تبليغاتX
من و خودم!

نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386  توسط خانومی  | 


تا حالا یه دختر مجرد خوشحال و شاد دیده بودین که قبل ازدواجش بشینه واسه خودش طرح و برنامه خرید عروسی بریزه؟!

اگه ندیدین خیلی ناراحت نباشین الان یه نمونشو می بینین!!!

چند ماهی میشه که شدیدا عاشق یه انگشتری شدم که قصد دارم بندازم به خرج خانواده شوور!

اصلا از وقتی دیدمش ها شبا هی دارم خوابشو می بینم که بهم کادو دادنش!

اینکه چرا خودم نمی خرمش دلایلش زیاته! اولش اینکه کدوم دختری همچین انگشتری دستش می کنه خب؟!(مگه دیگه خیلی پولدار باشه ! ) بهدشم تا خرید حلقه عروسی هست مگه من .... م! که خودم برم پول بدم همچین چیزی بخرم؟!!!!

حذف

نمی دونم دیگه میشه من صاحب این انگشتر رویاییم بشم یا نه!

از قیمتشم هیچ گونه اطلاعی در دست ندارم فقط می دونم خیلی گرونه !

خانومای مارک شناس و طلا شناس کسی از قیمت این حلقه خوشل bvlgari خبری نداره؟!

اگه حدود قیمت طلاهای بولگاری رو میدونین بی زحمت بگین که من برم مخ شوهر آینده رو بزنم برام بخره!!!

اینم انگشتر رویایی من : ( + )

 

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386  توسط خانومی  | 


نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386  توسط خانومی  | 


نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386  توسط خانومی  | 


 

کارا دیگه داره تموم میشه ....این ت ر م آخری هم مثه باد گذشت و تموم شد دیگه ! هر چی به روز آخرشم نزدیک تر میشم بیشتر دلشوره می گیرم .... ترس از دفاع از پ... ای که تسلط بهش ندارم یه جورایی داره منه خونسرد رو به دلشوره میندازه!

دیروز کارای مکس تموم شده بود .... فکر کنم هفته دیگه بتونیم ببریم واسه پرینت دیگه ..... من که خیلی می ترسم ..... چون جسارت کنفرانس دادنمم خیلی کمه و هول میشم !.... مخصوصا واسه پ.... که واقعا نمی دونم چه جوری می خوام برم اون جلو و ۱۵ دقیقه از کارم د ف ا ع کنم؟! .....از خدا یه ذره آرامش و قدرت کلامی می خوام !

امروز نشستم یه نگاهی به ج ز و ه و در س ام انداختم .... چه عجب واقعا !..... وای که چه قدر به ذهن سپردنشون سخت بود !.... ا .... غ .... ر...! .... همه تعریف ها مثه هم بود ! ب....ب....ب.... ! ..... کی این درسا تموم میشه من برم یه ذره به استراحتم برسم آخه؟! ۴ سال درس خوندم خسته شدم خب !


 

نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386  توسط خانومی  | 


دان ش گ اه آ.... های عزیز و محترم و جیگر و خوشگل و خوشتیپ برین حالشو ببرین که هر چی امتحان تا آخر دی داشتین لغو شد و همش افتاد به بهمن ! ..... این ج ..... هم نمرد و یه حال اساسی به ما داد !..... امسال سال پر برکتی بود گویا !!! ..... فقط از نحوه برگزاری امتحانا تو بهمن بی اطلاعم که خدا کنه بندازن بعد امتحانای دیگه وگرنه که بیچاره میشیم اگه بندازن اون اولا ! دیگه باید بریم روزی ۳ تا امتحان بدیم !

با موج جدید سرما چی کار می کنین؟ .... خوش می گذره ؟ .... به ما که فردا میرسه فعلا هوا خوبه ! ...... در مصرف گاز که صرفه جویی می کنین؟..... جهت هر چه بیشتر صرفه جویی پاشین همگی خودتونو مهمون کنین خونه یکی ! و همه شوفاژا و بخاریاتونو خاموش کنین !.... هم در مصرف گاز صرفه جویی کردین هم یه مدت تلپین خونه یه بنده خدایی و راحت استراحت می کنین !!!!! خونه مادر بزرگه ! هم البته در صدر جدول قرار داده !

با این هوای سردی که در پیشه می ترسم روز تولد نتونیم بریم بیرون و خوش باشیم ..... ولی دیگه باید هر جور شده جور شه بریم .... من که خیلی وقته پامو از خونه نذاشتم بیرون به خاطر هوا ..... نازک نارنجی جلوم کم اورده دیگه !..... دلم تنگ شده .....

چند وقتی بود این آقا داداشیمونو گذاشته بودیم سر کار ! ..... با موبایل.... اس ام اس می زدیم بهش و کلی سر کارش گذاشته بودیم ! گفتیم اسمم لیلاس و ازت خوشم اومده و بیا ببینمت و .... !!! مثلا م.... می خوندیم کاردانی ورودی ۸۶ ! ..... حدود ۱۰ روزی سر کار بود بچه ام و کلی ذوق میزد که ببین چه اسمی(معروف)  شدم تو دانشگاه که دخترا دنبالمن !!!!!! منم که نمی تونستم تابلو کنم اینقدر جلو خودمو می گرفتم که نخندم ! ..... تا اینکه .....  یه روز صبح ... شروع کرده بود به اس ام اس دادن .... من خواب بودم و وقتی بیدار شدم دیدم داداش خان دارن با دختر عمو جان صحبت می کنن .... گوش کردم فهمیدم این ....  شروع کردن به دختر عمو جان از دیشب اس ام اس دادن که شما کی هستی ؟!(میدونست ولی برای اینکه شرایط رو طبیعی نشون بده خودشو زده بود به اون راه .... چون دختر عمو جان یه بار زنگ میزنه ببینه کی گوشی رو برمیداره و ....) ..... و دختر عمو جان زنگ زده به داداش خان که این طرف به منم داره اس ام اس میده ! .... جفتشون کلی کف کرده بودن که یعنی کیه که اطلاعاتش این قدر دقیقه و آمار همه رو داره؟! ..... منم همون جا سریع به .... اس ام اس زدم که مگه قرار نبود دیگه این ماجرا رو کش ندیم؟باز چرا شروع کردی؟! .... اونم زد که باشه دیگه نمیدم !..... منم ناراحت شده بودم از این کارش گفتم کارت درست نبود ناراحتم کردی .... اونم گفت به خدا دیگه نمیدم  من الان خونه د.....ام ! دارم کارارو انجام میدم ..... و از اونجایی که این .... ما یه موجود بسیااااااااار سوتی دهیه و این بار اولش نیست ! این اس ام اس رو اشتباهی واسه دختر عمو جان سند کرده بود !!!!!! و از همین جا دستمون رو شد و همه چی لو رفت !!!!!!! و من کلی از طرف خان داداشمان ! توبیخ شدم که چرا گذاشتمش سرکار مگه آزار دارم ؟!!!!!!! ...... (خب دارم ! )

و اینجا بود که روی ما به جناب برادر خان باز شد ! و همه چیز را به ایشان گفتیم و کلی غیبت شوهر آینده مان را کردیم !!!!! البته داداش خان از سال ها قبل از ماجرای ما به طور کلی باخبر بود ولی تا حالا به روی همدیگه نیاورده بودیم !

تعطیلات در راه بهتون خوش بگذره حسابی دیگه .... این بار بهونه امتحان هم نیست واسه خوشحال نشدن تعطیلات !!!!!!!

 

نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386  توسط خانومی  | 


۲ روز تعطیلی خوب بهم ساخته ! کلی باهاش کیف کردم ! سه شنبه ۲ تا کلاس داشتم از ۸ صبح تا ۸ شب ! خدارو شکر برف باریدا !

فردا فقط تهرانو تعطیل کردن اینجا فقط دبستان و راهنمایی تعطیله ..... از ما که گذشت دیگه فرقی نمی کنه تعطیل باشه یا نه !Gotcha

بیست و پنجم امتحانام شروع میشه محض رضای خدا هنوز یک صفحه هم نخوندم! ...... خیلی تنبل شدم دیگه ! ..... دوست دارم همه درسامو ۲۰ شم خب !

وای امروز یه اتفاق بد واسه من افتاد ! ..... من کلا به دبلیو سی ! خیلی حساسم ..... گلاب به روتون وقتی هم میرم تو دیگه با خداس که کی برگردم !!!! لباسای مخصوص هم تازه می پوشم و میرم ! همینجوری الکی نیست که ! ..... آب که خدا میدونه چه قدر در مصرفش صرفه جویی می کنم !!!! ..... پس متوجه شدین که چه امر حیاتی و ضروری در زندگی من ایفا می کنه ؟! .... بعد با این وضعیت امروز یهو آبا قطع شد و من بدبخت فلک زده هم اون تو بودم ! .... ای خدا تو این همه برف و پرآبی نمی دونم چه وقت قطعی آب بود آخه !!! .... دیگه گریه ام گرفته بود ! ..... هیچی هم آب ذخیره نداشتیم ..... دیگه گلاب به روتون روم به دیوار هلک و هولک پاشدم رفتم پایین خونه عموم اینا !!!! ..... فکر کن ! ..... همه وسایلمم بردم و یه حمومی کردم که اینقدر احساس بدی نسبت به خودم نداشته باشم ! ..... وای یادم میفته حالم بد میشه اصلا !..... حالا چرا همچین موضوع چندش آوری رو گفتم ؟! ولی خدا نصیب نکنه !

کی میدونه من چرا اینقدر بی اراده شدم ؟! ..... اون بار که رژیم رو شروع کردم خیلی خوب پیش رفتم .... اما حالا هر چی هم سعی می کنم اصلا فایده ای نداره ! .... چشمم که به خوراکی میفته همه چی یادم میره !!!!

حذف

دلم بستنی می خواد با جوجه کباب زعفرونی و کباب کوبیده !!!!

 

نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386  توسط خانومی  | 


بعدا نوشت :

   دوستان قالبم دیده میشه؟ ... من خودم می بینمش ولی مثل اینکه شما نمی بینین آره؟! ..... میشه خبرشو بدین که اگه خرابه عوضش کنم ؟....... ممنون ..... راستی نظرات هر پست اون بالاس ! ....

هوا بس ناجوانمردانه سرد است !

 از موهای سرم گرفته تا انگشتای پام منجمد شدن و قندیل بستن دیگه ! ..... چرا یهویی اینجوری شد هوا خب؟! ...... داشتیم زندگیمونو می کردیم ها ! ..... هر چی من از این روزای سرد و برفی و یخبندون بدم میاد هی تند و تند هم برف میباره از آسمون واسمون !.....

حذف

این آقا داداش ما هم که بیچاره ۶ کلاس داشته خواسته به حساب خودش زرنگی کنه تو این برفا ۴:۳۰ از خونه زده بیرون که زود برسه ! بگین کی رسیده دان ش گاه ؟...... ساعت ۷:۱۵ !!!!!!!! بیچاره طفلک وقتی رسیده کلاسش تموم شده بوده و دوباره برگشته !!!!! یعنی ۲:۴۰ تو مسیری بوده که حداکثر ۲۰ دقیقه تو راهه !!! دیگه ببینین چی بوده !!!!

فردا هم که سراسر کشور رو تعطیل کردن به علت یخبندان و من چه قدر خوشحال شدم ! بالاخره ما دا ن شج وی ان هم یه بار به علت برف تعطیل شدیم ! از وقتی دان ش جو شده بودم تا حالا تعطیلی برفی نداشته بودم ! ....... ولی وای که چه قدررررررررر سرد شده هوا ..... اینجا الان که شبه  - ۱۱ درجه است و واقعا سوز سرمای بدی داره .......

تعطیلاتتون خوش بگذره در کنار کانون گرم خانوادتون تو این هوای سرد و برفی .....

 

پ . ن : شدیدا با قالب جدیدم حال می کنم ! و دوستش می دارم

پ . ن ۲ : نظرات رو فعلا تاییدی می کنم ! می دونین که چرا دیگه !!!

 پ . ن ۳ :  به علت سرمای هوا از گذاشتن آیکون معذوریم !!!!

 

نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386  توسط خانومی  | 


 

بعدا نوشت :

     قالب وبلاگ رو عوض کردم ؟ چطوریه ؟! به نظر خودم که خوب اومد ! ...... گفتم یه تنوعی داده باشم به خونمون خیلی دیگه یکنواخت شده بود ! ..... فقط نکته ای که هست اینه که قسمت نظر دهیش اون بالاس تو اون دایره آبیه که سمت راسته !!!! .... گفتم بگم گمش نکنین !!!!

میدونم خیلی تنبل شدم تو نوشتن اما باور کنین هم سرم شلوغه و امتحانا داره شروع میشه  هم اینکه اتفاقایی که می افته یا کلا قابل گفتن نیست یا اصلا اهمیت گفتن ندارن !

خودم که خیلی دلم تنگ میشه براتون هر روز هم سعی می کنم به همه سر بزنم اما کامنتو شرمنده خیلیا میشم چون واقعا وقتم اجازه نمیده ......

- از روز عید غدیر بگم که از ساعت ۴ رفتیم پایین خونه عموم اینا و از اونجا هم رفتیم خونه اون یکی عموم و عمه ام ..... بعدشم شام از قر قا ول گرفتیم و اومدیم خونه .... مامان خسته بود رفت بالا خوابید من و داداشی خان هم رفتیم پایین و تا خود صبح فقط حرف زدیم و غیبت کردیم خندیدیم و خوردیم !!! ...... دختر عموهام یه کار جالب کرده بودن صبحش که واسه من و داداشی ۵ تا بلوتوث فرستادن بالا که صداهای خودشون بود ! ..... مسخره بازی در اورده بودن و با لهجه غلیط م...... ! چرت و پرت می گفتن و شعر خونده بودن و ..... ! خیلی کارشون باحال بود ...... صداشونو حالا می خوام پخش کنم که آبروشون بره !!! بدجنس شدم دیگه !!!!

- من نمی دونم چرا فک و فامیل ما طلسم شدن؟!..... دختر خالم که یادتونه قرار بود عروس شه بعد نشد ! حالا دختر داییم قرار بود عروس شه که اونم به هم خورد !!!! ...... خیلی جالبه واقعا !..... حالا من از اون دختر خاله هه که کلا خوشم نمیاد ولی این دختر داییمو دوست داشتم دختر خوبیه ..... خیلی مهربون و خونگرمه ..... فو ق لی سا ن س م ع م ار یه و فقط شوهری می خواست که دکترای معماری داشته باشه و برن خارج زندگی کنن ! ... هر خواستگاری که میومد یه مشکلی داشت به هر حال .... قبلش هم خودش یه پسری رو می خواست و با هم بودن ولی به دلایلی خانوادش مخالفت کردن و اون مورد هم پرید ! ..... حالا این جدیده که قرار بود جدی بشه از خواستگارای من بود که ردشون کرده بودم مامان شماره این دختر داییمو داده بود گفته بود اینجازنگ بزنین .... بیچاره ها ولی خبر نداشتن اگر می فهمیدن خواستگار رد شده ی من بوده که عمرا میذاشتن بیان !.... نمی دونم درسته یا نه ولی من که دوست نداشتم هیچ وقت پس زده ی کسی اونم تو فامیلو قبول کنم ! حالا درست یا غلط ....... خولاصه که ۲ شنبه شب بله برون بود مثلا و قرار بود فردا که پنج شنبه باشه نامزد کنن ( اینجا هم که میدونین نامزدی یعنی میرن عقد می کنن ) ولی به دلایل نامعلومی  هنوز برای من روشن نشده ( تلفن اون شب قطع شد و نفهمیدیم چی شده متاسفانه !!!!!) که چرا به هم زدن داییم اینا .... ولی دیگه قسمت نبود و نیست انگار ما یه عروسی بیفتیم ها !!!! انقدر این تنبلا لفتش میدن که خودم اول عروسیمو بگیرم ها ! برم یه جادو جمبلی چیزی بکنم شاید بخت این دخترای فامیل ما باز شد ! آره ننه !.......

- امتحانام از ۲۵ شروع میشه تا ۴ .... این ترم آخری نافرم دارن کچل می کنن مارو ..... ۲۲ ت حو یل  م.....نه ..... ۲۵ امتحان تار یخ اس لا ممه .... ۲ دو تا امتحان دارم یکی ساعت ۱۰ یکی ۳ ! .... ۴ هم دو تا امتحان ۸ و ۱۲ ! رسما دهنم داره سرویس میشه از الان ! ..... ولی خوبیش اینه که تو ۳ روز سر و تهش در میاد دیگه ! ...... شروع کردم به خوندن اما نمی دونم چرا این قدر سختن اینا !!!..... پ.... هم تموم شده و فقط مونده تری دی مکساش که وسطاشه و تا هفته دیگه ایشالا تمومه و میره واسه ویرایش نهایی .... وای خدا اونو به خیر بگذرونه که من هیچی بارم نیست و باید بکشم خودمو واسش دیگه ..... چون سر د ف ا ع بچه های ما خیلی دارن سخت می گیرن ...... ۲ هفته کامل لازم دارم که بشینم بخونم اون پ..... گنده رو ! ..... دیگه واقعا خدا به خیر بگذرونه این ۲ ماه رو !!!!

- استاد متونمون به من و یه دختره که حقوق می خونه به جای کنفرانس لطف کرد و تحقیق داد ! .... گفته ۷۰ صفحه راجع به حجاب ..... سرچ کردم یه  چیزایی دراوردم کلا میشه ۳۰ صفحه ولی نمی دونم چی  کار کنم حالا تو این همه بدبختی که دارم ..... کسی اینجا تحقیق آماده درباره این موضوع نداره ؟ ( دقت کنین گفتم تحقیق آماده ها !!!! منبع و کتاب و ...... نمی خوام چون وقتشو ندارم واقعا که برم بخونمReading a Book و خلاصه کنم و تایپ کنم ..... !!! )

حذف

 

نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386  توسط خانومی  | 


سلام سلااااااااااااااااامHello

حال شما؟

خوبین؟خوشین؟سلامتین؟

عیدتون مبارک باشهHeart Smile...... تعطیلی ناشی از اون هم بهتون خوش بگذرهFlower

می خواستم ادامه ی ماجراهای روزای گذشته امو بنویسم اما چون غمگینانه و شکایتانه ! بود گفتم اینو بنویسم که داغه داغ و خوراک خنده است !

من که هنوز که هنوزه یادم میاد می ترکم از خنده ..... دل درد گرفتم دیگه ......

امشب داشتم با ژاله جیگری می چتیدم Computer..... همین جوری داشتیم صحبت می کردیم از این ور اون ور و عکس می فرستادیم واسه هم که ژاله گفت عکس....رو هم داری بفرستی؟ گفتم تو کامپیوتر ندارم تو موبایله که باید با بلوتوث بریزم تو لب تاپ داداشم و چون الان باهاش کارد و پنیرم اونم نمیده لب تاپشو ..... حالا داشته باشین جواب منو ..... بعد از اون ور ژاله پرسید بزرگتره از تو؟...... منم خیلی قاطعانه جواب دادم آره 6 ماه ...... اونم هی می گفت : نههههههههههه مگه میشه؟! چطور؟!.... منم با خودم گفتم وا! یعنی چی چطور؟! مگه خیلی چیزه عجیبیه؟!!!...... تازه براش هی توضیح هم می دادم ببین من 27 خرداد 64 اون..... !..... باز اون می گفت یعنی 6 ماهه به دنیا اومده؟!......باز من گفتم آی کیو چطور نمی فهمی آخه؟!..... اونم گفت یعنی مامانت زود حامله شده؟!!!!!بعد از اون؟!!!......منم خیلی صبورانه دوباره براش تشریح کردم که نه مامان اون زودتر حامله شده !......اونم یه اینجوری شد     و گفت آها ماماناتون یکی نیست ! خب اینو بگو!!!...... باز من گفتم ببین مامان اون که 6 ماهه بوده مامان من تازه حامله میشه !!!!...... ژاله هم یهو برگشت گفت بابات 2 تا زن داشت؟!!!!!!!!..... و .... تازه اینجای کار بود که این مغز کوچولوی بنده کشید که ماجرا چی بوده !!!! و اینجا بود که بنده منفجر شدم از خنده و همه اهالی خانه به بنده اینجولی      نگاه کردند !!!!! و من هر چی بیشتر فکر می کردم به آی کیوی بالای خودم بیشتر از خودم خندم می گرفت جوری که دیگه فک و دلم درد گرفته بود و به یه جایی  نیاز مبرم پیدا کرده بودم !!!! .....

ژاله میگفت هی نشستیم با فرنوش حساب کتاب می کنیم می بینیم جور در نمیاد ! چه جوری آیا؟!!!!!!!...... که به این نتیجه رسیدیم که بابات زن اول داشته !!!!!

حالا از اون ژاله هر و هر می خنده میگه نامردم اگه اینو پست نکنم .... منم گفتم پست کن داداچ من ! بذار شب عیدی مردم بخندن دلشون شاد شه !!!!! .......

بعد یه ذره فکر کردم با خودم دیدم اگه خودم بیام با پای خودم خودمو ضایع کنم بهتره !!!! اینجوری کمتر به عقلم شک می کنن مردم خب !!!!

برم تا بیشتر از این مسخره ام نکردین و سرخورده اجتماعی نشدم !!!!!

 

پ . ن 1 : گرفتین که ماجرا چی بود؟!..... من از .... حرف می زدم و احساس کاذب داشتم که ژاله داره درباره ی اون سوال می کنه و ژاله داشته از داداشم سوال می کرده !!!!

پ . ن 2 : مصرف ماهی حداقل هفته ای یک بار ، در رشد مغزی کودکان مفید است !

پ . ن 3 : صحبت از بابا جونم شد ... امشب اگه زحمتتون نمیشه یه فاتحه براشون بفرستین .....   روحش شاد ......

 

نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386  توسط خانومی  | 


 


 

 

نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386  توسط خانومی 


سلام سلام

حال شما چطوره؟

خوبین؟

ما هم خوبیم..... بالاخره من اومدم!..... بعد این همه غیبت و تاخیر انقدر حرف دارم که اگه همشو تو یه پست بگم خیلی خسته کننده میشه ..... خبرها رو همه رو نوشتم ولی تو چند تا پست میذارم اینجا که حوصله ی کسی هم سر نره!.....

به ترتیبی که اتفاق افتادن:

** پپر بیچاره ی من ، پسر گلم .... کشتنش ...... الهی قربونش برم نمی دونین چه قدر دلم هواشو کرده .... هنوزم که هنوزه براش غذا جمع می کنم به هوای اینکه هنوز وجود داره اما بعدش یادم میاد که مرده ...... گفتم بودم که خیلی کثیف کاری داشت و خیلی سر و صدا می کرد دیگه همه از دستش کلافه شده بودن .... یه روز عصر مامانم برداشت برد قصابی داد کشتنش!!! ..... این مامان منم خیلی سنگدل شده تازگیا! .... الهی بچه ام انگار فهمیده بودش که دارن کجا می برنش یه غم خاصی داشت ..... یه ذره بهش غذا و آب دادیم بعدم واسه همیشه رفت ...... هیییییییی عجب دنیای بدی شده .......

** پنج شنبه تولد مریم دوستم بود .... تولد نگرفته بود ولی همین جوری به من گفته بود که تولدمه .... منم دیدم 3 ماهه یه کتاب ازش گرفتم و هنوز بهش ندادم دیدم فرصت خوبیه برم دیدنش ..... مریم و زهرا خواهرش انقدر مهربون و خونگرمن که اصلا احساس غریبی بهم دست نداد ..... آخه من مریم رو خیلی نمی شناختم .... تو دانشگاه با هم آشنا شده بودیم سر یه جریانی .... اما به قدری اینا خانوادگی مهربون و مهمون نواز بودن که کیف کردم ...... مامانشونم خیلی مهربون و خانوم بود .... به زور نهار نگهم داشتن و تا ساعت 6 عصر اونجا بودم ! ...... تو این مدت اتفاقاقی جالبی افتاد .... اول اینکه مریم گفت متولد 57 ! و من داشتم شاخ در می آوردم !!!!!!! تا حالا نگفته بود ..... من نمی دونستم دوست به این بزرگی داشتم تا حالا !!!!!! یعنی 7 سال از خودم بزرگتر و این اصلا به قیافه اش نمیومد !...... مریم خیلی خیلی بیش از حد دختر احساساتیه .... عاشق یه پسری بوده که پسره قالش گذاشته چند ساله ... اما اون همین جور منتظرشه .... به هیچ خواستگاری جواب نمیده و معتقده آدم یک بار عاشق میشه فقط ......بهمون خوش گذشت و گفتیم و خندیدیم ... بعدشم با مریم پاشدیم رفتیم آرایشگاه و من به امور جینگیلی مستونی خودم رسیدم و این بار ابروهامو باریک برداشتم ! ....

حذف

مامان مریم هم یه شیشه ترشی لیته فرد اعلا که محشر بود مزه اش رو بهم داد چون خیلی خوشم اومده بود موقع نهار و هی تعریف می کردم ...... خلاصه که خیلی خیلی خوش گذشت بهم ....... بعدشم که اومدم خونه واسه اینکه مامانیم دعوام نکنه که کجا بودم تا حالا ! گل ها رو تقدیم کردم بهش به مناسبت شب عید قربان و دیگه هیچی بهم نگفت .... اصلا یادش رفت که دیر اومدم !!!!! ..... فقط گفت کی بهت گفته بری ابروهاتو اینقدر باریک کنی؟!...... منم پررو گفتم نههههههههه مامانی اشتباه می کنی مثه قبلا ها شده !!!! خطای دید داری مامان جون !!!!!!!! ....... و همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد .......

** جمعه مهمونی خاله ام بود ..... کاکتوس دعوت بودیم ...... نهار ..... نهارو که زدیم به معده دیگه نرفتیم خونه .... از اونجا یه راست رفتیم خونه مادر جونم ( مامان مامانم ) که دیگه همون جا باشیم تا شب ..... شب یلدا ها همیشه میریم اونجا ...... رفتیم و  کلی چیدیم و خوشگل کردیم خونه رو..... یه کرسی واقعی درست کردیم و روشم انواع خوراکی های شب چله رو گذاشتیم ..... همه اومدن دیگه و یه عالمه عکس گرفتیم .... نی نی دایی هم ماشالا انقدر بزرگ و ملوس و خوردنی شده که حد نداره .... بچه فقط  و فقط می خنده و از هیچ کس غریبی نمی کنه ..... خیلی بچه شیرینیه ....... بعد عکس و فیلم و جک و چیستان و مسابقه و جایزه و .... نوبت رسید به فال حافظ ..... فالایی که مادرجونم می گیره رد خور نداره ..... هر سال فالاش عین واقعیت در میان .... کلی طرفدار داره ...... منم خودشیرین پریدم وسط و فال اول رو واسه من گرفت ....

حذف

پ . ن : تا اینجاشو داشته باشین که تو پست بعد بیام مفصل یه ماجرای دیگه رو تعریف کنم ......

 

 

نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386  توسط خانومی  |