تبليغاتX
خونه ی ما

 

۱. همین الان قبض موبایلم اومد..... فکر می کنین چه قدر شده باشه؟!..... دوره قبل که یادتونه ۷۰۰۰۰ تومان شده بود !..... اما این دوره در کمال ناباوری و سرور و شادمانی و پای کوبان و رقص کنان ! شاهد آن بودیم که فقط ۵۰۰۰ تومان ناقابل باید بپردازیم ...... ووووووووی که چه حالی میده از این موبایل بی صاحاب ! استفاده نکنی و نخوای همه پولایی که بابتشون خون دل خوردی تا جمع شدن رو بریزی تو حلقوم م خ ا ب ر ا ت ! ..... ولی بازم زورم میاد همین ۵ تومانم بریزم! چون کل مبلغ مصرفی من ۳۰۰۰ تومانه و باید ۲۰۰۰ تومان واسه آبونمان و مالیات و .... بدم ..... ولی چه حالی کردم قبضو دیدم ها ! .... از اولین دوره ای که قبض واسم اومده تا به همین امروز زیر ۲۰ تومان تا حالا نداشته بودم .... که می تونین تصور کنین الان من دارم با دُم نداشته ام ! چه جوری گردو و فندق و پسته میشکونم!!!

۲.این ایرانسل من نمی دونم چشه که طرح قرمزش فعال نمیشه !.... کسی نمی  دونه باید چه کار کنم؟.... من یه کدی رو گرفتم که پیام اومد برام که تا ۲۴ ساعت دیگه فعال میشه ولی ۴۸ ساعت گذشته و فعال نشده ....  نمی دونین باید چه کار کنیم؟؟.... تازه اینترنتشم کار نمیکنه برام؟.... فکر کنم باید ببرم خدمات امور مشترکین نه؟.....

۳.امروز استاد اخ لاق مون می گفت ترم پیش دو تا دانشجو داشته که همیشه غر میزدن که این چه وضع دانشگاهه؟!.... چرا استادا باید اینجوری نمره بدن؟!.... که تا وقتی بهشون ح ا ل میدی نمره ت خوب میشه وگرنه کمترین نمره کلاسو می گیری !.... این حرفشون به گوش انتظامات و کمیته میرسه و براشون جلسه تشکیل میدن واسه تعلیق خوردن ! .... اون دو تا بیچاره هم هی حرف خودشونو تکرار می کردن ..... یه ترم تعلیق می خورن .... حالا این ترم که برگشتن بازم شروع کردن به گفتن و این بار خیلی آشکارا  گفتن ! .... که وقتی برای بار دوم بازخواست میشن یکی از استادای مرد میره ازشون می پرسه دخترم تو چند سالته؟میگه ۲۱ .... میگه بعد شما ح ا ل رو چی معنی می کنین؟!.... اون بیچاره بدبختم میگه یعنی تا وقتی باهاشون بگی و بخندی و شوخی کنی باهات خوبن و نمرت چربه اما اگه سنگین رنگین باشی نمرت خیلی از حقت میاد پایین تر ! .... تازه دوزاریه دانشگاه می افته که بابا منظور این بدبخت چی بوده !.... بعد مرده میره بهشون میگه دیگه این حرفو جایی نزن چون مردا یه برداشت دیگه ای از ح ا ل دارن !!!!  ..... فکر کن !!!!.....

حذف

 

دخترای گلم خیلی مواظب خودتون باشین که گرگ های ! بی صفت و کثیفی دارن تو این جامعه پرسه میزنن ! (از طرف مادر بزرگ شنل قرمزی !!! )

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 13:44 توسط خانومی |

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 22:9 توسط خانومی |

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 19:0 توسط خانومی |

 

 تبریک می گم!!..... شما دارید با یه فرد افسرده خفیفی صحبت می کنید!!!..... چرا؟..... آها ..... رها گزارش افسردگیشو برام فرستاده بود ..... توش 30 تا سوال داشت که باید جواب می دادیم و آخرش هم نمره میدادیم به خودمون .... باورم نمی شد !.... من همش یک نمره از کسی که افسردگی شدید داره کمتر داشتم و فکر کنم لب مرزم که برم بستری شم دیگه !!!!..... هی روزگار داری با ما چه می کنی که تو این سن 22 سالگی باید به مرض افسردگی مبتلا شده باشم؟!..... امروز استاد معارفمون داشت می گفت قدیما از این سوسول بازیا! نبوده که کسی افسرده باشه .... الان معلوم نیست چی داره به سر آدما میاد که بچمو بردم دکتر گفته استرسی و افسرده است !!! فکر کن بچه 5 ساله !!!!..... دیگه از من چه توقعیه؟!!!!......

بابا نتیجه رو دیدم بیشتر افسرده شدم که !...... یه جورایی نگران خودم شدم !..... نرم معتاد شم !..... نرم خودکشی کنم یه وقت !!!..... بگیرین جلو منو!..... بچه ام دیدی یه کاری دست خودم دادم ها!!!!......

صبح مامانم بیدارم کرد که پاشو من دارم میرم بیمارستان تا شب نیستم ....برنج خیس کردم درست کنین بخورین خورش هم که از دیروز قرمه سبزی مونده بود ..... مامان که رفت بلند شدم درس خوندم .... آخه این استاد معارفمون هر جلسه می خواد درس بپرسه .... بعدم حاضر شدم یه ساعت مونده به کلاس باز پیاده راه افتادم رفتم تا جای تاک سی های دان ش گاه .... تو راه یه عالمه فکر کردم ..... واسه خودم آواز ! خوندم ..... تازه یه چیز جالب کشف کردم .... من امروز مسیرمو عکس هر روز رفتم ..... رفتم از ته کوچه از اونجا رفتم ..... اینجوری نزدیکتر بود ..... بعدشم هواش بهتره محیطشم بهتره !..... بعد وسطای کوچه دیدم یه دبیرستان دخترونه باز شده !..... آخه تو کوچه به این خلوتی که تازه یه طرفشم بسته اس کی میاد دبیرستان بزنه؟!..... کلی هم پرچم و هندونه زده بودن تنگ در مدرسشون !..... زنگ تفریحشونم بود کلهم سرجمع شاید 10 نفر تو حیاط بودن ..... یعنی چند تا دانش آموز میتونه داشته باشه؟ که اینقدرم بی سروصدان که من تا حالا متوجهش نشده بودم؟!......

کلاسمون که تموم شد زودی برگشتم خونه چون باید برنجو درست می کردم واسه نهار .... 2بود رسیدم دیدم ا مامان خونه است برنجم درست کرده ..... هم من رسیدم رفت بیمارستان باز .... گفتشم که خونه رو جمع و جور کنین که احتمالا شب خاله رو میارم خونمون که ازش مراقبت کنم .... منم که همه جارو برررررررق انداختم جون عمم !!!..... من دیگه یه افسرده نزدیک شدیدم نمی تونم کار کنم مامان جون دیگه ، شرمنده !!! .....

 

پ . ن : می گن افسردگی مسریه (یعنی سرایت میکنه !)......

 


 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 15:59 توسط خانومی |

 

صدای کامیون و تراکتور! ..... خاکبرداری می کنن.... خونه روبرویی..... سر درد شدم.... کی تموم میشه؟..... نمی دونم .....

هندزفری موبایلو فرو کردم تو گوشم ..... یه آهنگ غمگین ..... سلام آخر ..... احسان خواجه امیری ..... گریه می کنم ..... رفتم تو فکر ..... چه قدر خسته ام ..... چه قدر دلم برای گذشته ام تنگ شده ..... یه عالمه خاطره خوب ...... که همشون مال من بودن ..... نیستن ..... گم شدم؟.... نمی دونم......

کلاسمو نرفتم ..... داشتم می رفتم ..... ولی نرفتم .... نمی تونستم ..... چرا؟..... نمی دونم......

 

سلام ای غروب غریبانه ی دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شب های روشن

خداحافظ ای قصه ی عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

تو را می سپارم به دل های خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب

تو را می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد

به دل می سپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نوبهار همیشه

 

به اوضاع من می خوره ؟.....نه؟...... نمی دونم ......

می خوام گریه کنم .... دلم گرفته ..... دلم تنگ شده ..... واسه گذشته ام ..... واسه خاطره هام.... واسه ........

دلم بوی حرم می خواد .... دلم هوای اونجارو می خواد .... می خوام نفس بکشم ..... می خوام زار بزنم ..... از تنهاییم ..... از خودم ..... از گذشته ام ..... دلم یه شونه می خواد ..... دلم دستای مهربون می خواد ..... دلم نگاه معنی دار می خواد ..... دلم یه عالمه چیزی می خواد ..... ندارمشون ..... چرا؟..... نمی دونم ......

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 16:40 توسط خانومی |

 

                                                     

الان من دقیقا این شکلی هستم!.... نمی دونین وقتی کامنتاتونو می خوندم چه حس خوبی بهم دست داده بود .... از اینکه این همه دوستای خوب دارم که به فکرمن و راهنماییم می کنن داشتم پرواز می کردم!..... جدی میگم خیلی خوشحالم کردین .... همتون ..... یه تشکر مخصوص و ویژه از همه فرشته های مهربون کامنتدونی پست قبل ..... تقدیم به شما .... که کاش واقعی بودن!......

اول نوشت: نظرات پست قبل رو که خوندم راستش از خودم خجالت کشیدم ..... از اینکه نگرانتون کردم ..... خوشحالم که دوستای گلی مثه شما دارم ..... راستش دلم نمیومد این متنو پست کنم چون بعد بهم میگین چه دختر لوسی هستم لابد ! که با این چیزا ناراحت میشم ! و دلم میشکنه .... اما این دل شکستنای من حکایتی داره واسه خودش که میگم....برین اون پایین .... تو پی نوشت ها توضیح دادم...

امروز یه روز خوبی بود برام .... چرا؟..... چون سعی کردم خوب شروعش کنم !..... به همین سادگی ..... روزای من برام معنی دارن .... نمی دونم چند نفرتون مثه من هستین؟.... اما من هر روزم یه روز خاصه برام ..... از صبح که بیدار میشم میدونم که امروز روز خوبیه یا نه؟..... یه حسی بهم میگه همیشه .... امروز سرحال از خواب بیدار شدم .... و با خودم گفتم امروز باید یه روز خوب باشه برایم من !..... حاضر شدم که برم دان ش گاه .... اخ لا ق داشتم ۸ صبح .... من همیشه مسیر خونه تا جای تاکسی های دانشگاه رو با تاکسی می رفتم چون راه زیاده .... امروز با خودم  گفتم بهتره پیاده برم که هم یه هوایی بخورم بعد یه عالمه وقت هم یه راهی برم هم فکر کنم هم ......! راه افتادم تقریبا ۲۰ دقیقه تو راه بودم با سرعت تند!.....سر موقع رسیدم به کلاس .... کلاسم خیلی خوب بود همون کلاسیه که با ح.... ها دارم .... خوشم میاد ازش چیزای خوبی یاد می گیرم!..... بعدش رفتم دانشگاه خودمون دیدم کلاس س.... تشکیل نمیشه و خوش و خرم با لب خندون برگشتم خونه .... به همین سادگی ..... به همین خوشمزگی!.... من به این روز میگم یه روز خوب .... چون آروم بودم .... احساس سبکی داشتم ..... به همین راحتی!.....


خب حالا خیلی ها ازم پرسیدن که چی شده؟ کی دلمو شکونده؟ چرا ناراحت بودم .... می خوام بگم اما مطمئنم همتون بعد خوندن می گین وا چه خنک!.... همین بود ؟ .... این ناراحتی داشت خب؟!..... میدونم اینو میگین ولی شما که تو دل من نیستین بدونین آدم از بعضی ها توقع بعضی کارا حتی خیلی کوچک و جزئی رو نداره اونم تو بعضی مواقع که شرایط طرف یه جورایی بحرانیه و نیاز به محبت داره! 

حالا بخوانید ماجرای دل کوشولوی وصله پینه ی ما را !..... البته از دیروزش شروع می کنم که همه چیز ثبت شه تو دفتر خاطراتم !.....

 

شنبه که عید بود من  خیلی حوصلم سر رفته بود .... هیچ کاری نداشتم بکنم ..... هی تند تند میومدم تو نت می دیدیم خبری نیست باز می رفتم .... این تلویزیون هم که الحمدالله قربونش برم هیچ وقت خدا چیزی نداره ..... از زور بیکاری و کپکی نشستیم فیلم های عصرشو نگاه کردیم که چه قدرم خنک و لوس بودن خداییش! ..... فیلمای روزای عزاداریمون قشنگترن به خدا! ..... شب داییم اومد و برای مامانم یه ذره قرص و دوا اورد چون مریض شده چند روزه .... یه 10 دقیقه نشست و رفت .... باز ما تنها شدیم ..... هیییییی..... منم دیدم هیچ خبری نیست و دیگه هیچ کاری ندارم بکنم نشستم فیلم دیدم .... اونم چی؟!.... Saw 3 !..... اه .... من چرا چند وقته همش دارم فیلمای چندشی نگاه می کنم ؟!.... بعدش دیگه باز یه ذره تلویزیون دیدم و میوه ممنوعه و بعد خوشحال که فردا قراره برم یه جایی! ..... با این امید که آخ جون فردا چه روز خوبیه رفتم گرفتم خوابیدم که ساعتا هم تند تند بگذرن !......


ببخشید که باز خونمون غرغری شده ولی دست خودم نیست وقتی ناراحتم باید بنویسم تا آروم شم ..... البته الان که خیلی حالم خوبه خدارو شکر .....

آخیییییش الان کلی سبک شدم دیگه ....دیگه هیچی تو دلم نمونده ....صاف صاف .... سبک سبک .... چه قدر نوشتن معجزه میکنه .... خدایا شکرت .....

 

حذف

پ . ن : کوچولوی مهربون .... رهای عزیز ..... خیلی مرسی !.....کاش تو شادی هاتون جبران کنم .....

پ . ن بی ربط : یه چیز جالب : دیروز رفتم حسابمو چک کردم دیدم برام 230 تومان ریختن !.... واسه همون جریان معدله که گفتم ..... اینقدر حسرت خوردم که کاش از ترمای قبل میدونستم و درس می خوندم ! .... حالا که دان ش گاه تموم شده تازه ما یه ذره فعال و اکتیو شدیم !..... خدا کنه این ترم آخری هم معدلم بالا شه که بتونم بازم جایزه بگیرم !..... کلا میدونین که من پولدوست میدارم !.....

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 12:22 توسط خانومی |

 

امروز قرار بود مثلا یه روز خیلی عالی و خاطره انگیز باشه ..........اما اون قدر بد تموم شد که اصلا نمی خوام بگم چی شد .............دیگه نمی خواستم از غم و غصه هام بنویسم اینجا هیچ وقت اما بغضم نمیذاره ..... داه خفم می کنه ..... فقط بگم حالم از آدمای خودخواه به هم می خوره .... از کسایی که وقتی چیزی رو می خوان یا کاری دارن که انجام میشه و دیگه بقیه چیزا یادشون میره بیزارم ...... نمی خوام از کسی بد بگم یا بخوام کسی رو خوب جلوه بدم اما امروز اونقدر بد دلم شکست که میدونم حالا حالاها خوب نمیشم ..... امروز یه عالمه عهد و پیمان بستم با خودم که خیلی کارا رو نکنم دیگه ..... تمام سعی خودم رو هم می کنم که یادم نره قولام .... ولی کاش آدمیزاد اینی نبود که الان هست .....کاش اینقدر خودخواه و مغرور نبود ..... کاش .....

بعد اون جریان عوضی نفهمی که داره خودشو جای من جا میزنه و واسه دوستام به اسم و آدرس من کامنتای زشت میذاره حالا با این جریان امروز دیگه اصلا اعصاب درست حسابی ندارم ..... حالمم خوب نیست .... از وقتی اومدم همش با رها حرف زدم و کلی درددل کردم باهاش .... یه چیزایی گفت بهم اما راستش اصلا آرومم نکرد .... چون خیلی ضربه بدی بود برام .... بعد این همه مدت .... وقتی کار خودشونو می کنن ..... بعد دیگه همه چی یادشون میره ..... آره ..... شاید رسمش همینه ..... شاید ......

می خواستم کامنت این پستو غیر فعال کنم اما دیدم فقط حرفای شماس که میتونه آرومم کنه .....  چه قدر به این دنیای مجازی معتاد شدم من ..... چه قدر بدون شما ها زندگی کردن سخته ........ به خصوص تو این مواقع که هیچکی رو نداری که بخوای باهاش حرف بزنی .... چه حق چه نا حق .....

چه قدر همتون برام عزیزین .... خیلی دوستتون دارم و قدرتونو می دونم ......

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 14:49 توسط خانومی |

 

سلام جینگولی های مهربون

تبریک تبریک

عیدتون مبارک باشه

همه نماز روزه ها و عبادت هاتون تو این یه ماهی که گذشت قبول باشه

چه قدر زود تموم شد

چه قدر خوب بود

چه حس قشنگی بود

و.....

        .....البته  از همه بهترش این 30 روزه شدن ماه بود که باعث شد تعطیلیش بیفته روز شنبه که من کلی کلاس عمومی خسته کننده داشتم!


برای همتون دعا کردم .... امیدوارم به همه آرزوهای خوب و قشنگتون برسین .... همیشه شاد و خوشبخت باشین .... اونایی که مثه ما عاشق همن زودی به هم برسن .... اونایی که ازدواج کردن همیشه خوشبخت باشن .... اونایی که دارن مامان میشن یه بچه سالم و گوگولی جیگر به دنیا بیارن که قدمش واسه زندگیشون خیر باشه .... اونایی که مامان شدن یه مامان خوب باشن واسه بچه هاشون و بچه هاشون بچه های خوب واسه ماماناشون .... اونایی که خدایی نکرده مریض دارن ایشالا تو این روز عزیز شفا بگیرن و خوب بشن ..... اونایی که مشکلدارن مشکلشون حل شه و ....... همتون با همه آرزوهای بزرگ و کوچکتون ایشالا هر چه زودتر به همشون برسین .....

دوستتون دارم ....

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 0:1 توسط خانومی |

 

مهم مهم:

تازگی ها یکی پیدا شده که با اسم من و آدرس من میره و واسه دوستام پیغامای زشت و خیلی بیشرمانه میده .... نمی دونم کیه .... من خودمم خیلی ناراحت شدم .... لطفا اگه واسه شما هم پیام گذاشتن بهم خبر بدین.... شاید بشه از آی پی کامپیوترش پیداش کرد .... ممنون

 

سلام سلام خوبین همه؟

دیگه این ماه رمضونی هم روزای آخرش داره میاد و میره دیگه ..... طاعات و عبادتهای همتون قبول باشه .....

من از ۳ روز پیش یه آنفولانزای خیلی سخت و بدی گرفته بودم که همش خوابیده بودم و حالم خیلی بد بود .... از داداشی گرفته بودم و مریضیم از اون بدتر بود .... روز اول رو که نرفتم دانشگاه چون حالم خیلی بد بود .... رو دوم عمومی داشتم و نمیشد نرم چون تا حالا نرفته بودم ..... حالم بهتر شه که خیلی خوب شدم اون روز .... خداییش محبت و ناز کشی معجزه میکنه حتی بیشتر از آمپول! .... روز سوم هم که امروز باشه خیلی بهترم و کلاس نداشتم همش خوابیدم ..... دکتر هم نرفتم .....  یه عالمه قرص سرما خوردگی و قرقره ! آب نمک و سرم نمکی تو بینی خالی کردن و .... تا بالاخره خوب شدم .....

یه چیزی خیلی داره اعصابمو خورد می کنه .... خواهشا اگه کسی تجربه ای چیزی داره بهم بگه و منو از این غم مفرط نجات بده ..... گفتم که وقت زیادی واسه لاغر شدن ندارم و کلا ۸ ماه دیگه مونده .... از اول ماه رمضون مثلا اومدم رژیم گرفتم این جوری که سحری اصلا نخوردم افطار هم فقط نون و پنیر و چایی .... یعنی اکثر روزهام این جوری بود غیر روزایی که مهمونی بودیم ..... بعد انتظار داشتم که وزنم خیلی کم شه چون من یه آدم فوق العاده پرخور و شکمو و هله هوله خوری هستم .... بعد حالا که خودمو وزن کردم می بینم حتی نیم کیلو هم کم نکردم..... آخه مگه میشه ؟! ..... من این همه چیزی نخوردم بعد هیچی کم نکردم ..... خیلی افسرده شدم .... فکر کنم اینقدر رژیم گرفتم و ول کردم که بدنم مقاوم شده به رژیم و دیگه وزن کم نمی کنم ..... خیلی خورد تو ذوقم .... اگه بخواد این جوری پیش بره من عمرا تا ۸ ماه دیگه لاغر شم ..... حالا عمه دختر خالم داره یه پودری میخوره که ۱۲ کیلو لاغر شده با همون .... دکتر هم تایید کرده پودره رو و گفته عوارضی نداره ..... بهش سفارش کردم که حتما واسه منم بگیره ..... خیلی هم گرونه پودرش اما اگه لاغرم کنه واقعا می ارزه .....

حالا اگه شماها هم راه حل خوبی به نظرتون میرسه حتما بهم بگین ..... من فقط ۸ ماه وقت دارم و بدنمم مقاوم شده .... وقت زیادی هم ندارم این ترم که بخوام برم کلاس ورزش یا شنا یا حتی پیاده روی کنم .... البته چند روزه که یه مسیری رو که جمعا رفت و برگشتش ۱۵ دقیقه میشه پیاده روی می کنم .... ولی خب میدونم خیلی تاثیری نداره .....

منتظر راهنمایی هاتون هستم ..... مرسی .....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 16:54 توسط خانومی |

 

 بعدا نوشت : یوووووووووهووووووو قالب مورد علاقم درست شد .... هووورا ..... خیلی دوسش دارم ..... عاشق اون توت فرنگی خوشمزه اون بالام  خیلی خوشحالم .... ممنون آقای عبدی

1-پنج شنبه شب ، شب قدر بود .... مامان با دوستش رفتن یه جا احیا .... داداشی ما هم داشت با تلفن حرف میزد تو اتاقش بود ....

حذف

عمو جان درو باز کرد اومد از خونه بیرون .... هه هه .... سلام کردم گفت کجا بودی؟!.... گفتم هیچی رفتم خونه دوستم نذری میدادن رفتم گرفتم اومدم ..... بعدم در ظرف رو باز کردم تعارف کردم بفرمایید نذری!!!!...... حالا غذای دست زده که قاشق چنگالمم توش بود!!!..... یه ذره از جای تمیزش کند و تشکر کرد رفت .... به خیر گذشت .... اومدم خونه داداشی هنوز تو اتاقش پای تلفن بود ..... خدارو شکر ......

2-داداشی با دوستاش قرار گذاشت همون شب و رفتن ح.... همشون .... من تنها بودم و داشتم یه فیلم خیلی ترسناک می دیدم .... همه برقای خونه هم خاموش بود .... دیدم دارم سکته می کنم فیلمو قطع کردم همه چراغارو روشن کردم یه ذره دراز کشیدم .... مامان اومد گفت ساعت 11 میخوایم بریم ح... اگه تو هم میای حاضر شو .... یه حسی گفت پاشم برم .... بالاخره حاضر شدم و رفتیم ..... وحشتناک شلوغ بود خیابونای اطراف ح... و همه خیابونا رو بسته بودن .... چند تا خیابون اون طرف تر پارک کردیم و پیاده رفتیم .... من بودم و مامانم و دوست مامانم و شوهرش و پسرشون که یه سال از داداشی ما بزرگتره ..... رسیدیم ح.... 12:30 بود .... داشتن قرآن سر می گرفتن .... یه گوشه واستادیم تموم که شد درای ح.... که به ض.... می خورد باز کردن .... رفتیم تو و زیارت خوندیم و یه نماز زیارت و برگشتیم خونه .... رسیدیم خونه ۳:30 شده بود .... خیلی خوب بود .... جای همتون خالی .... واسه همه دعا کردم .....

۳-داداشی اون شب که رفته بوده ح.... بغل دستش حبیب رضایی و کمال تبریزی و یه تهیه کننده نشسته بوده .... کلی باهاشون حرف زده و ابراز علاقه مخصوصا به بازی حبیب رضایی تو آژانس شیشه ای .... یه چند تا عکس هم باهاشون گرفته .... می خواستم بذارم ولی بعد پشیمون شدم .....

4-جمعه که رفتیم خونه داییم افطاری خیلی باحال بود .... من تا حالا این خونه جدیدشون نرفته بودم ..... اول که وارد شدیم دهنم مثه عقب افتاده ها ! وا مونده بود !.... خونشون خیلی گنده بود و طبقه -1 شون تالار بود ! .... یه تالار 500 نفره !.... فکر کن .... بعد خلها استخر نزده بودن .... همین جوری یه زمین درندشتو ول کرده بودن ..... حالا میشه واسه عروسیا بریم اونجارو بگیریم .... هم تو خونه است راحته از اون نظرا هم خیلی گنده و شیکه ..... ولی مشکل اساسیش اینه که این یکی دایی ما از اون مذهبی هاست که ...... نگم بهتره !!!..... فقط واسه اینکه به اهمیت ماجرا ! پی ببرین بگم که خونه به این گندگی که آدم توش گم میشد همش یه دست مبل چیده بودن اونم داماداش به زور خریده بودن ! .... دور تا دور خونه رو پتو انداخته بود با پشتی!!!! ..... به قول ندا عین مسجد شده بود خونشون ..... خدا جون خب داری پول میدی به یکی بده که ظرفیتشو داشته باشه خب !..... چیزی که زیاده تو این شهر مسجد و حسنیه دیگه این چی بود؟!!!!!!!!

5-بالاخره ما این طلسمو شکوندیم و اعمال حذ ف و ا ض ا فه رو انجام دادیم .... مهمان شدم تو دانشگاه ح .... 3 تا درس عمومیمو اونجا برداشتم .... نمی دونین چه قدر جالبه یه خانوم ش.... بشینه کنار 40 تا دانشجوی ح.... که عربی ها فول .... حاضر جواب .... بعد همه چپ چپ به چشم یه اجنبی نگات کنن ! تازشم من گاهی وقتا هیچی نمی فهمم از حرفاشون .... سر کلاس متون شیخه همش عربی حرف زد اینا هم خیلی شیک جواب میدادن فقط من مثه خنگا نیگاشون می کردم !.... سر کلاس اخلاق هم کلی موارد حقوقی باحال یاد گرفتم که تو عمرم نشنیده بودم ..... چه رشته باحالیه ها ح ..... آدم بدونه خیلی به نفعشه ...... نمی دونم چرا از این حرفا سر کلاسای عمومی تو م.... زده نمیشه فقط سر کلاسای ح.... این حرفارو میزنن ! .... خلاصه که این درس اخلاقه خیلی بهمون چسبید .... کلی نکات مفید زندگی یاد گرفتم ننه جون !....


7-دیشب کلاسمون نزدیک افطار تعطیل شد .... من از دانشگاه ح.... اومدم جلو م...  .... دیدم به به الی خانوم هم با شوهرشون اونجان .... منم خودمو زدم به کوری .... بعد اون جریان که نرفتم عروسیش دلخور شده ازم ..... دیدم دارن میان این طرف خیابون که من بودم .... خیلی ضایع بود دیگه .... چشام دید دیگه ! .... گفتم ااا سلام عزیزم چطوری؟.... همین جور عین ..... نگام کرد و مثلا قیافه گرفت که ناراحته .... منم به شوهرش سلام کردم و به روی خودم نیوردم .....بعد گفت خانومی خیلی بی شعوری چرا نیومدی عروسیم؟..... گفتم نشد دیگه معذرت ..... اونم اینقدر احمقه که برگشت جلو شوهرش که من رودرواسی دارم باهاش گفت برو گمشو و رفت ..... اگه بدونین چه قدر ناراحت شدم ..... همون جا بغض کردم و اشکام بی اختیار ریخت ..... 

8-رفتیم تاکسی بگیریم که بریم خونه شلوووووووووغ بود ..... همه دان ش ج و ها وایستاده بودن منتظر تاکسی .... حالا 15 دقیقه مونده بود به افطار ..... تاکسی هم نمی اومد .... یهویی یه سمنده ای بوق زد و مسیرو گفتیم و سوار شدیم ..... وای اگه بدونین چه قدر واسه روحیه من خوب بود !.... سه تا مرد بودن که داشتن می رفتن جایی به قول خودشون شام مرده شونو بخورن !..... بعد لهجه هاشون داغوووووووون ..... تا حالا لهجه م .... غلیظ رو شنیدین ؟ .... وای کر کر خنده است ! ..... من که نمی فهمم چی میگن خودم !..... روزه هم نبودن و تخمه می خوردن و یه حرفای باحالی میزدن که اگه داغون نبودم هر هر می خندیدم ولی با اون حال حداقل باعث شدن ناراحتیام یادم بره ..... همشو بخوام بگم خیلی میشه ..... یه تیکه بانمکش این جوری بود..... آقاهه از این بیسواد پولدارای تازه به دوران رسیده بود ..... از اونا که هیچی بارشون نیست ..... که ماشین اولش تویوتا کمری بوده ! ..... بعد ما که سوار شدیم گفت اینجا چه خبره این قدر شلوغه ؟(با لهجه غلیظ بخونین لطفا!) مدرستون تعطیل شده؟!....  هم گفت دستت درد نکنه دیگه ما به بچه مدرسه ای ها می خوریم؟ .... گفت پس چی؟ گفت دان  ش جوی یم..... گفت آها ولی چه قدر بچه سالین همتون شبیه راهنمایی ها!!!!!!!!!! ..... بعد از تو آیینه نگاه کرد با یه صدای مظلوم پرسید آقا شما یعنی دکتری می خونین؟! .... حیوونی فکر کرده همه رشته های دانشگاه دکتر میشن آخرش!.... گفت نه لیسانس مهندسی .... یه جوری گفت آها که شک ندارم نفهمید یعنی چی!..... ولی خیلی خیلی براش دعا کردم .... بنده خدا دیرشونم شده بود ولی مجانی ما رو رسوندن تا خونمون ..... الهی خیلی دعاش کردم ..... تو اون شب هم رسوندمون بی هیچ پولی هم کلی اعصاب داغون منو با حرفاش آروم کرد ..... خدا خیرش بده .....

حذف

10-تو کامنتای پست قبل چند نفر چند تا سوال کردن ازم که جواباشونو اینجا میدم :


·  حذف

·         من تا حالا همچین سایتی رو معرفی نکردم ژاله جان که توش فال داشته باشه فکر کنم اشتباه کردیا !..... جای دیگه ای ندیدی همچین چیزی رو؟ .... من نگفتم تا به حال !......

 

 

اگه می بینین بهتون زیاد سر نمی زنم بدونین سرم خیلی شلوغه .... رو حساب بی معرفتیم نذارین .... میام جبران می کنم .... ببخشید دیگه خب؟......

مرسی که این مدت بهم سر زدین .... خیلی دوستتون دارم ..... مواظب خودتون باشین .....

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 0:1 توسط خانومی |

 

سلام دوستای مهربون گل خودم

چطورین؟خوبین؟

مرسی ما هم خیلی خوبیم

تو پست قبلیم حرف زیاد داشتم ولی راستش حال و هواشو نداشتم بزنم .... حالا امروز همه چیزو میگم که جبران شه .....امروز حالم خیلی بهتره و اصلا هم افسرده نیستم دیگه .... نمی دونم چرا ولی بعضی وقتا همین جوری بیخودی بی دلیل افسرده میشم و چشم دیدن هیچ آدمی رو ندارم ..... خدا رو شکر الان خوبم .....

حذف


4 . وااااااااای دیروز یه فیلم دیدم اسمش The Hills Have Eyes 2 بود .... اه اه اینقدر حالم بد شد که خودمو فحش میدادم که دارم نگاه می کنم ... اینقدر چندش آور بود ..... ترسناکم بود من که یه جاش قشنگ جیغ زدم! .... ااااای ی ی ی آدمارو می خوردن مغزاشونو له می کردن .... اه ه ه ه

5 . مثل اینکه ما یه عروسی داریم می افتیم .... اون دختر خاله هه بود می گفتم داره کم کم آماده میشه که عروسی کنه .... با همون پسره خواستگارش ..... ما که هر چی گفتیم طرف به درد نمی خوره گوش نمی کنن .... دارن کار خودشونو می کنن ..... ما هم بی خیال شدیم دیگه که پس فردا نگن تقصیر شما بود ! ..... خوشبخت بشن .....

6 . مرده شور این دان ش گاه ما رو ببرن .... واسه ح ذ ف و ا ض اف ه هم کلی اعصاب مارو ریخت به هم و هیچ غلطی نکرد .... فقط بلدن پول بگیرن بریزن تو حلقومشون ..... الهی از گلوتون پایین نره که یه روزم نیست نفرینتون نکنم ( آره ننه جون دیگه !) ... باز بازی جدیدشون که برو فرم مهمان بگیر که بری یه دانشگاه دیگه .... از م .... برو ف..... یا ح ..... مسخره کردن خودشونو .... بعدم که همه کدا پر بود گفتن برین 15 بیان شاید کارتونو راه بندازیم !..... این ترم آخر به خیر بگذره فقط ... من ف ار غ  ال  ت ح ص ی ل شدم به همتون یه شیرینی حسابی میدم .....

7 . یه درس دارم این ترم  م.... که با بچه های83 .... بعد بچه هاشونو خیلی کم می شناسیم .... چند تا پسر بودن که می شناختیم که گروهاشون پر شده بود و ما موندیم ..... دارن گروه بندی می کنن 4 5 نفره .... ما هم تک و تنها موندیم .... امروز یه دختره 81 بهم اس ام اس زده که بیام تو گروهتون؟!..... حالا دختره از اوناییه که 2 ترم به خاطر مشکلات اخلاقیش تع ل یق خورده !!! ..... ما هم دیدیم خیلی بیچاره ایم 2 نفره قبول کردیم بیاد تو گروهمون ..... خدا به خیر بگذرونه !!!.... البته پوئن مثبتش اینه که به کد و مکس مسلطه و از همه مهمترش اینه که با استاد این درسمون قبلا رابطه ها داشته و به خاطر همین استاده که لو رفتن تعلیق خورده !!!! ..... ما هم که سوء استفاده گر گفتیم خوبه حداقل یه نمره خوبی شاید به خاطر اون به ما هم بده !!!

8 . جمعه و شنبه افطاری داییام دعوتمون کردن .... جفتشونم با هم قهرن و رابطه ندارن .... یه شب مهمونی اینا یه شب اونا ..... به چه کیفی میده !!!

9 . یه چیزی هی می خوام بیام بگم هی می ترسم بگم .... نمی دونم گفتنش درسته یا نه ..... اما بی خیال من که نیتم خیره ..... بچه هایی که قول همکاری داده بودین واسه کمک به رها و بچه کوچولوهای بیمار چرا ازتون هیچ خبری نیست؟ به غیر از یکی که نمی دونم دوست داره اسمشو بیارم یا نه کس دیگه ای هنوز اقدام نکرده ..... پشیمون شدین یا فراموش کردین؟! ...... ببخشین نباید می گفتم اما تو دلم مونده بود ......

10 . فقط 8 روز دیگه به پایان ماه رمضون مونده .... چه قدر زود تموم شد .... انگار همین دیروز بود که اومدیم گفتیم شروعش مبارک باشه و التماس دعا .... حالا چیزی به آخرش نمونده .... تو این روزای آخر از ته دلم ازتون می خوام مارو دعا کنین .... من که تک تکتون تو ذهنمین ..... حتی یه نفرتونو از یاد نمی برم ....شماها همتون نصفه زندگیه طبیعیه منین .... نصفش آدمای حقیقی دور و برم .... نصفش شما دوستای مجازیم که آرزومه تک تکتونو ببینم .... براتون خیلی دعا می کنم ..... ما رو هم فراموش نکنین .... به قول یکی از فامیلامون هر وقت پنیر دیدین یاد ما بیفتین ! ..... این جوری دیگه یادتون می مونه !.....

11 . تازگی ها عاشق زبان فرانسه شدم .... می خواستم برم کلاسش اما حوصلش نیومد ... بعدشم اینکه این ترم سرمون خیلی شلوغه وقت نمی کنم .... ولی چه قدر زبون شیرین و روون و نازی دارن .....من فراااانسه می خوااااااام ..... مااااااااااماااااااان....

12 . امروز رفتم جلو پپر غذا بریزم هوس کردم بغلش کنم مثه بچگی هاش .... بغلش کردم دیدم چه قدر سنگین شده ! .... چه قدر بچه ها زود بزرگ میشن !!! .... چه قدر عمر ها زود می گذره !!!.... چه قدر سختم بود که باید تا 9 دیگه صبر کنم .... اما حالا می بینم چشم به هم میذاریم روزها و ماهها دارن میان و میرن .... حتی از ما هم جلو میزنن ..... دیگه ناراحت نیستم که هیچ یه جورایی استرسم گرفتم که من هنوز آماده نیستم .... هنوز خیلی چاقم واسه عروس شدن !!! زشته خب .... چی میگن پشت سرم؟!!! .... وقت ندارم .... به نظرتون 9 ماه فرصت خوبیه که من مقادیر زیادی وزن کم کنم؟!.... اونم منه شکمو که خوراکی می بینم همه چی یادم میره !!!

13 . تو پست قبل خواستم یه دختر جوونی که رفته تو کما دعا کنین .... ماجراشو که قول دادم بگم این بودش ....

یکی از دوستای دانشگام یه برادری داشت که خیلی براش دنبال زن می گشتن ... بالاخره با وسواس خیلی زیادی یکی رو پسندیدن و یه ماه پیش نامزدیشونو گرفتن .... دو هفته بعد نامزدی دختره میگه من باید عمل بینی کنم چون هم انحراف دارم هم عمل زیبایی می خوام ..... اسم دکترشو نمی دونم یعنی نپرسیدم .... اما بعد عمل دیگه به هوش نمیاد و الان 2 هفته اس که تو کماس ..... دکترا هم گفتن هیچ امیدی به زنده موندنش نیست و اگر فرض محال به هوش بیاد دچار فلج مغزی شده و مثه یه گیاه میمونه فقط ..... حالا تصور کنین حال پسره رو که داره جنون می گیره .... فقط 2 هفته با زنش بود و حالا باید مرگ تدریجیشو به چشم ببینه ..... خیلی خیلی ناراحت شدم ..... راستش هیچ کار دیگه ای جز دعا نمیشه براش کرد .... نه دکتر متخصص و حاذق نیاز داره نه هیچ امکانات خاصی .... فقط معجزه .... فقط خدا .... تو این شبا حتما دعاش کنین .... خیلی گناه داره .... هم خودش .... هم شوهرش .... هم خانوادش .... خیلی جوون بود .... به خاطر سهل انگاری یه دکتر بی مسئولیت حالا ..............  فقط دعاش کنین .....

تورو خدا هیچ وقت بیخودی و بی دلیل نرین زیر تیغ جراحی و بیهوشی ... ریسکش خیلی زیاده .... اینقدر از این موردا پیش اومده .... همشونم می گفتن این اتفاقا واسه ما نیست !....خدا نیاره واسه هیچ کس اما تورو خدا مواظب خودتون باشین .....

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 22:49 توسط خانومی |

 

خیلی حرف تو دلم بود که می خواستم بنویسم اما دستام نمی نویسن .... نمی تونم افکارمو به زبون بیارم و با دستام بنویسمشون .... نمی دونم چرا .....

شهادت امام علی (ع) رو به همه کسایی که دوسش دارن تسلیت می گم ...... تو این شبای احیا چه حالی داشتین؟ .... همه رو دعا کردین؟ ..... ایشالا که همه دعاهاتون پذیرفته بشه و همه اعمالتون مورد قبول ....

من همتونو دعا کردم .... همه ی همتون .... تک تکتون تو ذهنم بودین ..... براتون آرزوی سلامتی خوشبختی و سعادت کردم ..... ایشالا که قبول بشه .....

من که واسه احیا جایی نرفتم ..... مامانم رفت با دوستش اما من موندم خونه .... افطار خونه عموم دعوت بودم ..... بعد افطار یه کم حرف زدیم و چرت و پرت گفتیم بعد تصمیم گرفتیم بریم فیلم ببینیم .... تلویزیون تو هال اشغال بود توسط عمو جان ویدئو رو بردیم تو پذیرایی اونجا ببینیم ..... اونا رفتن ویدئو وصل کنن من گفتم یه دقیقه میرم بالا نمازمو بخونم میام  ..... آخه دوست ندارم خونه عموم اینا نماز بخونم چون تو خونشون سگ دارن دوست ندارم اونجا بخونم دیگه ..... رفتم بالا .... دلم یه جوری بود ..... یه احساس گناه بدی داشتم .... هی می گفتم خاک تو سرم کنن همه این شبا میرن احیا و دعا می کنن بعد من باید برم فیلم ببینم و چرت و پرت بگم ! اصلا دلم نمی خواست برگردم پایین .... یه ذره هم الکی وقت تلف کردم اما دیدم زشته نرم .... تو دلم به خدا گفتم خدایا خودت یه کاری بکن دیگه من حالم خوب نیست می خوام این شبم حداقل با شبای دیگم یه فرقی داشته باشه ...... تو همین صحبتا با خدا بودم که رفتم تو پذیراییشون .... چیزی رو که دیدم باووووووووورم نمی شد ..... خدایا یعنی خیلی واضححححححححح جوابمو دادی ..... نشون دادی که داری منو می بینی حرفامو می شنوی ..... وای خدایااااا نمی دونی چقدر دوستت دارم ....بله دیگه ما رفتیم تو پذیرایی دیدیم همه رفتن تو هال و روشی تنها نشسته تو سکوت و داره پرتغال می خوره ! بهش می گم چی شد؟ میگه نمی دونم چرا هر کار کردیم ویدئو وصل نشد !همیشه کار می کرد ها نمی دونم چش شده !!!!!!!!!!!!!!! دیگه خودتون تصور کنین من اون موقع چه حالی شدم ! باورم نمیشد اصلا ..... بعد گفتم خب چرا نرفتی تو هال تو ام ؟ گفت نشستم دارم احیا گوش میدم!!! جاااااااان؟!  همسایه پشتیمون دیشب مراسم احیا داشتن تو خونشون و خیلی هم شلوغ بود صداش قشنگ میومد ..... حالا چرا تعجب کردم؟..... مفصله فقط اینقدر بگم که روشی ابدا تو این خطها نبود ..... و این منو متعجب کرد ...... وای خدایا نمی دونم چی بگم ولی گریم گرفته بود .... اون شب ..... ما بی خبر از همه جا ..... خواستیم فیلم ببینیم ...... بعد اون درد دلای من با خدا ..... بعد ماجرای ویدئو ..... بعد اون حرف عجیب روشی !...... همش شکه ام کرده بود ......ولی خیلی خیلی خیلی خوشحال بودم ...... تصمیم گرفتیم هممون بریم تو اتاقک پشت پذیرایی که چسبیده بود به خونه همسایه و بشینیم دعاهارو گوش بدیم ..... روشی شمع و عود روشن کرد و یه مفاتیح هم رفت اورد و هممون ۴ تایی )با اوا مهمونشون ( نشستیم به جوشن کبیر خوندن ..... تموم که شد دیگه طاقت نیوردن تا آخرش بشینن و حرفا شروع شد ..... حالا تو اون تاریکی نشسته بودیم و اونا هی حرف از روح و مرگ و اینا میزدن .... منم که تررررسو ..... هی سعی می کردم نشنوم و تو حال خودم باشم و دعا بخونم نمی شد! .....  ولی یه دفعه اوا از یه مرگ وحشتناک گفت و شروع کرد گریه کردن دیگه منم یاد همه غم و غصه هام افتادم و ریز ریز گریه می کردم که کسی نفهمه ..... حالا تو اون حال و هوا تو تاریکی مطلق که شمع هارو هم خاموش کرده بودیم یهو زن عموم اومد تو پذیرایی و گفت چرا تو تاریکی نشستین ؟ .....واااااای من یه جیغیییییییی زدم از ترس و پریدم تو بغل روشی!..... فکر کردم روحای سرگردان زمینن خب !!!! ..... بعدشم که دیگه از ترس ترسیده بودیم رفتیم تو هال و شروع کردیم به خوردن ..... فقط بگم چیا خوردیم که حال الان منو بفهمین ...... چایی خرما زولبیا بامیه تخمه پفک هندی میوه نوشابه شیرینی سالاد ماکارونی شله)غذای ملی مشهد!( ماکارونی فرنی سالاد کاهو و ...... همه اینها هم به مقدار زیاد!...... در حال انفجار بودم که دیگه اذان رو گفتن و اومدم بالا که بخوابم ..... ولی آی حالم بددددددد بود که همش گلاب به روتون حالت  داشتم ! تا همین الان هم هنوز خوب نشدم و خیلی بدحالم ......

این از احیا نگه داشتن ما ..... ولی با همه این کم گذاشتن ها تو این مراسم همه ی همتونو دعا کردم .... نمی دونم چطور منه کم حافظه تک تکتون تو ذهنم بودین ! شماها چطور ؟ ما رو دعا کردین؟

 

پ . ن ۱ : خیلی قشنگه که ببینی تو این شبا همه یه جور دیگه ای هستن ..... همه انگار به خدا نزدیکترن ..... حتی کسایی که هیچی رو قبول ندارن ..... نمی دونم چه ابهتی داره این شبا که همه رو مجذوب و مبهوت خودش کرده ! ..... حتی شبکه های ماهواره ای حرمت این شبا رو نگه میدارن ..... خیلی خوشحالم که هنوز خیلی چیزها از بین نرفته .....

پ . ن ۲ : سخنرانی خ ا ت م ی تو مصلای امام رو دیدین؟ ..... چه قدر قشنگ متلک می گفت! ..... چه جسارتی داره این مرد ،ها !

پ . ن ۳ : یه دختر جوونی خیلی به دعا نیاز داره .... در اصل به معجزه نیاز داره ..... براش خیلی دعا کنین ..... ماجراشو تو پست بعدی میگم ..... الان تو کما ست ....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 23:15 توسط خانومی |

 

سلام ..... خوبین همگی ؟ ...... نماز روزه هاتون قبول دوستای گلم .....

می بینین؟..... تغییر دکوراسیونو می گم!..... خیلی اتفاقی شد جوری که الان خودم خیلی ناراحتم ..... چند روز بود که قالب قبلیم توت فرنگیمو نشون نمی داد بعدش دیگه امروز صبح به کلی ریخت به هم و همه چیزش قاطی پاطی شد ..... انقدر دلم گرفت و ناراحت شدم ...... یه سرچ زدم قالب وبلاگ این سایته اومد اینو برداشتم فعلا ..... حالا به مدیر سایت قالب قبلیم ایمیل زدم که به محض درست شدن بهم خبر بده که عوضش کنم و همونو بذارم .... خیلی دوسش داشتم ..... حیف شد .......

خب می خوام یه ذره قانون شکنی کنم و چند تا اس ام اس ناااااااااز بنویسم براتون شما هم بخندین ..... من که خیلی خوشم اومد .... حالا اگه تکراری بود دیگه شرمنده واسه ما جدید بود و خوشمون اومد! ......

اگه یه روزی از کنار یه پرنده رد شدی و دیدی نپرید فکر نکن ازت نترسیده ! بدون تو رو آدم حساب نکرده !

به ماه نگاه می کنم تو را می بینم به دریا نگاه می کنم تو را می بینم به آسمان نگاه می کنم تو را می بینم ...میشه بری کنار؟!

وقتی به دنیا آمدم آن قدر جا خوردم که تا 2 سال قدرت حرف زدن نداشتم !

یکی میره نونوایی یه 5 ریالی میده به نانوا .... نانوا میگه 5 ریالی که نون نمیشه ! طرف میگه : صداشو در نیار ! من ماکسی میلیانوس هستم !!!

قشنگ بودن حالا؟!

چهارشنبه هیچ کلاسی تشکیل نمی شد ما هم خوشحال و خندون رفتیم بازار و خوشگذرونی ..... اولش من قصد داشتم عطر بخرم ..... رفتیمم که بخریم کلی هم تست کردم و یکی رو پسندیدم اما باز موقع خرید دودل شدم و نخریدم .... اومدیم بیرون همین جوری راه رفتیم بعد من یهو یه شال دیدم ماااااااااامااااااااااااان ........ انقده خوشگل و نازه که بدجور چشممو گرفت ..... پریدیم تو مغازه و سرم کردم دیدم نمیشه ازش گذشت خیلی خوشله ..... رنگایی که داشت زیاد جالب نبودن همون پشت ویترینیش خوشل و خوشرنگ بود که گفتم اونو می خوام برام اورد گفتشم این رنگو تو شعبه سجادمونم تموم کردیم اینجا هم همین یکیش مونده بود و آخریش بود از بس که ناناز و خوشل بود ..... منم سریع خریدمش ..... فکر کن ! .... منی که می خوام خرید کنم مغازه دار و خودمو و جد و آبادمو دیوانه می کنم بس که همه چی رو امتحان می کنم و دودل میشم و فکر می کنم و ..... این بار بدون معطلی خریدمش .... حتی به شالای دیگش نگاه هم نکردم !..... کلا خریدم 3 دقیقه طول کشید !!! ....

بعدش رفتیم باز راه رفتیم اول یه کیف موبایل واسه موبایلم خریدم که levi 's  و خیلی خوشگله .... بعدشم رفتیم یه سرویس خریدیم(انگشتر داره و گردنبند و گوشواره) که مرواریده و دیگه خیلی باحاله ..... و جون میده با اون لباس مشکی ساده ام بندازمش از بس خوشگله .... البته یه ذره گنده است ولی به جاش خیلی نازه .....

 

حالا........... یه ذره بازی کنم که خیلی بازی خونم پایین اومده بود !..... مرسی مرمر جونم ......

۱- خودتو معرفی کن:

 خانومی هستم .... متولد 27 خرداد 64 .... ساکن م ..... دان ش جوی ترم آخر ش ..... یه خانواده کوچولو دارم که دوسشون دارم ..... مامانم و داداشم ..... اخلاقای عجیب غریب زیاد دارم .... تنهاییم رو دوست دارم .... اتاقمو دوست دارم ..... تفریحاتم گردش و بیرون و خرید ، کتاب ، وبلاگ و گاهی درس خوندنه ..... بعضی برنامه های تلوزیونو نگاه می کنم .... آشپزی رو خیلی دوست دارم و خیلی هم آشپزیم خوبه .... شیرینی پزیم هم خوبه .... خوردن رو خیلی دوووووست دارم ! و واسه همین اضافه وزن رو همیشه دارم !......و ............

۲-فصل و ماه و روزی که دوست داری:

بهار تابستان پاییز زمستان ..... خداییش همشون برام قشنگن و نمیشه بگم کدومو بیشتر دوست دارم ولی کلا چون خیلی آدم سرمایی هستم فصلای گرمو ترجیح میدم اما از برگای زرد پاییز و برف زمستون نمیشه گذشت !

خردادم دوست داشتم اما از اون سالی که بابای گلم تو اون ماه فوت کردن دیگه خیلی دوسش ندارم ....

تو روزا هم پنج شنبه ها رو دوست دارم چون جمعه اش تعطیله و میشه تا ظهر با خیال راحت خوابید !

۳-رنگ تو:

صورتی .... بنفش .... آبی ..... مشکی ....

۴-غذای مورد علاقه:

پیتزا .... شیشلیک ..... کباب ..... ماکارونی ..... قورمه سبزی ....

۵-موسیقی مورد علاقه:

پاپ .... گاهی آهنگایی غمگینی که گریه ام بگیره .... گاهی شاد شاد

۶-بدترین ضد حالی که خوردی:

مشروطی یه ترم اونم به خاطر زیرآب زنی یه کسی که اسم خودشو دوست گذاشته بود !

۷-بزرگترین قولی که تاحالا دادی:

حذف

۸-ناشیانه ترین کاری که کردی:

دوستی با م..... که همه زندگیمو داغون کرد

۹-بهترین خاطره ی زندگیت:

حذف

۱۰-بدترین خاطره ی زندگی:

فوت بابای گلم...

۱۱-شخصی هست که بخوای ملاقاتش کنی:

هووووووووووووم ...... نع!

۱۲-به کی نفرین میکنی:

2 تا از مثلا دوستام که با زندگی ما بازی کردن یه ترم و هیچ وقت ازشون نمی گذرم به خاطر اون کار ناجوانمردونه ای که کردن......

۱۳-وضعیتت در ۱۰ سال آینده:

حذف

۱۴- حرف دلت:

حذف

 

 

پ . ن : واسه این به این بازی گفتم بازی اورکاتی چون شبیه سوالای اورکاته! که تو home page ات جواب میدی....

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 0:16 توسط خانومی |

 

خبر خبر !

خانومی آشکار سازی می کند !.....خانومی معلوم الهویه می کند !..... هه هه

می بینین؟.... مارو می گما !..... می بینین مارو؟...... اون بالا..... آره دیگه ما این شکلیاییم !.... اوهوممممممم.....

اول اومدم ۲ تا عکس رنگی واضح گذاشتم بعد دیدم وااااااااا این که خیلی تابلوئه دیگه ..... هر کی هم مارو نشناسه که می شناسه دیگه !.... اومدم سیاه سفیدش کردم و یه ذره دستکاریشون کردم دیگه این شد نتیجش !..... حالا زیاد معلوم نیستیم فقط نشون میده هستیم !..... حالا چطوریم؟..... یه ذهنیت نصفه و نیمه فعلا داشته باشین از ما تا بعد ببینم چی میشه ...... شاید یه روزی ی ی ی  یه عکس واضح هم گذاشتیم ...... آره دیگه!!!......

از روزایی که گذشت بگم که جمعه ای که گذشت ما مهمونیمونو دادیم و راحت شدیم .... البته قبلش شهید شدیم !..... می دونین دیگه ۸۰ تا مهمون اونم تو خونه اونم وقتی همه غذاهارو خودتون درست کنین وحشتناک سخته .... اما ما تونستیم! .... بله دیگه !..... غذاها اینا بودن : شیرین پلو . قیمه . فسنجون . مرغ . آش رشته ..... با همه مخلفات از خرما تا حلوا و شیرینی و میوه و ...... رسما دهنامون سرویس شد البته ! ..... فکرشم نمی کردیم این قدر سخت باشه ..... به هر حال تموم شد دیگه .... همه هم خیلی زحمت کشیدن مخصوصا خاله جونم و زی زی خانومی که کمرشو در این راه فدا کرد ! می خواستم عکس بگیرم ها ولی اینقدر اون موقع کاااار داشتیم که اگه می رفتم دوربین می اوردم همه خفم می کردن ! ..... خلاصه دیگه خودتون تصور کنین این غذاهایی  رو که خیلی خیلی خوشمزه شده بودن ..... حالا روزه هم هستین حتما دلتون آب شد نه؟.... نه بابا زیاد فکر نکنین خیلی خوشمزه بود آخه خیلی بیشتر از اون خوشمزه بوددد!!!!...... (خانومی بدجنس می شود !) خدارو شکر عکس نذاشتم وگرنه از همین جا اعدامم می کردین !.....

وای راستی این نی نی دایی اینقده خوشل شده بود اینقد خوردمش بچه رو .... جاااااااااااااااااان نفس خودمه .... یه عکس از نی نی ببینین که روز جمعه گرفته شده از حال و هوای غذا بیاین بیرون !  .....

نی نی گوگولی گومبولی

یه چیز جالب هم بگم ..... من یه عمه دارم که میمیره برای بچه ها .... بعد اینقدر بچه کوشولو دوست داره که وقتی بغلشون می کنه این قدر فشارششششششششششش میده که بچه هه له و لورده ! میشه ..... سجادو بغل کرده بودم داشتم راه می رفتم عمم صدام کرد گفت یه دقیقه بده ببینمش .... دادن همانا و سرخخخخخخ شدن بچه همانا .... حیوونی از سر و کلش عرق شر و شر می ریخت ولی نا نداشت بچم گریه کنه از بس تحت فشار بود !!!...... مامانش داشت سکته می کرد ..... روشم نمی شد بیاد بگیرش زشت بود خب .... هی به من چشم و ابرو میومد که بگیر مررررررررررررد بچم !!!..... حالا من هی سعی می کنم از بغل عمم درش بیارم عمم هم بیشتر ذوق می زد بیشتر فشارش می داد!!! اینقدر بووووووسش کرد که لپاش کبود شدمن تا حالا بوسش نکردم چون ممکنه بچه مریض شه و میکروب بگیره بعد عمم این همه فشار فشور و بوسش کرد دیگه بالاخره دل کند و داد بغل خودم .... الهی قربونش برم تازه از دست آدمخوارا  راحت شده بود و می خواست نفسی بگیره که بتونه گریه کنه اون یکی عمم گرفتش  ولی حداقل فشارش نداد بچمو فقط قربون صدقش رفت و دستاشو بوسید  زودم دادش به خودم..... منم جت مانند خودمو رسوندم به اتاقم و مامانشم زودی اومد و تا بچه شروع به گریه نکرده زود بهش شیرشو داد که فراموش کنه چی به سرش اومده !!!!!!! 

حذف

بعدشم که ما رفتیم افطاری دختر عموم که رستوران گرفته بودش .... اونجا هم جوجه ( مرغ سرخ کرده  ) دادن که این قدر خیس روغن بود که حالم بدددددددددد شد که داشتم می مردم وای وای آخه کی واسه افطار مرغ روغنیییییییی  میده  اومدم خونه یه عالمه قره قروت خوردم تا مزه اون روغنا یادم رفت  ...... فعلا که خوبم حالا  زیاد نگران نشین!

راستی ما هنوز نرفتیم دانشگاه .... آخه افت داره بچه ترم آخری روز اول مهر پاشه بره مدرسه !!! خلاصه که همچنان در خانه به سر می بریم تا یه ذره دانشگاه از حالت فنچی در بیاد بعد بریم  این آقا داداش ما که ساعت ۸ صبح روز اول مهر کلاس داشت و رفت .... وای اینقدر خندیدم بهش از کله سحر پاشده بود جلو آینه فشن راه انداخته بود(این مثلا پسره!) .... همه لباساشو یه دور پوشید ..... هزار بار مدل موهاشو عوض کرد .... تا بالاخره از خودش خوشش اومد و رضایت داد بره دیگه  فکر کرده چه خبره حالا دانشگاه آزادددددددد اسلامییییی فقط شانس اورد انتظاماتای عوضیاون روز کوتاه اومده بودن والا از همون روز اول اسمش می رفت تو لیست سیاه!خدایا شکرت که این ۴ سال ما گذشت و از ترم دیگه ریخت هیچ کدومشونو نمی بینم

 

در خاتمه یه عکس از پپر مامان ببینین که داغ داغه همین الان ازش گرفتم ..... واسه خودش مردی شده قربونش برم  می بینین چه بزرگ شده

پپر الدوله خان !

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 12:58 توسط خانومی |

                                                                                           

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 6:57 توسط خانومی

 

حذف


+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 6:10 توسط خانومی

 

امروز نمی دونم چرا یاد دوران دبیرستانم افتادم ..... یاد یه کلاسی که ازش متنفر بودم ..... یاد دبیری که ازش حالم به هم می خورد ..... درس پرورشی با یه دبیر مسخره لوس که مثلا می خواست ادای آدم مهربونا رو در بیاره و باهات دوست شه ! ..... یه بار سر کلاسش شروع کرد از مردن حرف زدن ...... خوب که بچه ها تحت تاثیر قرار گرفتن پرسید حالا تو این جمع کسی هست که قطعی بتونه بگه من تا یه ساعت دیگه زنده ام؟! ..... هیچکس دستشو نیاورد بالا ...... اما اون روز من خیلی دلم می خواست دستمو بالا ببرم! ..... چون مطمئن بودم که تا یک ساعت دیگه زنده می مونم! ..... اما نمی دونم چرا روم نمی شد دستمو بالا بررم؟! ...... اما تو کاغذ نوشتم من مطمئنم ..... بغلیم که دید من چی نوشتم بلند داد زد (با حرص بخونین) اجااااااازه خانوم این .......(فامیلم) میگه که مطمئنه!.......بعدم همه شروع کردن به نچ نچ کردن و با تاسف نگام کردن ! ...... دبیره هم همچین با نفرت بهم نگاه کرد که می خواستم بزنم تو گوشش ها!!!!!!!....... ولی خب چی کار کنم مطمئن بودم خب اون موقع! .....

حالا از اون روز 5 سال می گذره ..... امروز خیلی اتفاقی یاد این جریان افتادم ..... این سوالو دوباره از خودم پرسیدم ..... راستش به شک افتادم ...... هر چی فکر کردم دیدم واقعا نمی دونم که من تا یک ساعت دیگه زنده ام یا نه؟! .....نمی فهمم چرا نمی تونم بفهمم! ..... ولی راستش الان خیلی ترسیده ام .... واقعا می ترسم که یهووووووووو همه چی تموم شه و خیلی بی مقدمه بمیرم ...... خیلی می ترسم ....  امروز یه دفعه ای رفتم تو فکر ..... فکر که نه رویا ..... یه مردی رو دیدم که داشت بهم نشون میداد قبر یکی کجاست چند روز دیگه که می خواد بمیره  ..... ازش پرسیدم مال من کدومه؟.... نگام کرد گفت می خوای بدونی؟! ..... نمی ترسی؟.....گفتم نه .... گفت........(اگه میشه نگم چی گفت چون خیلی میترسم به زبون بیارم و بعد واقعا اون اتفاق در اون زمان بیفته .....) ..... من الان خیلی ترسیده شدم ..... یه حالی دارم ..... می دونم شاید همه اینا زاییده تخیلاتم باشه اما حتی فکرشم داره اذیتم می کنه ...... چند وقتیه که برعکس قبل خیلی از مردن می ترسم ...... حالا هم که .......

شاید همه این فکرا فردا صبح که از خواب بیدار شدم از ذهنم فرار کنه و دیگه این حال الانو نداشته باشم ..... اما الان اومدم با نوشتن خودمو آروم کنم ..... باید در این جور مواقع با یکی حرف بزنم تا آروم شم اما این موقع شب کسی نبود باهاش حرف بزنم اومدم اینجا .....

واقعا کی از زمان مرگش خبر داره؟...... خدایا می ترسم م م م م م م م م م م .......

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 2:9 توسط خانومی |