خب به سلامتی این قبض موبایل کوفتی هم اومد و باید باز 70 پیاده شم ..... 
ای بابا دارم ورشکست می کنم که من
..... هر 2 ماه یه بار باید هی از این جیب مبارک اندوخته های هفتگی مونو بریزیم تو حلقوم این مخابرات که الهی کوفتش بشه
..... داشتم به این فکر می کردم که نرم پرداخت کنم قطعش کنن فوقش برم یه سیم کارت دیگه بخرم دیدیم نه بابا نمی ارزه تصمیم بر آن شد که 70 بریزیم به حساب این مخابرات بی شعور و 2 ، 3 تا زدیم پس کله خودمان که دیگر غلط بکنیم اس ام اسی را از این موبایل خارج کنیم!.......
بــــــــــــــــــــله
می بینین خدا چه قدر دوستمان دارد؟!
بنده به یک عدد عروسی دعوت شدم
آن هم در روز جمعه 2 ش هریو ر ماه یک هزار و سیصد و هش تاد و ش ش .... آن هم کی؟
.... دوست عزیزمان ا ل ی خانوم
.....(همون که کله صبحی اس ام اس زده بود من امروز عروس میشم .... یادتونه که؟) به احتمال زیاد که میرم اگه مشکلی چیزی پیش نیاد تا اون موقع ..... واسه عروسیشم ه ت ل *ه م ا رو گرفته
..... تازشم من هیچکی رو نمیشناسم
.... باید برم تک و تنها واسه خودم عروسی
..... هی خدا خب داشتی آرزومو برآورده می کردی خب یه جوری برآورده می کردی که 4 تا آشنا هم اون وسط باشه نه که منه تنها برم واسه خودم خوشحااال.......... ![]()
خدایا خوشبختشون کن![]()
حالا بازی که یه خانومی وآقایی دیگه دعوتم کرده:
اگه یه تیکه ابر داشتی باهاش چی کار می کردی؟
من اگه یه تیکه ابر داشتم اول هی روش بپر بپر می کردم
چون از بچگی که این کارتون خرسای مهربونو میدیدم که تو ابرا واسه خودشون زندگی میکنن همش دلم می خواست منم یه ابر داشتم روش ورجه وورجه می کردم!
.... بعد که خسته می شدم روش می خوابیدم
.... بعد گشنم می شد .... یه تیکه اش رو می خوردم!!!
.... بعد اونقدر ابر رو فشار می دادم تا میشد بارون
.... بعد تلپی از اون بالا پرت می شدم پایین
.... بعدم لابد می مردم دیگه!!!
..... خب حالا چون می خوایم آخرش خوب تموم شه نمی مردم و به طرز معجزه آسایی زنده می موندم!!!!...........
منم این دفعه از همه دوستام می خوان تو این بازی شرکت کنن از بس این روزا هی گفتم بیان بازی بیان بازی که فک کنم می خواین بیاین منو .......!
آره قاتلا؟!!!!!!
...... خب مگه بازی بده ؟ به این خوبی .... هم یه کم میرین تو رویا و تخیل و فکر می کنین
..... هم می خندیم دور همی شاد میشیم
....... ها دیدی حالا پس بدو برو بازی کن
..... دیگه این دفعه نام نمی برم از همتون دعوت می کنم بیاین بازی ..... چون فکر کنم بازیشم قدیمیه و اکثرتون بازی کردین .... منو تا حالا کسی دعوت نکرده بود که بالاخره این خانومی جون ما رو قابل دونست
........مرسی خانومی
......
یه خبر خوب هم واسه خودم :
اون نمره ک ار گ ا ه 5 واح دی ه که گفتم 16 شدیم هممون و من رفتم اعتراض دادم ..... حالا بهمون داده 17 و بنده کلی خوشحالی از خودم درکردم به خاطر این مساله
.... چون هم معدلم بالا شد
هم بهم جایزه میدن که معدلم بالای 16 شده
.... نمی گم از طرف کجا بهم جایزه میدن که!!!!!!!!!!
یه خبر داغ تنوری:
همین الان رفتم یه ذره استخون مرغ برای پپر کوبیدم اوردم بخوره جون بگیره بچم .... عین وحشی های نخورده که اول پرید سریع نک زد یه تیکه پوست برداشت و دووووووووید رفت قایمش کرد غذاشو که کسی ازش نگیره یه وقت
!!! بعد پوسته یه کم از دهنش گنده تر بود اینم هی کلشو این ور اون ور می کرد که پوسته تیکه شه بکنه تو دهنش
..... پوسته تیکه نشد .... اینم لجش گرفت کلهم پوست به اون گندگی رو همرو کرد تو دهنش و لال شد دیگه جیک نزد
.... اینقدر هل کردم
سریع پریدم طرفش که از دهنش دربیارم این آمازونی هم فکر کرد می خوام ازش بگیرم خودم بخورم
! ..... همچین فرار کرد که ندیدم چه جوری غیب شد!..... بعد که با همون وضعیت خفگی بالاخره گرفتمش پوسته رو از دهنش کشیدم بیرون ..... یه صدای مثه آخیشی داد بچم که دلم کباب شد واسش
.... مثل اینکه داشته خفه می شده
.... تازه منم تو اون موقعیت خونسردی خودمو حفظ کردم و سریع ازش یه عکس در حال خفگی گرفتم
که بعدا بزرگ شد نشونش بدم ببینه چه پپر قهرمانی ! بوده!!!......
( اینم یه عکس از پپر در آفتاب غش کرده.......> در حال گرفت حمام آفتاب!)
خب فعلا بسه .... میرم ولی باز زود میام خبرای بی مزه روزمره مو میدم
..... خیلی دوستتون دارم ....
به قول انار ، قربون داداچ : خانـــــــومی ! ![]()
پ . ن 1: در توضیح بازی قبلی که اختراعش کردم باید بگم که منظور همه قدرت ها بود ..... نمی دونم مثال کیو بزنم .... ولی دیگه آخرین مرحله قدرت از همه نظر ..... سیاسی .... اجتماعی .... اقتصادی ..... یه کسی مثه رییس جمهور، پادشاه یا .....
![]()
پ . ن 2 : ا س ت ا د فا ر س یم ون یه ت ح ق ی ق داده بهمون راجع به شعر قرن دهم و ویژگی های آن یا وح ش ی باف ق ی و مک ت ب وق وع .... یه هفته هم بیشتر وقت ندارم ..... تو اینترنتم گشتم چیزی پیدا نکردم .... کسی اینجا یه همچین تح ق یق آماده ای نداره به من بده ؟!
( بیخیال بابا
کدوم د ا ن ش ج وی خوشحالی رو دیدین که اونم تو تابستون بره کتابخونه و کتاب پیدا کنه و خلاصه کنه و تایپ کنه و پرینت بگیره و ت حوی ل بده ؟!!!!!!!!!!!!! اونم من تنبل که روز روزش کار نمی کنم حالا برم پی تح قی ق و درس و مشق؟!!!!!!!!!!
) ......محض رضای خدا به این د ان ش جوی بدبخت بیچاره مفلس کمک کنین که یه نمره خوب بگیره ........ 
![]()
پ . ن 3 : کلاغی خانوم همشهری جیگر بنده
از همتون خواهش کردن برای پدر عزیزشون دعا کنین
..... من که خیلی براشون دعا کردم چون میدونم مریضی باباها چه دردی داره و چه قدر اطرافیان مریض حتی بیشتر از خود مریض زجر میکشن
..... ازتون خواهش می کنم براشون دعا کنین که ایشالا هر چه زودتر حالشون خوب بشه ![]()
![]()
..... کلاغی جونم امیدوارم زود زود با خبرای خوب بیای عزیزم ......![]()
سلام به همه ..... خوبین ؟ روزگارتون در چه حاله؟
مرسی .... ما هم خوبیم ....
خوش می گذره .... آره بد نیست .... البته خبری نیست .... ولی نمی دونم چه مرضی گرفتم که حرفم نداشته باشم دوست دارم بیام بنویسم!
حرفام درهم و برهمن ....
همین جور قاطی پاطی می نویسم قشنگتره!![]()
![]()
از داغ ترین خبر شروع می کنم که آقا داداشی ما یک ساعت پیش به اتفاق عمو جان رهسپار دیار تهران! شدند
..... و خونه سوت و کور است در نبود ایشان
......
پ پر خیلی بزرگ شده
... واسه خودش داره آدمی میشه!
..... کم کم داره اعصابمو خورد می کنه دیگه از بس جیک جیک می کنه
..... امروز جلوش پفک انداختم ببینم می خوره یا نه ...... دیدم اولش خوشش نیومد و 2 تا نک زد رفت کنار ..... بعد یهو تازه انگار به دهنش مزه کرده باشه همچین هجوم برد سمت پفکه انگار سالیان ساله بچه چیزی نخورده !.
.... دیگه بچه ام به مامانش رفته عشق هله هوله اس!!!!.......![]()
کلاسای تا بس تونیم در حال اتمامه و نزدیکه ام تحا نا شد باز. اما من هنوز لای یکی از ج زوه ه ام م باز نکردم
...... نمی دونم چرا حال و حوصله درست و حسابی ندارم ..... بابا درس و مشق چی هست دیگه که باز تابستونش باشه !
..... ای خدااااااا زودتر ف ارغ * ال تح*ص یل شیم دیگه حوصله ندارم ......
شدیدا دلم عروسی می خواد
.... یه پسر عمویی وجود داره که فک کنم 15 عروسیشه .... ولی حال نمی کنم باهاشون .... از این عروسی هایی که عمه هام توش وجود دارن آی بدم میاد آی بدم میاد![]()
...... اصلنش عروسی خودمو می خوام ........ هه هه بعد اون فیلمبرداره عصبانی سرم داد میزنه که نههههههههههه الان باید بهش نگاه کنی تکون نخور!!!!!!!!
............. چه لوس .......
واقعا چه آرزوی مسخره ای
.... اه اه
..... خودم بدم اومد ! ..... پسش می گیرم .......
این چند روز انار اینا اومده بودن اینجا اینقده خوشحال بودم که می خوام ببینمش
... کلی با هم هماهنگ کردیم بعد یهو یه چیزی پیش اومد که نتونستیم ببینیم همو
.....اینقدر ناراحت شدم .... کلی خورد تو ذوقم .
.... براش یه عالمه سوغاتی ! خریده بودم اما نشد دیگه بهش بدم
...... اناری خب یه کاریش می کردی می اومدی دیگه .......
یکی از دوستام 8 ماه پیش با یه پسره ای ازدواج کرد کلا 3 روز با هم بودن و از اون روز به بعدش همش قهرودعوا
..... حالا چند وقت بود وکی ل گرفته بود واسه ط لا ق ش ... چون پسره ط لا قش نمیداد ..... حالا مثل اینکه کاراش داره جور میشه و داره ط لاق شو می گیره ..... نمی دونم براش خوشحال باشم یا نه ؟ .... ولی احساس می کنم از این جور آدما متنفرم
..... آدمایی که به اجبار تن به ازدواج با کسی میدن در حالی که چشمشون و دلشون دنبال یکی دیگست
....... واقعا شرم آوره که یکی رو دوست داری بعد به اجبار خانوادت با یکی دیگه ازدواج کنی بعدم سر سه روز تقاضای ط لا ق کنی
...... من که گفتم بیچاره پسره .........
خب حالا قسمت هیجان انگیز ماجرا :
می خوام یه بازی درست کنم که نمی دونم قبلا اختراع شده یا نه؟!!!!!!!!!!......![]()
سوالم اینه :
اگه یه روز صاحب قدرت شین (بالاترین قدرت جهان) اولین کاری که می کنین چیه؟!
از : گیلاسی ،هدیه ، آرزو ، الستومریا ، انار ، کوچولو ، ساندی ، اطلس ، اوریانا ، تبسم ، دختر 20 ساله ، شراره ، مریم پاییزی ، مرمر ،خانومی شونصدم ، سارا ، شیلا ، مژده ، خانوم خونه ، ملودی ، فیشو ، رز سفید و نانا می خوام اگه خواستن بیان بازی .......
جواباتونو تو پست بعدی همه رو میذارم که بعد یه نتیجه ای می خوام ازش بگیرم .... خودمم تو پست بعدی جواب مبدم ......
خب دیگه برم که زیادی چرت و پرت گفتم
...... بیخودی این همه راه پاشدین اومدین خونمون به جای پذیرایی کردن ازتون همش حرف زدم !
.... چه حرف خنکی زدم نه؟!!!!!!!!!!![]()
![]()
نمی دونم امروز چمه اینقدر لوس شدم !!!!!!!!!!!!!!!!! 
برم دیگه تا اون گوجه لهیده ها رو به طرفم پرت نکردین!![]()
خدافظی .......
![]()
حذف
پپرم حالش خیلی خوبه.... بچم روز به روز داره بزرگتر میشه .... الهی قربونش برم
ولی اینقدر اذیتم می کنه ..... شدیدا وابسته شده بهم و تا نیاد تو بغلم ول کن نیست !.....
اینقدر جیرجیر می کنه که بعضی وقتا می خوام .......
!!! ...... بعدم اینکه عملیات پرنده شدنشو روز به روز داره گسترش میده و دیگه از سر و کول آدم همین جور میره بالا میاد پایین
!!! ولی از همه جالبتر تو آفتاب غش کردنشه
.... وای هم میذارمش جلو آفتاب عین معتادا نعشه می شه میفته دراززززز می کشه جیک جیک خوشحالی هم می کنه!.......
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این روزا خیلی بی حوصله شدم همش نشستم جلو کامی جون و یا تو نتم یا فیلم می بینم ..... این هفته هم نشستم فیلم Shooter _ Next _ The Departed رو نگاه کردم ..... همشون خیلی قشنگ بودن اگه ندیدین حتما نگاشون کنین .... مخصوصا Shooter و The Departed رو ......
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خب حالا بازی........
2 تا بازی دعوت شدم که از اون روز وقت نداشتم بیام بنویسم ......
حالا امروز می خوام حسابی بازی کنم ! .......
اول بازی که ساندی جونم خیلی وقت پیش دعوتم کرده :
فیلم نامه!
اگه قرار باشه یه فیلم از سرگذشت و یا زندگی شما تا به این سنی که هستید درست کنن:
1 . چهار اتفاق بزرگ زندگیتون که باید حتما بهش اشاره بشه کدومها هستن؟
حذف
دومین اتفاق بزرگ زندگیم و تلخ ترینش درگذشت بابای مهربونم بود که می تونم بگم بدترین اتفاق تو عمرم بود .... خالی شدم پشتم .... از دست دادن تکیه گاه بزرگ زندگیمون .... و از همه بدتر خاطرات بد مریضیشون که تا ابد یادم نمیره .... الهی بمیرم من که چه قدر درد کشید و ما نمی تونستیم هیچ کاری بکنیم براش
..... خدایا بیامرزش و روحش رو قرین رحمت و شادی کن ..... آمین !![]()
سومین اتفاق همون جواب مثبته بود!!!![]()
و چهارمیش قبولیم تو دان ش گ اه بود
2. چهار اتفاق مهم که اگه بهشون اشاره نشه خیلی بهتره ؟
اولیش که م ش ر و ط ی بود...
تو همون ترمی که بابام فوت کرد و من نرفتم هیچ امتحانیم رو بدم و فقط می رفتم سر جلسه امضا می کردم و می اومدم و همه استادا بهم 10 و 11 دادن و معدلم شد 11 تقریبا و خب مشروط شدم ......
حذف
سومیش و چهارمیش هم یادم نمیاد دیگه!!!!![]()
3. خلاصه ای از اخلاقتون به اضافه شخصیت و غیره که باید بهشون اشاره بشه ؟
من کلا آدم مهربونی هستم .....همیشه هر کاری از دستم برمیاد رو برای دیگران انجام میدم .... ولی بعضی مواقع به این نتیجه می رسم که بعضی ها واقعا لیاقتش رو ندارن که براشون کاری انجام داد از بس بی فرهنگ و بی ادبن !
..... خیلی گوشام رو بدنم زیادی می کنه و حاضرم ساعت ها بشینم به درد و دل یکی گوش بدم بدون اینکه خسته شم
..... واین موضوع آقایی رو خیلی اذیت می کنه
.... و همیشه میگه تو واسه دیگران خیلی وقت میذاری و ارزش قائلی ولی واسه من نه
.... ولی من تو ذاتمه اینجوریم .... هرچی هم از دیگران بدی می بینم بازم حاضرم واسشون وقت بذارم و کمکشون کنم..... اصلا آدم کینه ای نیستم و خیلی فراموشکارم و زود کار زشت دیگرانو یادم میره .... کمتر اهل تلافی کردن کارای زشت دیگرانم ..... یه خورده خجالتیم
.... اتاقم رو خیلی دوست دارم و بعضی وقتا حاضر نیستم هیچ آدمی رو ببینم و ترجیح میدم تو اتاقم تنها باشم .... زیادی اهل شوخی و این حرفام .... ولی فقط با آدمی که جنبه اش رو داشته باشه ..... وقتی عصبانی میشم اصلا و ابدا حرف نمی زنم
.... و همیشه مامانم دعوام می کنه که این چه اخلاقیه داری تو؟!
..... و سریع می چپم تو اتاقم و گاهی هم گریه می کنم
..... با کسی هم اگه دعوام بشه سکوت می کنم و اهلش نیستم که دهن به دهنش بذارم
..... عاشق خرید کردنم ولی برعکس خیلی آدم پول نگهدار و صرفه جویی هستم
..... زیادی اهل نشون دادن علاقه ام به کسی نیستم .... یعنی زیادی تو گفتار نمی تونم به کسی نشونش بدم که دوسش دارم و این خیلی بده و باعث خیلی مشکلات برام شده .... ولی برعکس تو نوشتن هیچ مشکلی ندارم
!!!!!! ....... و خیلی چیزای دیگه ..........................
4. با در نظر گرفتن چهره "واقعیتون" کدوم یکی از هنرپیشه ها رو برای بازی نقش انتخاب می کنید ؟
راستشو بخواین من که نمی فهمم ولی تا حالا شونصد نفر بهم گفتن که چقدر شبیه ز ه را ام یر ابر اه یم ی هستم ..... من که هیچ شباهتی بین خودم و اون نمی بینم ...... ولی نمی دونم چرا بقیه بهم میگن شبیهشم؟!!!!!! البته اینم اضافه کنم که اگه قرار باشه من شبیه اون باشم باید مقدار زیادی به وزن اون بنده خدا بیفزایید تا من به وجود بیام!!!!!!!!!!!.................![]()
خب حالا به رسم بازی منم از :
انار جونم
، هدیه جونم
، اطلس جونم
، اوریانا جون
، کوچولو جون
، دختر 20ساله جون
، الستومریا
، باران جون
، نانا جون
، مرمر جون
، آسمانه جون
، خانومی دیگه جون
! و شیلا جون
می خوام که این بازی رو ادامه بدن ......
خب حالا بازی که الستومریا ی عزیز و هدیه جونم دعوتم کردن :
اگه بخوایید بهترین کارو واسه کسی که دوسش دارید انجام بدید چی کار میکنید؟
حذف!
گیلاسی جونم
، ساندی جونم
٬فیشو جونم
، خانوم خونه جونم
، ملودی جونم
، آرزو مامان آرش جونم
، مژده جونم
، مریم پاییزی جونم
و شراره مامان بردیا جونم
می خوام که اگه دوست داشتن این بازی رو ادامه بدن .....
فعلا مرخص میشم تا باز بیام ......![]()
خدافظی![]()
![]()
![]()


چند روز پیش به علت عشق بسیار زیاد به جوجه !!! رفتیم یه جوجه جــــــــــــیگر
( اسمش پ پ ر ه )خریدیم که اینقدر شیطونه که چی ..... من از بچگی تا حالا جوجه زیاد داشتم ولی هیچ کدومشون به شیطنت این نمی رسیدن ! .... ماشالا یه انرژی داره صبح تا شب فقط میاد تو دست و پات .... تازه پرنده هم هست !!! دیروز گذاشته بودمش رو زمین خودم دراز کشیده بودم رو تخت .... یهو دیدیم یکی داره به دماغم نک میزنه !!!!!!.... پاشدم می بینم بچه از رو کیفم که رو زمین بوده پریده رو تخت !!! منو میگی
!!!!
یا داشتم نماز می خوندم رکعت دوم بودم دیدم پرید تو بغلم ..... بعد نمی دونم چه جوری!!!!!! رفته بود بالای کلم واستاده بود!!!
حالا من می خواستم پاشم برم رکعت سوم اینم اون بالا جیغ جیغ می کرد مثلا ترسیده بود ..... زود سجده کدم که پیاده شه ترسیده !!! دیدم نخیر پروو تر از این حرفاس نیومد پایین .... منم بلند شدم حتی این دعه جیک هم نزد راحت نشسته بود رو کلم گردن کشی می کرد !!!!!!!!!!!!!!...... ما که تا حالا جوجه به این پررویی ندیده بودیم والا !!!!!!!!!!
پ . ن 1 : شراره جون فکر کرده بود من قرار مامان خانومی بشم
..... نه عزیزم من هنوز عروس خانومی هم نشدم!.... حالا حالاها مونده تا من مامان شم گلم...... من در حال حاضر مامان یک عدد جوجه پرروی پرنده هستم فقط !!!
پ . ن 2 : انار جون بی صبرانه منتظرتم
.... بازم میگم ایشالا هر چی که به صلاحته پش بیاد ..... 
سلام سلام هزار تا سلام دوستای خوبم....
حالتون چطوریاس؟خوش می گذره؟....
منم ای بد نیستم.... یه ذره خوبم یه ذره بدم... این روزا دارن می گذرن چه تند تند .... دقت کردین؟![]()
این روزا حال خیلیا سر جاش نیست و مثل من محتاج دعای خیر شمان.... یکیشون دوست عزیزم اناریه جیگره
که واقعا دوستش دارم و نمی دونم که چرا اینقدر واسم مهمه و دوست دارم که هر چه زودتر مشکلش حل شه ... و از همین جا هم بهش می گم همه جوره در خدمتیم هر کمکی از دست من بر میاد بهم بگو عزیزم .... ![]()
یکی دیگه هم اوریانای گلم
که نمی دونم این روزا چرا اینقدر ناراحته؟
چقدر دلم می خواد همه زود حالشون خوب شه و مثل روزای اولشون شاد شاد باشن .....
بگذریم.....
از این روزا بگم که دارن مثل همیشه با سرعت هر چه تمامتر می گذرن و مارو جا می ذارن..... دانشگاه که هیچ خبری نیست ... میرم و میام .... هنوزم ۲ تا نمره درسای ۵ واحدیمونو نزدن....
حذف
خب اینم اتفاقای این ۲ روزی که گذشت.... کم کم داره خوشم میاد از اینکه دارم زود به زود آپ می کنم!
فعلا مرخص میشم تا باز با خبرای جدید بیام..... مراقب خودتون باشین .... دعا یادتون نره ... دوستتون دارم ....
همیشه شاد باشین..... ![]()
پ. ن ۱ : آدرس وبلاگ زن سی ساله رو که چند تا دوستان خواستن اینه.... دارین سر می زنین فاتحه یادتون نره ![]()
پ . ن ۲ : اگه واسه پینگ کردن مشکلی دارین به روش زیر عمل کنین : ![]()
برید به این آدرس .... ( که لینکش تو پیوندای روزانه ام هم هست )... نام وبلاگ و آدرس خود را وارد کنید ...... همه مربع ها را تیک بزنید ..... در آخر گزینه پینگ کنید را بزنید .... کمی صبر .... حالا من می فهمم آپ کردین و به روزین و اینجوری بهتر می تونم بیام بهتون سر بزنم..... لطف می کنین اگه این کارو انجام بدین ....![]()
پ . ن ۳ : راستی داشت یادم می رفت حال عمو بهتره الحمدالله.... امروز باز رفتم دیدنشون.... دیگه خیلی باهام سر سنگین نیستن ..... خداروشکر این یکی حل شد .....![]()
پ . ن ۴ : در لحظات آخری که می خواستم پستم رو بفرستم دیدم ساندی جونم
منو به یه بازی دعوت کرده....... قول میدم تو پست بعدی حتما جوابای بازی رو بدم ...
سلام دوستای مهربونم
خوبین؟
از خودم بگم که زیاد خوب نیستم راستش....
استرس دارم... نگرانم.... اگه اون جواب منفی باشه واقعا نمی دونم باید چه کار کنم.... یعنی می تونم بگم میمیرم.... نه منظورم مردن واقعی نیست .... منظورم اینه که از نظر روحی میمیرم.... یعنی دیگه یه روز خوش ندارم... یعنی همه چیز میشه خاطره... یه خاطره دور... راستش از اضطراب دل درد شدم.... نمی دونم چمه که همیشه یهویی همه افکار منفی میاد سراغم.... خدایا خدا جونم تو که میدونی چی ازت می خوام پس کوچکم نکن.... نمی خوام پس فردا بزنن تو سرم که چی شد.... می فهمی؟.... خدایا کمکمون کن.................................
می خوام بهش فکر نکنم اما نمیشه...... یعنی نمی تونم..... ولش کن میرم سر یه چیز دیگه..........
1. بنده بالاخره تشریف فرما شدم خدمت عمو جان.... اولش کلی بی محلیم کردن که داشت اشکم در میومد....
آخه من دختر حساسیم.... کافیه یکی جواب سلاممو بد بده دیگه انقدر میرم تو خودم که انگار چی شده حالا!
..... ولی کم کم بهتر شدن .... بعدشم اینکه هیچی نخوردم... مثل کسایی که اعتصاب می کنن منم انگار می خواستم با نخوردنم بفهمونم بهشون که ناراحت شدم!!!!
....... حالا دیگه هر چی می خوان پشت سرم بگن.... دیگه برام مهم نیست
.......
2. نتایج کنکورم اومد..... ما که امسال داداشیمون کنکوری بود و 3 تا دیگه از بروبچ فامیل... که داداش جان از همشون بهتر داده....... داداشی جان شده 5000 و بقیه بالای 9000 و 11000..... هی به این بچه گفتیم بشین درس بخون که ف...... بتونی قبول شی اما طبق فرمایش داداش خان فوتبال از زندگی هم مهمتره!!!! مگه میشه جام های مسخره فوتبال رو ندید و به جاش درس خوند؟!!!!!!!!!!!!!!! ما که فکرشم نمی کردیم حتی مجاز شه با این وضع درس خوندنش
.....
حالا مجبوره یه جایی بزنه که قبول شه یه ترم بره بعد انتقالی بگیره بیاد.....
.... فقطم عمران می خواد بچه
.... خدا کنه قبول شه حداقل یه ترم بره از شرش راحت شیم!!!!......
3. جواب اون سواله رو درست گفتین فقط من یه ذره توضیحات اضافه میدم واسه اونایی که نمی دونن...... اینم بگم که این پرنده جیگرو سر کلاس فارسیمون شناختم......
بوتیمار یا پرنده غم خورک ، پرنده ای است که کنار دریا متولد میشه و همون جا هم می میره.... به گفته استاد جون این پرنده از وقتی به دنیا میاد به دریا نگاه میکنه و همین جور غصه می خوره.... خداییش تصور کنین یه پرنده دپرس رو که با غم زل زده به دریا .... وای الهی قربونش برم که همین جور غش و ضعف کردم براش
...... حالا جالبی ماجرا اینه که چرا این جیگر خاله با غصه نگاه می کنه به دریا؟!
..... این پرنده از ابتدای عمرش تا آخر فقط به این مسئله فکر می کنه که اگه یه روز آب دریا تموم شه که اون از تشنگی میمیره که
!!!! واسه همین لب به آب نمی زنه که یه وقت تموم نشه
!!!!!!!!!!!! جاااااااااااااااااااااااااااااااااان.... الهی قربونش
..... خیلی تیکه باحالیه....... اینم یه عکس از بوتی جون به اتفاق خانواده
!
4. حسین ابلیس رو می شناسین؟ همون که تو یه گروه رپ می خونه و همین جور فحشای قشنگ قشنگ میده
..... تازگی ها کاشف به عمل اومده که پسر حسابدار شرکتمونه
!!!! حالا از اون روز که فهمیدم اینجوری نگاش می کنم:
ولی بیچاره خودش که افتخارم می کنه به گل پسر مودبش![]()
..... میگه ماه پیش اومده بوده ایران که موقع برگشتن کلی اذیتش کردن
( ببخشید ولی خیلی بدم میاد ازش
) ....... چرا اینو گفتم؟ نمیدونم والا! .... حرف کم اوردم خواستم سطح علمی جامعه رو ببرم بالا!!!!......![]()
5. دلم کیش می خواد.... دلم نصفه شب تو ساحل نشستن می خواد .... دلم با شن تندیس درست کردن می خواد.... دلم پیست دوچرخه سواری می خواد ساعت 2 تا 3 که بپیچم برم تو شهر و تا مرکز تجاری برم بعدم بیام هتل ارم و اون شیب تندشو رکاب بزنم که مثل دفعه قبل با کله برم تو درختا خونی و خاکی شم!!! دلم می خواد برم تا جای باغ وحشش تو تاریکی مطلقش گم شم بعد عین بچه ها تند تند پا بزنم و از ترس زر زر کنم و تو دلم هر چی سوره از قرآن بلدم بخونم تا به یه آدم برسم قلبم دیگه از دهنم نیاد بیرون.... دلم مسافرت می خواد شدیـــــــــــــــــــــــــــــد ......
6. یه چیز جالب یادم افتاد .... هفته ی پیش استاده و ص ای ام و ن گفت بشینین سر کلاس وصیت نامه هاتونو بنویسین 15 دقیقه دیگه می گیرم..... من که یه چیزی نوشتم الکی دادم ..... وای خدا ولی وقتی استاده داشت وصیت بچه ها رو می خوند به عقلشون شک کردم
!!!! بابا اینا مثلا دان ش ج و ان
؟!!! خاک بر سرشون که یه ارزنم عقل ندارن..... یه دختر گاگولی هست اینجوری نوشته بود:
به نام خدا..... من دارم میمیرم
.... بدونین که من آدم خوبی نبودم برام قرآن بخونین.... من وصیت می کنم که اون 2تا کتاب رو میزمو بدین به کتابخونه
.... لیوان و مسواکم رو هم بدین به ملیحه و زهرا بهترین دوستام تا همیشه به یاد من باشن
(!!!!)..... به مامانم بگین شبای جمعه دوستامو دعوت کنه خونمون براشون شیرینی بپزه و بشینن از خوبی های
(!!!) من بگن و بعدش با هم بیان سر خاکم و برام دست بزنن و جشن بگیرن تا من خوشحال شم
(!!!!!!!!!)..................
خدایا اینا کین آفریدی تو؟ حداقل یه ذره ذوق ادبی بهش میدادی .... دختره ترم 5 کاردانی هم بود ولی قد یه بچه فکر می کرد.... بیچاره استاده ترسید دلش بشکنه بهش گفت برو عوضش کن .... این حرفا مال یه خانوم 25 ساله نیست!!!(آخه چند سال پشت کنکوری بوده) .......
پ . ن 1 : چند روزه خیلی به فکر زن سی ساله
افتادم.... نمی دونم بلاگشو می خوندین یا نه؟ .... من که چند سال پیش عاشقش بودم تا اینکه خیلی ناگهانی خبر رسید فوت کرده
.... بیمار بود.... ولی یادمه اون روزا خیلی خیلی گریه کردم![]()
![]()
![]()
..... حالا نمی دونم چرا چند روزه اینقدر به یادش افتادم؟.... برای شادی روحش دعا کنین.... ![]()
![]()
پ . ن 2 : میشه لطفا آپ می کنین یه پینگ ناقابل هم بکنین که آدم بفهمه آپدیت هستین؟ به خدا مجانیه و زحمتی نداره......! ![]()
فعلا قربون همگی .... ![]()
سلام سلام ....
خوبین شما؟
عرض کنم که پست قبلی که نوشتم دلم خیلی گرفته بود....
کلی خبر داشتم که بدم اما حال نوشتنش نبود....
حالا با اینکه خبرام بیات شدن دیگه اما می نویسم .....![]()
۱. تمام ت ح وی ل کا را مون تموم شد هفته پیش و به سلامتی دیگه راحت شدیم ...
حالا دارم تابستونو می گذرونم با ت ر م مزخرف تا ب س تون ی ....
هنوز نمره هامونو نزدن ولی درس ر .... که ۱۸.۵ شده بودم رو استاده ۱۹ کرده و ما کلی خوشحالیدیم واسه خودمان....
۲. اتفاق مهمی که هفته پیش افتاد و کلی اعصاب هممونو به هم ریخت این بود که عموی من..................... از اولش میگم....![]()
عموی من چند وقت پیش میره یه اسب مسابقه میخره و تو مزرعه خصوصی خودش و دوستش نگهش میداره .... اسمش مشکی ه و ماده است.... اسبای مسابقه هم باید هر روز بدون تا انرژیشون تخلیه شه.... اما این حیوون بدبخت یه هفته بوده که از هتل خصوصیش !!!
بیرون نیومده و حسابی عصبی و کلافه بوده... حالا جمعه عموم و داداشم میرن اسب سواری.... تمام صبح رو به امور نظافت شخصی شاهزاده خانوم می رسن و عصر که میشه میرن یه دوری بزنن با مشکی خانوم که................
که تا عموی بدبخت ما میاد سوار شه اسبه رم می کنه
و عصبی میشه و رو دو تا پاهاش می ایسته و بعد تعادلشو از دست میده و از پشت گرومپی می افته رو عموی بیچاره ی ما!!! ![]()
![]()
حالا تصور کنین یه اسب ۳۵۰ کیلویی بیفته رو یه آدم نهایت ۸۵ کیلویی !!!
از اوضاع عموم بخوام بگم که کلی میشه فقط بگم که دنده هاش لگنش سرش پاش همه شکستن ناجور و از یه طرفم کبدش آسیب دیده و ریه اش خونریزی کرده که بهش یه لوله ای وصل بود از ریه به بیرون که خونارو می ریخت تو یه بطری .....
امروزم عموم تازه از بیمارستان مرخص شدن ولی من که هنوز نرفتم دیدنشون چون...........![]()
چون وقتی این اتفاق افتاد زن عموم و بچه هاش مسافرت بودن و بی خبر.... عموی منم سفارش کرده بود که اصلا هیچ کدوممون به اینا چیزی نگیم....
ما هم نگفتیم .... و تمام این مدت ما و عمه هام و عموم مراقب عموم بودیم تو بیمارستان.... بعد ۴ روز که گذشت تازه خانوادش شک کردن که مگه چی شده که باباشون نه تلفن خونه رو جواب میده نه موبایل ....
تازه اینجا تصمیم می گیرن که یه ذره گجت بازی
در بیارن و بفهمن چی شده!.... اون چند روز هم من کلا خ ون ه د و س تم بودم شبانه روزی واسه همون ت ح و ی ل ک ار آخر مون و اصلا خونه نبودم.... حالا دختر عموم زنگ زده با گریه که خانومی بابای من کجاست؟ حالش خوبه؟ راستشو بگو مرده؟!
رفته تو کما؟ چی شده بگو..... حالا منم هی میگم بابا هیچی بی خیال من نمی دونم اینم هی اصرااااااااااااار که چی شده..... بالاخره یه ذره از زیر زبون من کشیدن بیرون که چی شده..... و ماجرای کاملشم همزمان منشی شرکتمون داشت به زن عموم می داد ..... بماند که حالا چی شد و چی نشد .... فقط همینو بگم که زن عمو جان زحمت کشیدن بعد ۲ روز که تشریف اوردن کلی واسه همه قیافه گرفتن و باد کردن و با همه قهر که چرا به من نگفتین؟!![]()
آخه بابا جان تو که عقل داری نمی بینی ۴ روز تلفن جواب نمیده همه هم میگن بی خبریم خودت نباید شک کنی؟! بعدشم وقتی شوهرت می گه نگیم ما بیایم بگیم که بعد اگه اتفاقی واسه شما تو راه افتاد بیان خر مارو بچسبن؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ![]()
حالا اینا که خوبه باز خودش و بچه هاش با من قهر کردن که چرا من گفتم؟!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
آخه این دیگه یعنی چی؟!!!!!!!!!!!!!! بعدشم کلی پشت سرم بد گفتن و به در گفتن دیوار بشنوه که ما بدمون میاد خودشیرینی کنه کسی بیاد ملاقات!!!!!!!!!!!!!
جل الخالق .....
ما هم بهمون برخورد و تصمیم گرفتیم دیگه نریم.... ولی رفتیم اونم فقط یه بار که واقعا زشت نبود نرم.... مامانم و داداشی میرفتن ولی من از اونجایی که نازم بالاست
اصلا نمی خواستم برم مخصوصا که اون حرفارو هم پشت سرم زدن.....![]()
حالا امروز مرخص شدن و اومدن خونه اما بنده تا همین لحظه که نرفتم ببینمشون و کلی همه دارن میگن خیلی بی ادبی تو عموته پاشو برو.... ولی راستش اصلا راضی نیستم برم.... حالا شاید فردا رفتم.....![]()
۳. هفته ی پیش تو تاکسی یکی زنگ زد بهم که وقتی فهمیدم کیه همون جا تو تاکسی چنان جییییییییییییغی زدم که همه برگشتن بر و بر نگام کردن!.... نغمه دوست صمیمی دوران دبستانم بود که نمی دونم از کجا منو پیدا کرده بود ! یه سال بود که رفته بود خونه خودش .... قرار شد یه قرار بذاریم بریم ببینیم همو ولی هنوز من تنبل حوصلشو پیدا نکردم
شاید فردا زنگ زدم بهش !!!
.....
حذف
6. نی نی داییم آخر این ماه به دنیا میاد و من کلی الان کیفورم![]()
الهی قربونش برم من که لحظه شماری می کنم که زودتر بیاد
خدا کنه دختر باشه
حوصله پسر ندارم![]()
7. کسی میدونه شکلکای من چرا دیده نمیشن؟
مجبور شدم این دفعه از همین شکلکای خود بلاگفا استفاده کنم ....
چون همه میگن آیکون های قبلیم دیده نمی شن ![]()
8. تا یه ماه دیگه قراره یه چیز خیلی مهم بشنوم دعا کنین که + باشه....
9. خیلی خیلی حرف زدم.... خسته شدم خودمم!
فعلا میرم ولی زود میام باز خبرای تازه میدم نه کهنه و کپک زده!!!!
![]()
پ .ن : بوتیمار میدونین چیه؟! نمیگم ...
یه ذره فکر کنین تا دفعه بعد که میام بگم![]()
![]()
![]()
سلام دوستای گل و مهربون خودم.... خوبید؟....
این چند وقت خیلی اتفاقا افتاده.... خیلی چیزا که واقعا حوصله ی نوشتنشو ندارم.... راستش حالم خیلی بده.... احساس روزای قبل مرگ رو دارم.... دلم بی نهایت گرفته.... و هیچ کس نیست که منو بفهمه.... که بگه چته؟.... که بگه..... نباید میومدم و آپ می کردم .... اونم تو روز عید.... اما دیدم اینجا خونه ی خودمه.... و دوست دارم از هر چی میخوام توش بگم.... امروز حالم بده .... اگه حوصله ندارین نخونین لطفا... این فقط یه درده دل با خودمه... با خودی که مدتهاست ازش دورم..............
امروز روز پدره.... روزه کسی که بی نهایت دوستش دارم .... اما پیشم نیست.... دلم براش تنگ شده .... واسه اون دستای گرم مهربونش.... واسه اون آرامش وجودش.... واسه ناله های قبل از مرگش حتی.... واسه روزی که بغلمون کرد و بهمون گفت بچه های من.... واسه روزی که تو حالت کما مدام تکرار می کرد نگرانم.... واسه روزی که اسممو صدا کرد که براش قرآن بخونم.... واسه روزی که تو کما بهشتو دیدو ازمون دعوت کرد بریم خونش.... واسه روزی که دستشو محکم فشار میدادم که شاید عزراییل دست از سرش برداره و نبرش... اما بردش .... اون نفس آخرش ... اون نگاه آخرش.... لحظه لحظه زندگیم تو ذهنمه.... اون بدن یخ زده کافور زدت یادمه .... بوسیدن پیشانیت یادمه... آخرین باری که دیدمت یادمه.... بابا یادمه روزایی که فکر می کردیم شفا پیدا کردی.... یادمه چقدر خوشحال بودیم... یادمه جواب اون آزمایشای لعنتی... یادمه اون روز تو حرم ... یادمه چیا گفتی و تاکید کردی به هیچ کس نگیم و من نمی تونم بگم اون روز تو حرم چی شد و تو چی دیدی و ........ بابا دلم برات تنگ شده.... گفتی منو با خودت می بری اما هنوز که نیومدی دنبالم.... بابا خیلی تنهام... خیلی داغونم .... روزای بدی رو میگذرونم.... شاید به ظاهر بخندم اما از درون..... بابا می خوام بغلت کنم.... می خوام ببوسمت و بهت بگم روزت مبارک.... می خوام پیشت می بودم.... می خوام بیام تو همون خونه ای که دیدی ... همون که یه بارم خوابشو دیدم.... بابا تنهام .... میای دنبالم؟