تبليغاتX
من و خودم!

 

اااااااهههههنننننن

سلاااااااااام خانومای خونه ی زحمت کش! خوبین؟

و حالا آقایون محترم ...... سلام .....

خب به اطلاع می رسانم که بنده از همین امشب خانوووووووم شدم اونم چه خانومی

امروز من به تنهایی باور کنین به تنهایی اتاق خودمو تمیز کردم!!! تازه تغییر دکوراسیون هم دادم خفن! خودم که باورم نمیشه اینا حاصل دسترنجمه! ولی الان که می بینم کمرم داره از وسط به دو نیم میشه دارم کم کم باور می کنم! ای وای ننه دیگه پیر شدم رفت ..... خداییش از بس تو عمرم کار نکردم که امروز با اینقدر کار تمام دست و پام گرفته عضلاتش !..... خب بیچاره ها تا حالا از این چیزا ندیده بودن .... نمی دونستن وسیله سنگین یعنی چی؟! نمی دونستن هل دادن میز کامپیوتر و میز توالت و میز تلویزیون و تخت و .... یعنی چی که؟!!! حالا امروز متوجه شدن! ..... خووووووووووووب هم متوجه شدن! 

البته ناگفته نماند که اینجانب اگر مجبور به این کار نبودم صد سال دیگه هم به این اتاق دست نمی زدم! تنها هدف من جمعه بود که ۸۰ نفر مهمون داریم واسه افطار و من مجبوووووووووور بودم ای وای که چه قدر سخت بود ..... خانومای خونه ی عزیز شما ها چی می کشیدین و من نمی فهمیدم ها!!!

حیف نیست کمر نازنینم نصف شه از وسط؟!

راستی بالاخره من گوشی مو عوض کردم و دل کندم از گوشی قبلیم ...... یه یه سالی میشه که می خوام عوض کنما ولی نمی دونم چرا نمی شد ..... بالاخره بعد کلی این ور اون ور زدن و موکت شدن! تو مغازه ها یه پی نهصد و جواد! (p990i) خریدم ..... اولش می خواستم از این تی وی دارا بگیرم ولی همه گفتن نگیر که فقط پولتو میریزی دور ! ولی من از اونا دوست داشتم خببببب خیلی باحال بودن ..... دیگه دیگه خر شدم و ازینا گرفتم ..... حالا اینم بد نیستش فقط جواده دیگه!

ولی کار کردنش سخته برام .... یه عمر نوکیا داشتن حالا کار کردن با این یه کم مشکله برام .... ولی دارم عادت می کنم به اینم .....

 

پ . ن : موقع افطار همتونو دعا می کنم .... تک تکتونو ..... از خدا سلامتی می خوام براتون و خوشبختی ...... ما رو  فراموش نکنین ...... دوستتون دارم

 

نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386  توسط خانومی  | 


 

سلام سلام

حال شما چطوره؟ خوب هستین؟

نماز و روزه هاتون قبول باشه

ما رو از دعاتون فراموش نکردین تو این روزا که؟! اگه فراموش کردین که همین الان زود دست به کار شین که خیلی بهش نیاز داریم.....

من که تک تکتونو موقع افطار دعا می کنم   همه ی شما دوستای خوبم که به داشتنتون افتخار می کنم و براتون آرزوی بهترین ها رو دارم .......

نمی دونید چه قدر حال و هوای ماه رمضان رو دوست دارم .......اصلا یه چیز دیگست ......نه اینکه باید گشنگی بکشم ها نه ........نمی دونم ولی این حال روحانیش بدجور منقلبم می کنه ...... نمی دونم چرا همش می خوام گریه کنم؟...... نمی دونم چرا همش دلم گرفته اس؟..... نمی دونم چرا یه بغضی دارم که مربوط به این دنیا نمیشه ولی نمی ترکه؟....... نمی دونم چرا این قدر خدا رو دارم حس می کنم  ..... نه مثه قبل یه جور جدید ...... تازه اس برام ...... نمی تونمم توصیفش کنم ..... فقط خدا جونم قربونت برم عاشقانه می پرستمت و تنها از تو یاری می خواهم ...... معبود من ! اهدنا الصراط المستقیم لطفا ..... باشه؟

خب اول از همه میخوام ماجرای دوستمو بگم که تو پست قبل قولشو داده بودم ......

تا اینجا گفتم که اون مرتیکه باز مزاحمش شده بعد یک سال و نیم و دوستم می خواست بره وکیل بگیره که حال پدر شوهرش بد شد و نرفتن .......

خب من چند روز پیشا بهش یه اس ام اس دادم که چی شد بالاخره؟ چی کار کردین؟ که جوابمو نداد ......بعد روزسه شنبه که من تو تاکسی بودیم داشتیم از دان شگ اه برمی گشتیم ( انتخ اب واحد مون بود و وای که چه قدرررررر مزخرف بود حالا می گم جریانشو ) اس ام اس زد که وای خانومی!  نمی دونی چی شده بابام و .....(شوهرش) رفتن شرکت .....(استاده) و حسابی زدنش به منم هیچی نمی گن که چی شده   ....... وای منم که هیجان خونم رفت بالا باز مردم تا به خونه رسیدم ..... نیم ساعت بعد زنگ زد بهم با موبایلش بود!و کلی حرف زد و گفت که این جوری شده و هیچکی بهم چیزی نمیگه ..... منم همش می پرسیدم وا خب چرا نمی گن؟! ..... هی نگفت نگفت تا بالاخره گفت ..... اینم بگم که دوستم هر چه قدرم سعی کنه که نخواد به من چیزی بگه باز نمیتونه خودشو کنترل کنه و آخرش میگه ..... ما 4 سال بهترین دوستای هم بودیم هر چند دلخوریهایی هم پیش میومد ولی اینقدر با هم خاطره داریم که حالا که تموم شده واقعا دارم حسرت اون روزا رو می خورم ......خلاصه گفت اون چیزی رو که نباید می گفت ...... و من به قدری شکه شدم که عین دیوونه ها اول لال شدم بعد شروع کردم به خنده های عصبی کردن و می گفتم برو گمشو داری چرت می گی؟! باز توهم؟! این بار چی خوردی؟!....... اونم می گفت به خدا خانومی راست می گم نمی خواستم بفهمی چون می دونستم ناراحت میشی ......... میدونستم بگم همه خاطره های بد زندگیت برات تازه میشن و می شینی باز غصه می خوری ..... واااااااااااای دیگه رسما سکته کرده بودم ...... ولی خودش انگار نه انگار ..... حالا فکر می کنین چی شده بود؟...... "ح" دوست قدیمی من ، همراه روزای سخت و بد من تو اون روزای مریضی بابام حالا خودش مبتلا شده بود ..... خدایا حتی نمی تونم اسم مریضی شو بیارم ...... ولی اونم مبتلا به  س رط ا ن شده Crying 1...... خدااااااااااااااایا انصافتو شکر ولی چرا این؟!!!!!!!!...... خدا این جوونه تازه ازدواج کرده خدا چرا؟!...... حالا خودش که می گفت س رط انم وخیم نیست ولی هر چی که هست دیگه نمی تونه هیچ وقت مامان شه چون سرطان رح م گرفته و بعد از دوره شیمی درمانیش مجبوره جراحی داشته باشه تا رح م شو در بیارن ......خدای خوب من نمی دونم اینا چه جور امتحانین که داری از بنده هات می گیری ولی امیدوارم همه سربلند بیان ازش بیرون ...... خدا میدونم خودت صلاح همهمونو می خوای ..... می دونم که اینا همه رحمتته ولی چه کنم که منم بنده گناهکار تو خدایا من دیگه تحملشو ندارم ...... خدا من دیگه نمی تونم ببینم یکی دیگه داره تو این مرض کوفتی دست و پا میزنه و زجر می کشه ..... من دیگه تحملشو ندارم خدایا ...... می فهمی؟؟؟؟؟؟؟؟..............

ح ناامید شده بود از وقتی جریان بابای منو دیده بود که چطور س ر ط ان ظرف چند ماه از پا انداختش و زندگیشو ازش گرفت حالا خودشو با اون مقایسه می کنه ..... می گم عزیز من س رط ان تو وخیم نیست که ، بابای من فوق وخیم بود تو یه هفته متاستاز داده بود به مغز و خون و مغز استخوان و ریه و کبد و هر جا که فکرشو بکنی ..... اما تو که اینجوری نیستی .... اولا که زود متوجه شدین و به هیچ جا سرایت نکرده بعدم درمانو شروع کردی که ان شا الله تا چند ماه دیگه فوقش یک سال دیگه خوب خوب میشی ...... باز میگه نه من می دونم می میرم خانومی من از اولشم می دونستم زود می میرم ......

حالا همه حرفاشو نمی گم چون هم حال خودم بد شد هم حتما شما ناراحت شدین ........

خلاصه که خیلی باهاش حرف زدم تا آرومش کنم تا بهش امید بدم اما ..... متاسفانه هیچ فایده ای نداشت ....... حتی با شوهرشم بدرفتاری می کنه که ازش متنفر شه و جدا شن ..... میگه اولا که من دیگه اون توانایی سابقو ندارم دوما که هیچ وقت مادر نمی شم و نمی تونم براش بچه ای به دنیا بیارم پس بهتره زودتر دل بکنه ازم و بره سراغ یکی دیگه! .......... بیچاره شوهرشم حالا این قدر آقاست که شب و روز دنبال کارای اینه و حتی دیگه نرفته ا...... واسه دانشگاهش ......

خدا خودت هر چی به صلاحمونه برامون پیش بیار ............خدااااااااااااااااا این روزا خیلی صدات کردم می دونم می شنوی پس بی جوابم نذار ........

آها اینو می خواستم بگم که بعد این جریانی که پیش اومده براش باباش که می فهمه دیگه می تونید تصور کنین که چه جوری عصبانی شده و دلش از یه جای دیگه پر بوده رفته همشو تو سر و صورت اون مرتیکه ی هرزه ی آشغال خالی کرده  و تا جایی که جون داشته زدش ...... بعدم به ح نگفتن که چی شده و چی شنیدن و اینا که یه وقت روحیه اش از اینی که هست بد تر نشه ....... الهی....... تازه خانوادش به یه دلیل دیگه هم نمی ذارن خیلی این تنها باشه و تنها بیرون بره و اینا   ...... حتی خودش بهم گفت که خانومی دیگه خسته شدم نمی تونم ادامه بدم ..... من که خیلی باهاش حرف زدم اما ...... خدا بازم همون دعای قبلی ......

 

خدایا همه ی مریض ها رو شفا بده

خدا این روزا ی پر برکت رحمت خودتو بر سر همه ببار

همه ی بنده هات

آمین!

 

خب حالا یه ذره از دان ش گاه بگم که اوضاعش افتضاح ریخته به هم ..... وای اگه بدونین چه قدر فحش دادم من اینا رو ..... چه قدر نفرین کردمشون .... اه اه اه ..... امسال گندشو در اوردن دیگه ..... هر سال عین آدم انت خاب وا ح د مونو می کردیم به چه قشنگی .... هر ساعتی و هر روزی که خودت می خواستی ..... اما امسال همه چی تغییر کرده بود ..... دانشکده ما که م..... باشه امسال هیچی درس ع مو م ی ارائه نکرده بود و باید می رفتیم یه دان ش گاه دیگه مهمان می شدیم! ..... حالا فکر کن دانشکده ف..... چسبیده بغل م..... بعد سوسول بازی باید می رفتیم فرم پر می کردیم و از شونصد نفر امضا می گرفتیم و هوارتا پله رو بالا پایین می کردی که می خوای 8 واحد کوفتی عمومی برداری اونم ترم آخری! ...... ای خدا ازتون نگذره که چه قدر دق دادین مارو این چند وقت ...... خاک بر سرا هیچ کدی به ما نمی خورد و بعدشم با خونسردی بهت می گفتن عیب نداره حالا یه ترم اضافی بیا ترم دیگه اینارو بگذرون!!!!!!!!!!.......آی من یه روز کله این ج ...... رو خودم با همین دستام می کنم! Hot Head..... دیگه نمی دونین به چه زحمتی و خون دل خوردنی ما این 4 تا درسو برداشتیم اونم در بدترین وضعیت ممکن !.....هر کدومش تو یه روز جداگانه .... ساعتایی که تو عمرم تو این ساعتا کلاس برنداشتم ..... یکیش کله سحر ..... یکیش سر ظهر .....یکیش نصفه شب .....اه ه ه ه ه ه.......نا گفته نمونه که در تمام مدت یاد آسمانه می افتادم و حتی آرزو می کردم کاش انتخاب وا ح دم اونجوری بود ولی این جوری نمی شد! ...... آسمانه جون فکر کنم دلتو سوزوندم آهت ما رو گرفت!!!!......دیگه امسال بد جور شانسمون ..... شده!!! خدا کنه بتونم تو حذف و اضافه درستش کنم .....

 

پ . ن ۱ : هدی جونم گلم عزیزم نازم خشگلم جیگرم خیلی خیلی خوشحالم که داری به جمع متاهلین می پیوندی! برات بهترین ها رو آرزو می کنم در کنار مایکل ..... همیشه شاد و خوشبخت و موفق باشی ..... یادتم باشه موقع عقدت من  رو هم دعا کنی .... میگن دعای عروس موقع عقد زود اجابت میشه ...... فدات بشم من ادیای مهربونم...

پ . ن 2 : خود سانسوری میدونین چیه؟! ... من دچارشم .... برای اینکه مجبورم .... چون از آشناهامون هستن کسایی که میان اینجارو می خونن .... و چه قدر بده که نمی تونم همه چی رو بگم و نمی تونم برم یه جا دیگه بنویسم  ........... چون اینجارو دوست دارم ... کسی راه حل خوبی سراغ نداره به غیر از تغییر مکان ؟!  ......

(  به آشنا ها: ناراحت نشو حالا ! ولی راستشو گفتم! اینجا راحت نیستم و نمی تونم همه چی رو بگم ....)

نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386  توسط خانومی  | 


 

سلام خانوما و آقایون محترم

حالتون چطوره؟ میزونین؟


خب حالا میریم سر اصل مطلب

یه چیز مهم خوندنی می خوام بگم که خواهش می کنم با دقت بخونینش ..... خواهش می کنم سوء تفاهمی پیش نیاد واسه کسی ...... این فقط یه چیزی شبیه فراخوانه واسه یه کار خیر ......

خب از اولش اگه بخوام بگم اینجوریه که پریشب خیلی خسته بودم و خوابم میومد اما طبق عادت نصفه شب پاشدم اومدم تو نت ..... یه کم از این وبلاگ به اون وبلاگ پریدم که یهویی خوردم به وبلاگ رها و شهرزاد !...... یه چیزی اون گوشه صفحه اش بود که نوشته بود چت مستقیم با رها! ...... منم الکی یه سلامی دادم و قصدم بیشتر کنجکاوی بود چون تا حالا ندیده بودم می خواستم ببینم چیه دیگه این !!!!!!!...... اونم جواب داد سلام ...... خلاصش کنم با هم حررررررررررف زدیم یه ساعت و نیم ...... چیزایی شنیدم که قلبم داشت از جاش در میومد ...... یه آهنگ غمگین وحشتناک رها تو بلاگش داره که راستش من با شنیدنش یاد مرگ و اون سریال پارسال ماه رمضون که حمیدرضا پگاه (اوریانا جون یادته؟) توش بازی می کرد و چشم استادشو گرفته بود و ماهیت درونی آدما رو میدید ..... حالا اسم فیلمش یادم نیست ..... افتادم ...... نمی دونین اون نصفه شبی چه جوری می لرزیدم وقتی اونو گوش می کردم و رها حرفایی میزد که قلبم داشت از جاش کنده میشد ..... رها یه پسر 19 ساله است از اصفهان ..... بیماری قلبی داره و احتیاج به عمل (پیوند) ...... یه پسر لجبااااااااااااز(ناراحت نشو دیگه!) و فوق العاده یه دنده ..... از مرگ اصلا نمی ترسه و حتی شاید دوسشم داشته باشه ......به خودش اهمیتی نمیده ..... دیگران براش مهمترن .....و خیلی چیزای دیگه که طولانی میشه بخوام بگم .....خلاصش که بحثمون به اینجا رسید که بهش گفتم چرا نمیای مشهد عمل کنی اینجا دکترای قلبش خیلی عالین و .... که گفت می دونی چه قدر خرجشه ؟ خیلییییییی زیاد چندین میلیون ..... و ........(حالا بماند دیگه چیا گفت!) ...... وقتی خداحافظی کردیم از هم من تا صبح پلک رو هم نذاشتم ...... اینقدر حالم بد بووووووووووووود که نمی تونین تصور کنین ..... اینقدر فکر تو این کلم می چرخید که داشتم خل می شدم .......

تا صبح به این نتیجه رسیدم که من باید به این پسر کمک کنم هر چی از دستم برمیاد ..... هر چند کوچیک ..... با هدیه و الستومریا در میون گذاشتم ...... الهی قربونشون برم اونا که ماهن خیلی حمایتم کردن و دلگرمی دادن بهم ...... همین جاازتون تشکر می کنم ......

نتیجه اون همه فکرم این بود که من باید به کمک همه دوستا و آشنا ها و فامیلای خودم و همه آدمای خوبی که دوست دارن به کسی کمک کنن یه مقدار از پول اون عمل رو جور کنیم ..... ولی راستش می ترسیدم از این فکر ..... که خیلی ها اعتماد نکنن یا خیلی چیزای دیگه ....... ولی همون طور که به خود رها هم گفتم اونی که اون بالاست این قدر قشنگ یه راهی رو برات باز می کنه که خودت انگشت به دهن می مونی ..... چه میدونیم شاید  باهمین یه کار کوچکی که می خوایم انجام بدیم و از صفر شروع کنیم حال مریضایی خوب بشه که دعاشون تا آخر عمر این دنیاو اون دنیا همرامون باشه ..... نمیدونم نظر شخصی من اینه البته .......

دیگه از این جا به بعدشو نترسیدم ..... همه چیزو سپردم به خدا ..... گفتم نیت ما رو که میدونی چیه ..... میدونی هم که داریم واسه چی کمک جمع می کنیم ...... پس خودت کمکمون کن که بتونیم یه قدم کوچولو واسه بچه هایی برداریم که واقعا محتاج کمکن ..... یکی مثه رها که این قدر گله و متواضعه که برگشته به من میگه حال من خوبه مریضای بدتر از من هستن که به این کمک احتیاج دارن ..... میگه من می تونم یه جوری با این مریضیم  سر کنم اما اون کوچولویی که تو نون شبش مونده و مریضه کلیوی یا سرطانی یا هر درد و مریضی پر خرج دیگه ای داره اون به کمک بیشتر احتیاج داره ...... خیلی باهاش حرف زدم تا راضیش کنم که بذاره این پولی که جمع میشه واسه عمل خودش ..... که قبول نکرد متاسفانه و در نهایت گفت باشه من یه مقداریشو برمیدارم اما هر وقت نیاز داشتم.... و بقیه پولو خرج همون بچه هایی بکنین که از بچه گیشون فقط درد رو شناختن ...... راستش وقتی تصمیممون این شد دیگه ترسیدم بیام اینجا بگم ...... چون شاید خیلی ها نخوان این جوری کمک کنن یا شاید خودشون به این جور کسا کمک می کنن ..... اما من دیدم با این کار شاید واقعا یه قدمی برداشته بشه واسه کمک به این جور کسا که محتاج واقعی هستن ...... یا حداقل وجدانمون بیدار شه و یه ذره دقیق تر اطرافمونو ببینیم(البته شما ها که حتما این طورین سوء تفاهم پیش نیاد منظورم به خودمه ) و ببینیم که این آدما هم دارن زندگی می کنن اما زندگی اونا کجا و ....... چه قدر سلامتی خوبه ..... خدایا شکرت به خاطر تن سالمی که بهمون عطا کردی ....... خداااااااایا هیچ وقت این سلامتی رو ازمون نگیر ......... آمین ........

حالا قراره که ما اینجا یه چیزی داشته باشیم مثه صندوق کمک ها ...... هر کی دوست داشته باشه و هر چه قدر که دوست داشته  باشه (کم و زیادش اهمیتی نداره مهم نفس عمله) می تونه به این صندوق کمک کنه ..... من اینجا شماره حساب نمی نویسم که کسی رو خدایی نکرده مجبور به این کار نکنم ...... هر کسی که دوست داشت کمک کنه به من بگه (تو نظرام بگه) تا من یه شماره حساب بدم بهش که به اون پولو واریز کنه ...... این اطمینانو میدم که تمام این پول خرج کودکانی میشه که واقعا نیاز دارن و بیماریهای سختی دارن  و بخشی از اون هم  طبیعتا به رها تعلق می گیره ...... اگه دوست داشتین به دوستاتون و به کسایی که فکر می کنین می خوان کمک کنن اطلاع بدین  ..... شاید بتونیم یه قدم بزرگ واسه زندگی یه کوچولو برداریم ......

 

حرف زیاد داشتم اما راستش حالم یه جوری شد دیگه نمی خوام دنباله این چیزی بنویسم ....... همین جا تمومش می کنم ......

پس فعلا خداحافظ دوستای عزیزم ......

همیشه سالم باشید ........

 

پ . ن 2 :دوستم "ح " زنگ زد و برام تعریف کرد چی شده و یه خبری بهم  داد که هنوزم تو شک ام ...... خیلی زیاده واسه همین میذارم واسه پست بعدی که بیام تعریف کنم ......

پ . ن 3: دعا واسه سلامتی و شفای رهای عزیزمون فراموش نشه لطفا .......

 

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386  توسط خانومی  | 


 

   

          

        

           

نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386  توسط خانومی 


 

سلام سلام حال شما چطوره؟

همه خوبین؟

من حالم بهتره ..... 

خیلی دیگه هم دلم تنگ شده هم دل نازک شدم و از هر چیزی ناراحت می شم و قهر می کنم .....

 

اول یه خبر خوب بد ! بدم :

آقا داداشی نتایج ک نک ورشون اعلام شد و در کمال ناباوری دیدیم سراسری غیرانتفاعی کامپیوتر قبول شده و آزادم عمران ..... که می خواد آزادشو بره چون فقط عمران می خواست ..... نمی دونیم امسال چرا این جوری شده؟! عجیب همه خراب شدن ..... دوست داداشی رتبه اش 400 شده بود و برق ف.... قبول شده ..... تهران اصلا قبول نشده ..... بقیه بچه های فامیل هم افتضاح قبول شدن همشون غیرانتفاعی ! ...... من حدس زدم شاید سهمیه بومی رو بالا برده باشن .... کشی اطلاعی چیزی نداره؟.......

خب حالا بریم سراغ بحث شیرین عروسی!

اول بگم که عروسی در کار نبود و به قول خودم مثه مجلسایی بود که از مکه میان ولیمه میدن! ..... وای اگه بدونین چقدررررررر بیخود بود این عروسی !...... منو دختر عموهام که خیلی دیر رفتیم چون تا 8:30 فقط آرایشگاه بودیم ......مامانامون زودتر واسه عقد رفته بودن .....حالا ما کلی شیک و پیک کردیم و جینگیلی مستون راه افتادیم رفتیم هتل ......به امید اینکه چهار تا آدم حسابی اونجاس و یه بزن برقصیه اینقدر خرج خودمون کردیم خوشگل شدیم! ..... رفتیم دیدیم دریغ از یه دایره زن ...... حتی یه نفرم رو میز نمیزد خودش بخونه!!!!!....... اه این قدر خورد تو ذوقمون ....... رفتیم عینه مادر مرده ها! نشستیم یه گوشه و کر کر هر هر می خندیدیم به این عروسی ........ وای باورتون نمیشه این قدرررررر این مجلس بیخود و بی مزه بود که حتی مهمونا کمترین توجهی به عروس و داماد نداشتن! ..... این بیچاره ها کیک دهن هم کردن ، کادوهاشونو به هم دادن بگی یه نفر حتی یه دست خشک و خالی واسه اینا زد نزد!!!!!!!!!!.......بیچاره عروس که شوکه بود و اینقدرناراحت بود که حتی یه کوچولو هم لبخند نمی زد ...... اینقدرم عصبانی بود که وقتی رفتیم بهش تبریک گفتیم یه تشکرم نکرد و سرشو یه ذره تکون داد و گفت اوهووووووووووم! اونم با خشانت ! ...... بیچاره یه دختر باحالیم بود که نامزدیش از اول تا آخر زده بود رقصیده بود بعد حالا به احترام مادر شوهرش مجبور بود عزاداری ! داشته باشه !....... به قول روشی دختر عموم صد رحمت به عزاداری حداقل اونجا یه کار مفید انجام میدن واسه شادی روح مرده دعا می کنن اینجا که!!!!!!!!!............ وای خدا نصیب آدم نکنه ...... من البته معتقدم هر کسی عقیده خودشو داره ولی به هیچ وجه از این آدمای خشک مقدس خوشم نمیاد ....... بعد حالا جالبیش اینجاس که زن عمو جان اونقدر خوشحال بودن که تو عروسیشون گناهی مرتکب نشدن که هی میومد منو بغل می کرد می گفت جاااااااان کی بشه عروسی خانومی جونو بگیریم اینجوری که گناهی هم توش نباشه !!!!!!!!!!..... فک کن!...... بعد منم موذیانه می گفتم هیچ وقت!!!!!........ تازشم یه بار رفتم عکس بگیرم از سفره و اینا یهو همهههههههه هجوم آوردن سمت دوربین بیچاره منو و از دستم کشیدنش که مبادا گوشه لباس عروس تو عکس بیفته! ..... منم بهم برخورد حتی وقتی عروس رفت یه گوشه دیگه واسه شام نرفتم دیگه عکس بگیرم...... اه دیگه حال آدمو به هم میزنن اینا ....... بذار عروسی من شه یه نفر از این جور آدما رو دعوت نمی کنم ....... بیان فقط باعث آبروریزی آدمن ..... هی می گن کمش کن .... قطعش کن ..... تمومش کن ...... بعدشم قهر می کنن میرن ..... به درک ....... من که به همه گفتم یا دعوتشون نمی کنم یا اصلا عروسی نمی گیرم و با پولش میریم کلی کار می کنیم ...... بیان آبروی آدمو ببرن غر غر کنن پشت سرت حرف بزنن که چی؟ که می خوان 2 ساعت بشینن یه کادو بدن برن که می خوام ندن ......

ای بابا خواهر جان موندم چی کار کنم دیگه .........!!!!!!!!!!!

یه چیز جالب دیگشم اینکه طبیعتا اونجا همه چادری بودن از نوع نک دماغی! ..... بعد یه میز بود اون اولا که ما و عمه هام و زن عموهام نشسته بودیم ..... داماد که اومد همه رفتن و دماغا جا موند ! بعد میز ما همه لخت نشسته بودن! لخت یعنی بی حجاب !بعد همه چپ چپ نگامون می کردن انگار لخت مادرزاد دیدن! البته من باز امل توشون بودم ! چون لباسم نصفه بود و از بالا پایین پارچه کم آورده بود ! داماد که اومد مانتومو انداختم رو پام و شالمم رو سرم و دستهام ..... دیگه جای آقایی خالی بود که به قول ملودی یه حالی به احوالاتم بده! واسه همین من از خودم فهمیدم و مثه آدم نشستم! که داماد پروپاچمو نبینه !......

خلاصش که جای هیچکی خالی نبود که هیچ پر هم بود ! خودمم زیادی بودم بس که لوس و بی مزه بود .......

 

خب حالا چند تا عکس ناناز ببینین حال و هواتون عوض شه!:

اولیش که دسته گل آرایشگرمه ..... اینقدر عجله داشتم که حتی یه بارم تو آینه خودمو نگاه نکردم و  وقتی اومدم خونه تازه دیدم چه ابروهای تا به تای خوشگلی واسم ساخته ! Hot Headحالا خدارو شکر که عروسی مهمی نبود وگرنه که .........

اینم چند تا عکس از نی نی دایی 3 روزه که الهی قربونش برم من از بس این بچه آرومه و زشته!

1          2          3

ایشون هم پپر خان هستن در کودکی! ...... ماشالا الان اینقدر گنده شده که دیگه کف دستم جا نمیشه ...... تازه تاجشم در اومده صداشم از حالت جیک جیک کودکیش خارج شده و داره واسه خودش کسی میشه !

پپر خواب            پپر از خواب بیدار شده

 

فعلا  خداحافظ

 

 

 

نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386  توسط خانومی  | 


                                                                                                           Very interestingRead and EatReadingSleep vs ReadPhonePhonePhone                                               

    

نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386  توسط خانومی 


نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386  توسط خانومی  | 


نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386  توسط خانومی  | 


نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386  توسط خانومی  | 


نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386  توسط خانومی  | 


نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386  توسط خانومی 


 

سلاااام دوستای خوبم ..... حالتون چطوره؟......

 عیدتون مبارک باشه ..... از تعطیلات هم خوب استفاده کنین......

البته من که تعطیلی ندارم ..... پنجشنبه امتحان فارسی دارم و دانشگاه اعلام کرده که به ما چه که همه جا تعطیله شما باید عین یه آدم باشخصیت تشریف بیارین امتحانتونو بدین ....... ای بابا نمی ذارن آدم از یه روز عیدش درست استفاده کنه ..... حالا خدارو شکر که عروسی مروسی دعوت نیستم وگرنه من دق می کردم که.......

خب حالا میریم سر اصول نوشتاری خانومی ..... منظورم همون قروقاطی نوشتن حرفاس!

پپر خیلی به همتون سلام رسوند و گفت کوچیک همتونم هست ! خیلی هم دوستتون داره و خیلی خوشحاله که با دیدین عکساش میاین ازش تعریف می کنین!.... بچم امروز حالش خوب نبود .... دیروز بهش مغز تو استخون گوشت دادم خورد تا امروز معدش ریخته بود به هم ..... سنگین بود و همش خواب بود ..... الان بهتره و رو پام خوابیده گوگولیم .....

واااااااااااای نی نی دایی به دنیا اومد ..... اووخی پسره گوگولی ...... اسمشو گذاشتن سجاد چون تو این روزا به دنیا اومده ....من که هنوز ندیدمش .... چون فردای روزی که به دنیا اومد من امتحان داشتم ...... مامان اینا دیدنش که میگن خیلی جیگر بوده.... البته بچه یه روزه که دیگه جیگر نمیشه بس که زشته!!!...... حالا فردا صبح میرم ببینمش که عیدم هست ..... نی نی خونم بدجور اومده پایین و فکر کنم بخورمش وقتی ببینمش دیگه!!!.....

پ ای ا ن نامه رو شروع کردیم  .....با همون آشناشون که گفتم .... موضوعمونم درباره م .... .... تا اینجا که یه کاراییشو کردیم و فصل اولشو تقریبا بستیم ..... ولی بدجور داریم غصه می خوریم که کاش از اول تابستون شروع کرده بودیم ....... اینجوری تو طول ترم کلی راحت بودیم و به درسای دیگمون  می رسیدیم ...... از خانوم ها و آقایونی که می تونن تو این موضوع بهمون کمکی بکنن یا مطلبی چیزی دارن تقاضا می شود که یاری دهند ما را !

نتیجه های ار ش دم اعلام شد ..... پسر دایی و پسر خالم قبول شدن ..... پسر داییه عمران آب ف..... شبانه .... پسر خاله هه عمران سازه باهنر کرمان شبانه ..... و این وسط دل بنده بـــــــسیار خنک شد و از خودم ذوق در کردم چون دختر خاله هه هیچ جا قبول نشد .... م ع م اری می خواست و به خاطر امتحان اسک یس ش 2 ماه رفت تهران کلاس و کلی پز داد و افه گذاشت از آخرشم قبول نشد .... من حسود و بدجنس نیستم اما خداییش با این موجود هیچ رقمه حال نمی کنم .... از ایناس که روز وفات خ م ی ن ی سیاه پوشیده بود و مداحی گوش می کرد و گاهی گریه .... تازشم هر جا صدای غنا!(موسیقی) می شنوه پامیشه میره که یه وقت نره جهنم ..... اه کلی بدم میاد ازش .... چقدرم لوس و خودشیرینه !...... خب خوب کله پاچه بار گذاشتم دیگه!!!!!!!.....  بعد تازه فردا هم قراره اون خواستگارش بیان واسه صحبت با بزرگترا و قرار دایی و بابابزرگه برن اونجا صحبت کنن ..... چه میدونم والا ایشالا خوشبخت شه با اینکه اصلا ازش خوشم نمیاد ..... ولی فک کن تو عروسیش میری عزا ... آهنگ ماهنگ که هیچ رقمـــــــــــــــه ندارن .... باید بشینیم همو نگا کنیم و میز شیرینی مونو لابد!!!!!!!!!!!!!

معدلمم شد 16.5 .... هویجوری!

عروسی الی نرفتم ... چون هیچ رقمه حسش نبود .... تازه تنها هم بودم دیگه اصلا نمی کشیدم برم ...... باید می رفتم تک و تنها هیچ کسم نمی شناختم ...... آره خب خجالتیم دیگه ننه گفته بودم که!

وای داشت یادم میرفت .... یه چیز جالبم تعریف کنم براتون ......چند روز پیش حذف  رفتم واسه خودم تو خیابونه راه رفتن..... حالا کجا؟ یه جای خفن که اون موقع صبح هیچ جنس مونثی تو اون خیابون آمد و شد ! نمی کرد ..... با سنگینی هر چه تمامتر و مثه یه خانوم با شخصیت واسه خودم می رفتم و مغازه هارو نگاه میکردم ..... یهو یه پسر خیکی زشت ایکبیری افتاد دنبالم .... از همین مغازه دارا هم بود ..... وای من که مردم دیگه ...... پسره ی احمق بی شعور اومده میگه خانوم خوشگله! واستا کارت دارم می خوام یه چیزی بگم ..... منم محل نمیدادم و تند تند داشتم می رفتم ..... انقدر گیر داد که مجبور شدم پریدم تو یه بانکی که اونجا بود ...... فکر کردم میره اما سریش اومد تو ..... بعد کیفمو کشید گفت یه دقیقه بیا بشین رو صندلی کارت دارم!.... منم گفتم یا ول می کنی یا جیغ می کشم .... اون بی حیای احمقم کمرمو گرفت گفت بیا لوس نشو دیگه فدات شم !!!!!!!!!!!............ اه چندش کثااااااااااااااافت ..... دستشو محکم پس زدم و فحشش دادم رفتم تو صف ..... اومده میگه عزیزم تو خسته ای برو بشین من برات وامیستم!!!!!!!!!!!!!(می ایستم!)............خجالتم نمی کشید جلو اون همه آدم ..... محلش ندادم رفت .... باز اومده میگه ببین اگه تو بانک کار نداری بیا بریم دیگه کارت دارم!!!!!!!!!!!!! رومو کردم اون طرف و داشتم مثه ژله می لرزیدم از ترس و گریم گرفته بود ...... الحمدالله بالاخره ول کرد و رفت و منم از فرصت استفاده کردم و اون 70 تومن کوفتی رو ریختم تو حلقوم مخابرات! ...... 

خب دیگه هر چی فکر می کنم چیزی یادم نمیاد که بگم ....

پس خیلی دوستون دارم .......فعلا خدافظی......

 

پ . ن 1 : بلاگرد به لقا الله پیوسته خدارو شکر ..... واسه همین نمی تونم بهتون همیشه سر بزنم .... باید پیوندامو مثه اولش بذارم فکر کنم ...... آدرس همه هم خوب یادم نیست به هر حال ببخشید اگه یه مدت حالتونو نپرسیدم .......ولی به یاد همتون هستم و همتونم خیلی دوست می دارم .....

پ . ن 2 : قالبم خوشگله؟ خودم که خیلی باهاش ذوق می زنم و کلی بهم انرژی میده نمی دونم چرا؟!..... اون بالا هم که نوشته کوله پشتی فقط با فرزاد حسنی رو هم خیلی دوست دارم ..... من که حالا زیاد برنامه اش رو نمی  دیدم ولی اون دو شبش کولاک بود .... و خیلی متاسفم که تو همچین ممل*کتی زندگی می کنم که هیچ کس حق حرف زدن نداره و باید لالمونی بگیره....... چقدرم مزخرف شده برنامشون با مدرس .....

پ . ن 3 : فیلم Under Suspicion  رو دیدین؟.... اگه ندیدین که حتما نگاش کنین .... خیلی خیلی باحاله...... قابل توجه گیلاس خانومی که فیلم لاولی! نمی پسنده ، اینو اگه ندیدی حتما ببین ......

 

 

نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386  توسط خانومی  | 


 

  

   سلام مهمونای عزیزم ..... خوبین؟..... خوش اومدین ......

امروز می خوام واستون از شیرین کاری های پپرم بگم ......

دیدین این وبلاگای مامانا رو که واسه بچه های گوگولی شون چیزی می نویسن و از کاراشون تعریف می کنن ، حالا منم چون مامان جوجمم می خوام امروز از پپرم بگم براتون.........

پپر مامان داره همین طور روز به روز بزرگ تر میشه ..... الهی قربونش برم ...... بعضی روزا خیلی اذیتم می کنه..... واااااااااای اینقدر جیر جیر می کنه که می خوام خفه اش کنم!...... ولی همچین که به صورت معصومش نگاه می کنما دلم قیلی ویلی(؟!) میره براش.....

و اما شیرین کاری های پپر خان:

امروز رفتم یه کیت کت برداشتم بخورم دیدم همین جووور چسبید به پام و هی می پرید بالا پایین ..... منم فکر کردم مثه همیشه که میگه بغل ، بغل می خواد محلش ندادم ..... دیدم خسته  که شد نشست جلوم با یه حال مظلومی عین این گداهای سامری بیچاره نشست نگام کردن ...... وای دلم کباب شد واسش ..... از طرفیم مطمئن بودم اهل شیرینی جات نیست ..... چون یه بار بهش یه ذره شیرینی دادم نخورد ...... خلاصه دلم برای حیوونی سوخت و همین جوری الکی یه دستمو که یه ذره بهش شکلات چسبیده بود رو آوردم جلوش که دیدیم بچم حــــــــــــمـــــــــــــــــــلــــــــــــــــه کرد سمت انگشتم و تند تند تند شروع کرد نک زدن و شکلاتای روشو خوردن!...... داشتم شاخ در میوردم دیگه این چه جوجوییه ما  داریم! ...... دیدم دوست داره و خوشش اومد یه تیکه از شکلاتو کندم انداختم جلوش ..... اینم اینقدر ذوق زد و خوشحال شد که واسم چه چه زد به جای جیک جیک!!!!.....(اینا چه چهن مثلا!) بعدشم با کله فرود اومد تو شکلاتا و تمام نکش و پرای دور دهنشو پر شکلات کرد ...... تو سه سوت همه اون یه تیکه رو دخلشو آورد و باز واستاد مظلومانه نگاه کردن!..... منم که دل رحم! نصفی دیگه انداختم جلوش ..... که دوباره سر سه سوت .....! منم دیدم این بچه اینقدر هاره واسه شکلات گفتم شاید قند خونش!!! افتاده پایین .... نصفه بسته رو گذاشتم جلوش و اونم دیگه نمیدونست چه کار بکنه!.... همرو خورد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!...... منی که اینقدر عشق شیرینی ام دلمو میزنه 2 تیکه می خورم و بالاش کلی آب می خورم بعد این وروجک 2 تیکه و نصفی رو خورد تازه بازم می خواست پررو!!!!!!!!!!!!!!!!!.........

حیف که دوربینم آماده نبود وگرنه از سر و صورت شکلاتی شدش یه عکس میذاشتم بخندین به قیافه مسخرش!!!.......

 

پپر حیوون ملاحظه کار و ترسوییه کلا .... با همه دوست نمیشه و محل همه هم نمیده ..... فقط منو دوست داره و داییشو!! و یه ذره مامانمو .....از چیزای ناشناخته وحشت داره .... مثلا از جاروبرقی به قدری میترسه که به سرعت نور دور اتاق می چرخه و حاضر نیست یه لحظه حتی نزدیک شه به جارو......حالا این بین همه حیوونا مشترکه ...... ولی امروز همین جوری خواستم اذیتش کنم بچه رو وقتی پشتش بهم بود و مشغول تناول کردن! یه عروسک خرس مهربون ناز آبی رو گرفتم پشتش و صداش زدم پپر...... بچه به امیدی که می خوام بغلش کنم چرخید به طرف صدا که با یه خرس مواجه شد ...... خداااااااااااا باید میدیدین این چه جوری جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیغ کشید و دووووووووووووووووووووووووووووووید اون طرف اتاق ..... خودم که از خنده مرده بودم...... انقده خوشگل این بچه میدوه وقتی ترسیده میشه ..... جااااااااااان ..... انقدر قربون صدقش رفتم و خودمو مالوندم به عروسکه که ببینه ترس نداره که بالاخره رضایت داد با اکراه اومد یه نکی به عروسکه زد و شش متر در رفت عقب!..... بعدم که دید کارش نداره دیگه خوشش اومده بود هی فرت و فرت میومد همه جاشو نک می زد و ذوق می کرد !......

بچم چشمش داره به چه چیزایی باز میشه !!!!!....... من که بعید میدونم این در آینده مرغ و خروس شه فکر کنم با این تعلیماتی که دیده هر چیزی بشه به جز مرغ و خروس!!!.......

 

خب به سلامتی دارم کم کم مطمئن میشم که این بچه یه رگ و ریشه ایش به مامانش که من باشم رفته  ...... دیگه این یکی رو فکرشم نمی کردم!..... پپر من طعم سرکه نمکی هم دوست داره اونم خیلییییییییییییییییی!!!!!!!!!!!!!!!..... باورتون میشه؟! .....

من که اصلا .... به جون خودم من از بچگی تا حالا جوجه های زیادی رو بزرگ کردم و به سر و سامون رسوندم اما هیچ کدومشون مثه این نبودن!.......پپر من انقدررررررررر چی پلت با طعم سرکه نمکی دوست داره که حتی به خاطر اون نرمه های باقی موندش با کله هجوم برد تو پاکت خالی چی پلت!!!!!!!!!..... دیگه این دفعه دوربینو آوردم و سریع ازش یه عکسی گرفتم .... البته واضح نیست چون بچم پشتش به دوربینه و شما فقط .... میبینین!!!!!!!.... البته گل پشت و رو نداره !!!! ...... الهی قربونش برم من که اینقدر عشق هله هولست این بچه........

 

پپر خان علاوه بر همه شیرین بازی هاش که باعث شده خیلی دوسش داشته باشم خیلی هم شیطون و بلا و بازیگوشه ..... عشق و حالش نک زدن تو چش و چال آدمه .... و همچنین دندون ..... چند بارم کتکش زدم ها ولی بازم ادب نمیشه و تا یه چشم و دندون می بینه دیگه خودشو هلاک می کنه که برسه بهش و یه نکی حوالت کنه!.... میبینه بعد این کارش هی پرت میشه و کتک و تنبیه ولی بازم ........

خب دیگه خیلی ازش تعریف کردم .... میترسم چشم بخوره دیگه!...... فعلا تا اینجاشو داشته باشین تا باز یه کاری بکنه که به نظرم جالب بیاد باز میام تعریف می کنم...........

دوستتون دارم

قربون همتون : خانومی مامان پپر شیرین عسل شیطون خرابکار شکمو !!!

 

نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386  توسط خانومی  |