ولی مطمئنم هر کس که هست آشناس ..... حس من هیچ وقت بهم دروغ نمیگه ...... البته اینا همش به حس مربوط نمیشه ! ..... آی پی کامپیوترشونو در اوردم و از اونجا هم .....(که نمیشه بگم چی!) ..... ولی اومدم بگم به همون آشناهای احتمالی که یا لطف کنید و بار آخرتون باشه که میاین اینجا یا مجبورم که همه چیز رو حذف کنم و کلا وبلاگ نویسی رو بذارم کنار ...... من هیچ وقت تو زندگیم آدمی نبودم که بخوام تو کار و زندگی کسی فضولی کرده باشم و از این بابت که کسی بخواد وارد خصوصی ترین قسمت های زندگیم بشه واقعا متنفرم ..... من با دوستم صادقم .... تا جایی که بهشون مربوط میشه از زندگیم بهشون گفتم ولی اگه بقیه اش رو نگفتم لابد دوست نداشتم کسی بدونه اونارو ! ...... همه همین جورن ! .... نه فقط من .... هر کسی واسه خودش که چیزای خصوصی داره که فقط مال خودشه .... حالا اگه من اومدم خصوصی ترین چیزای زندگیمو با غریبه ها شریک شدم ولی دلم نمی خواسته با آشناها هم شریک بشم !!! ...... خدا کنه حس من اشتباه باشه و اینجا لو نرفته باشه ..... خدا کنه ......

به خدا گریه ام گرفته ..... دارم اشک می ریزم و می نویسم ..... این خیلی ظلمه که کسی بی اجازه به حریم خصوصی کسی وارد شه ..... من همیشه این حرفو به خودم می زدم ...... باور کنین اون اوایل وبلاگ نویسیم یه وبی پیدا کرده بودم که زندگیش خیلی شبیه زندگی ..... بود ! ..... اما از ترس اینکه شاید اون شخص همون شخص مورد نظر من باشه دیگه پامو اونجا نذاشتم و آدرسشم به کلی فراموش کردم ..... چون شاید اون طرف راضی نباشه من زندگیشو بدونم ..... منم آدم دزدی نیستم که بخوام به حریمش تجاوز کنم ..... و وقتی خودم این اخلاق رو دارم دوست دارم که بقیه هم این اخلاق رو نسبت بهم رعایت کنن ......

نمی دونم این حرفایی که می زنم اصلا  روی اون شخص تاثیری داره یا نه ..... شاید بخونه و دوباره بره به کار خودش ادامه بده !!!! شاید م خوند و دیگه نیومد !!! که خدا کنه دومی باشه ..... چون من که به هر حال ممکنه نفهمم ولی خدا می فهمه که ! ..... وقتی من عمومی اعلام کردم که راضی نیستم پس دیگه دلیل موجهی نمیتونه واسه کارش داشته باشه ..... و به هر حال اون دنیا هم وجود داره و وقت حساب کتاب!!!! ..... کاش اصلا همچین شخصی وجود نداشته باشه .... کاش اشتباه کرده باشم ......خیلی دلم پره .... خیلی حرف دارم ..... اما نمی دونم چرا نمی تونم بنویسم .... خیلی عصبیم ...... شاکی ام ..... از همه چیز ..... از همه بیشتر از حماقت خودم که صادقانه اومدم همه چیز رو نوشتم که باعث شه اینجوری پیدا شم !!!! ...... کاش همش یه تصور الکی باشه ..... کاش همش یه احساس کاذب باشه ..... کاش اینطور نباشه ...... کاش همچین آشنایی وجود نداشته باشه ..... کاش مجبور نشم اینجا رو حذف کنم ..... کاش .......

 

نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386  توسط خانومی  | 


حالم خیلی بده ..... امشب یه چیزایی دیدم و شنیدم که حالمو داره بد می کنه ..... اصلا دست خودم نیست چیزایی که الان می نویسم ..... اشکام داره می ریزه و دستام می لرزه ..... قلبم به زور می زنه .....

امشبم مثه شبای پیش رفتیم سینما ...... اما این شب با شبای دیگه فرق داشت .... این بار من فیلم نگاه نکردم فیلم زندگی یکی دیگه رونگاه کردم ......

کسی که دوسش داشتم ..... دوستم بود ......

"ح" رو که حتما یادتونه؟ ..... همون دختری که یه بار گفتم می خواستن بهش تجاوز کنن و بعدش ازدواج کرد و می خواست بره اصفهان زندگی کنه و سرطان گرفت و خیلی ماجرای دیگه ...... امشب دیدمش ..... انگار 400 سال پیرتر شده بود ! ...... چشماش دیگه برق شیطنت نمی زد ...... دیگه نمی خندید ...... دیگه عاشق نبود .......

این مدتی که من ازش بی خبر بودن به جای تابستون یه ماه پیش رفته بودن اصفهان سر خونه زندگیشون ..... و من هیچی نمی دونستم ..... واقعا چه قدر من دوستای خوبی دارم ! حال می کنین؟!...... با هم خوب و خوش بودن و زندگیشونو می کردن اما چه قدر فکر می کنین دووم اوردن؟! ...... فقط یه هفته !!!!!!!!!! ...... هفته ی بعدش توافقی از هم جدا شدن و هر کی رفته سر زندگی خودش !...... حالا چرا؟ ..... شوهره فکر کرده دیگه خیلی آدم شده و واسه خودش کسی شده فکر شلوار دوم و اینا افتاده بوده ! ...... می خواسته در کمال بی شرمی بره یه زن دیگه هم بگیره !..... 3 تا زن صیغه ای هم داشته !!!!!!!!! ..... وقتی دوستم اینارو می فهمه دیگه نمی تونه تحمل کنه ..... میگه یا طلاقم میدی یا می کشمت ! .... اونم پررو میگه طلاقت میدم ! ...... حالا فعلا دارن مراحل دادگاهی رو می گذرونن و از هم جدا زندگی می کنن ..... "ح" اومده مشهد و شوهرش اصفهانه ...... خونه مادر بزرگش اینا فعلا زندگی می کنه و امشب با دایی کوچکش اومده بودن سینما ..... که من دیدمش ..... که کاش ندیده بودمش و به این دلم خوش بود که تازه تابستون میرن اصفهان و زندگیشونم خوبه .....

واقعا چرا ظاهر آدما اینقدر با باطنشون فرق می کنه؟

شوهرش اینقدر مهربون بود که عقل هیچ کس نمی رسید همچین مرد خبیثی باشه ......

حالم داره از مرد جماعت به هم می خوره ...... که فقط به فکر ا ر ض ا ی امیا ل خودشونن ...... کاش خدا فقط یه ذره فهم و شعور هم به این مرد می داد که وقتی همش یه هفته از هم خونه شدنشون می گذره می فهمید که فعلا خودشو کنترل کنه و وقیحانه وقتی می بینه که خانواده زنش ااونجا نیستن اینجور شکنجش نده با این حرفا !

"ح" که فقط تعریف می کرد و هق هق گریه می کرد ..... کل فیلم رو حرف زد و آخرشم با چشای پف کرده ازم جدا شد ..... انگار فقط اومده بود بگه آی کسی که فکر می کنی خیلی بدبختی بدون که از تو بدترم وجود داره ..... شاید همش یه نشونه بود از طرف خدای مهربونی که این روزا خیلی با حرفام اذیتش کردم ...... خدایا ببخش منو ..... یادم رفته بود که همیشه بد از بدتر وجود داره ..... خدایا به دوستم صبر بده که بتونه تمل کنه این مصیبت رو ..... داغ از دست دادن شوهر باوفا از این داغ خیانت هم راحت تر تحمل میشه ......

حالم خیلی بده ..... چشمام مانیتورو نمی بینه دیگه ..... شما بگین من باید چی کار کنم ؟ ...... چی کار کنم؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386  توسط خانومی  | 


دیروز با زن عمو جان و دختر عموها و داداشی رفتیم سینما ..... می خواستیم حس پنهان رو بریم ..... وقتی رسیدیم دیدیم یه کم دیر رسیدیم و از فیلم گذشته ..... گفتیم سیانس بعدی 8:30 میریم ..... چون 2 ساعت علاف بودیم تصمیم گرفتیم اون ساعت رو بریم یه فیلم دیگه ..... رفتیم دیوار ..... فیلمش اصلا به درد جشنواره نمی خورد ..... یه موضوع بی معنی که دختره موتور سواری می کرد تو دیوار مرگ و از این راه کلی پولدار شدن و خونه زندگی خوب خریدن و ..... بعد پلیسا اومدن اونجارو تخته کردن به علت همون شئونات اخلاقی !!!! و دختره هم شد ماشین سوار تو دیوار مرگ! ..... خیلی خنک بود !!!! جشنواره امسال با این فیلماش واقعا ترکونده !!!! بعد فیلم بدو بدو رفتیم فیلم بعدی ..... حس پنهان .... که از شانس خوبمون دیر رسیدیم ۵ دقیقه و سینما جای سوزن انداختن نداشت !!! به ما هم به زور ردیف مافوق جلو( جلوی ردیف جلو چند تا صندلی متحرک گذاشته بودن برامون ) جا دادن و تا آخر فیلم نه چشم موند برامون نه گردن نه کمر!!! موجودات تو فیلمم یه شکلی بودن به نظرمون !!! زیادی قدشون بلند یا کوتاه یا چاق و لاغر بود !!!! دیگه چسبیده بودیم به پرده خب بهتر از این دیده نمیشد !!! تازه یه عالمه آدم بیچاره که جا نداشتن رفتن اون آخر پشت صندلی های آخر تا آخر فیلم ایستاده فیلمو دیدن !!!! یه عده هم رو پله ها نشستن حتی!!!!  ..... و من از آن قسمت فیلم که حامد بهداد عزیزمان افتاد و مرد اشتباهی ! بسیار غمگین شدیم !!!! ..... مهتاب کرامتی امسال چه اکتیو و فعال شده ..... کلی فیلم بازی کرده امسال !

بعد فیلم رهسپار خانه شدیم ! ..... ولی کاش نمی شدیم ! این رانندگی زن عموی ما به قدری خوب است ! که از خجالت می خوای بری سرتو بکوبونی به آسفالت دیگه !!! فکر کنم دیشب همه جد و آبادمون نفری یه دور تو گور لرزیدن !!!!      من که دیگه از خجالت سرمو انداخته بودم پایین که کسی قیافه شرمسار منو نبینه !!! من نمی دونم کی به این گواهینامه داده آخه؟!!!! دق داد ما رو تا رسوندمون !!!! و به همین افتخار بزرگ ما رو شام برد و مهمونمون کرد  رفتیم غذای سفید و گراتن ماکارونی و فیله مرغ گرفتیم ..... که من از ماکارونیه بیشتر خوشم اومد و همش دستم تو بشقاب دختر عموهه بود !!!!سوپاشم که عالی بودن  ..... پر خامه و قارچ  

امروز هم به خودم حال دادم و خودمو بردم آرایشگاه و یه صفایی به سر و صورت دادم !!!

اینقدر هم شلوغ بود آرایشگاه امروز روز امتحانشون بود و یه ۴۰ نفری تو سالن مشغول بودن !!! هر کس با یکی دو تا مدل اومده بود و مشغول بود ..... مدلاش یه آدمای داغونی بودن ولییییییی یکی اومده به معلمه میگه خانوم موهای اینو چه مدلی بزنم ؟ میگه فارا بزن مششم از بالا شروع کن .... دختر مدله برگشته میگه : نه من فارا نمی خوام من مصری می خوام مشمم می خوام از پایین باشه !!! خانومه هم عصبانی شد گفت اینجا مگه تو استادی که حرف زیادی می زنی؟! نمی خوای پاشو برو دختره ی پررو ! اومدی حرف هم داری با این موهات می خوای مصری هم بزنی؟! همین که من می گم دختره کم اورد رفت نشست سر جاش ..... بعدی اومده میگه خانوم مدل من نمی ذاره موهاشو کوتاه کنم میگه شوهرم می کشم اگه موهام کوتاه شه!!! خانومه هم داد زد غلط کرده ! می خواست نیاد مدل شه !!!! نمی خواد پاشه بره  زنه هم اومد با گریه که خانوم به خدا شوهرم تو خونه راهم نمیده اگه موهامو کوتاه کنم رحم کنین !!! خانومه هم گفت به من مربوط نیست امتحانه اگه کوتاه نکنه نمرشو نمی گیره  ..... همه این اتفاقا بالای سر من مشغول ابرو چینی !!!! می افتاد و من کلی در دلم شاد شده بودم از دست این آدمای جالب! کارم که تموم شد اومدم بیرون می بینم همون زنه رفته دم ماشین شوهرش و با گریه داره خواهش التماس می کنه که بذار موهامو کوتاه کنم تورو خدا  شوهره هم داغون تر از خودش داد و بیداد که تو غلط کردی !  کوتاه کردی دیگه برنگرد خونه و برو گمشو !!!!! من دقیقا این شکلی شده بودم !!!! یعنی مو اینقدر نقش مهمی رو در زندگی ایفا می کنه آیا ؟! که اگه کوتاه شد دیگه زنی حق نداشته باشه پاشو بذاره تو خونش؟!!!

 

نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386  توسط خانومی  | 


حذف

دیشب تا صبح با دختر عموم بیدار بودیم و حرف می زدیم ..... ساعت ۷ صبح بود که خوابیدم تا ۹...... داداشی تحویل پروژه داشت و تا ۱۱ داشت کاراشو می کرد ..... وقتی برگشت بعد نهار جفتمون بیهوش شدیم .... من که از ۳ روز قبلشم کلا روی هم ۱۰ ساعت خوابیده بودم .....   امروز نهار دعوت بودیم ولی فقط مامان رفت .... من که نمی دونم چمه چند روزه حالت تهوع بدی دارم  ......

از ۳ تا ۷ خوابیدیم و بعدش با دختر عمو جان رفتیم سینما ..... قرار بود امروز از فیلم های جشنواره ( حس پنهان ) بیاد م.... که نرسیده بود .... مجبور شدیم بریم (آتش سبز) ..... واقعا فیلم مسخره ای بود ...... نصفه سینما تا نصفه فیلم خالی شد ..... هیچی از فیلم که نمی فهمیدی و خیلی هم بی معنی بود ...... فقط تصویر سازی هاش خیلی قشنگ بود ..... یعنی بیشتر به درد نماهنگ و پوستر و این چیزا می خورد ! ...... من که تو فرم نظر خواهیم همه چیز رو ضعیف زدم!!! کیفیت صدای هم افتضاح بود ..... کلا سینماهای م.... به درد بخور نیستن دیگه چه رسد به س..... بی کیفیت !!!!

حالا فردا قراره بریم حس پنهان و شنبه هم کنعان .... البته اگه باز برنامه های اکران به هم نخوره ......

هنوز خوندن پ..... رو شروع نکردم !!! خیلی دیگه ریلکسم من !!! یه ذره استرس وقت هم داشته باشم بد نیست !!!! به جای درس خوندن هی پامیشم میرم ددر و سینما و جشنواره و ......!!! جهت تادیب به خشانت نیازمندیم!!!

 

نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386  توسط خانومی  | 


نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386  توسط خانومی  | 


نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386  توسط خانومی  | 


الان که نشستم اینجا دارم چیزی می نویسم دارم از درد به خودم می پیچم فقط !!! مونده فقط زمین گاز بزنم دیگه ! کمرمم داره خرد میشه انگاری ! ۲ تا قرص خوردم اما هیچ فرقی نکرد  .... بالاخره پس دلیل افسردگی ها و پاچه گیری هام  معلوم شد ! ..... همیشه همین جوره ..... از ۲ ۳ روز قبلش افسردگی می گیرم و بهونه گیری می کنم که می خواد خیر سرم خونم تصفیه شه  تازه نمی دونم چرا جدیدا حالت تهوع (!) هم به علائمم اضافه شده دیگه قیافم دیدنیه این روزا  بگذریم ......

تا الان ۳ تا از نمره هامو اعلام کردن .... تاریخ اسلام که ۲۰ شده بودم .... معارف ۲  ۱۸.۵ ..... اخلاق هم ۱۸ ! .... واسه این دو تای آخر اعتراض دادم آخه مطمئنم که بهتر از این داده بودم  ولی دیگه نمره بدن یا نه نمی دونم .... فرقی هم نمی کنه زیاد البته ! ..... خوبیش اینه که نمره ها اینترنتی شده دیگه نمی خواد هر روز شال و کلاه کنی بری دانشگاه ببینی نمره زدن یا نه  ..... راستی دقت کردین که من چه همه عمومی داشتم این ترم ! از بس اکتیو و شاد بودم همشو گذاشته بودم ترم آخر  ۸ واحد عمومی و ۱۲ واحد تخصصی !.....

هنوز شروع نکردم خوندن پ..... رو ..... نه حوصلشو دارم نه ......  نمی دونم شاید اصلا د ف ا ع نکنم ..... شاید بکنم ..... هیچی معلوم نیست ..... فعلا که هنوز در حال افسردگی و دیوانگی به سر می برم !

حذف

کسی آهنگ خیلی شاد سراغ نداره بهم معرفی کنه؟ شاید کارساز بود و یه ذره حالمو بهتر کرد .... خودم دیشب تک و تنها ی نریمانو دانلود کردم بد نیست شاده ولی خسته شدم ازش .....

کاش یه مسافرت با یه اکیپ خوب جور میشد و می تونستم برم  حیف که این مامان ما زیادی سختگیره ..... دلم جنوب می خواد ..... کیش .... چابهار .....  ولی نه با خانواده ...... حیف که نمیشه

جشنواره ف ج ر هم که شروع شده ولی اصلا حتی حوصله ندارم برم بلیط بگیرم برم فیلم ببینم حالم بهتر شه .... حتی حالشو ندارم برم فیلمای جدیدو بگیرم بشینم تو خونه نگاه کنم  فکر کنم این بار زیادی دوز افسردگی خونم زده بالا !!! 

ولی موقتیه تا فردا پس فردا خوب میشم حتما .....

 

نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386  توسط خانومی  | 


نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386  توسط خانومی  | 


 

سلام جینگولی های من!!!!

خوبین؟

وای دلم یه ذره شده واسه همتون

الهی بمیرم که نگرانتون کردم .... ببخشید .....

من حالم خوبه .... فقط خیلی درد دارم .....

این روزا امتحانام بدجوری فشرده و پشت سر همه .....

۲ تا ۲ تا تو یه روز !!!!

پنج شنبه عصر دیگه واسه همیشه تموم میشه خدارو شکر .......

این قدر حرف دارم بزنم ولی حیف که وقت ندارم .....

فقط الان اومدم بگم خوبم نگران نباشین دوستای گلم.....

از همتون یه دنیا ممنونم بابت خوبی هاتون

جمعه میام همه چی رو تعریف می کنم .....

فعلا برم درس بخونم که خیلی عقبم !!!

می بوسمتون ( خانوم های عزیز)

نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386  توسط خانومی  | 


نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386  توسط خانومی  |