تبليغاتX
Lilypie Next Birthday Ticker من و خودم!
غر می زنیم D:

وااااااااااااای وای خدا دلم درد گرفت از بس خندیدم
!!! یعنی از این افتضاح تر نمیشد دیگه !!!! به نظر شما این فیلم طنز بود یا فیلم عبرت و ترس از گناه ؟!!!!! خدایا چرا کارگردان این فیلم شعور بیننده شو در حد گ و س ف ن د فرض کرده بود؟!!!!! وای اینقدر خندیدم که دل و روده و فک و دندونام درد گرفته !!!! نه تورو خدا اون جهنمشو دیدین؟!!!!! وای وای وای !!!! اون زری رو دیدین چه ریختی شده بود ؟!!!! وای وای دلم !!! دوست مسعور ژیگول هم که ......!!!! بهشتم که پر شده بود از ......!!!! چی بگم ؟!!!! فقط می تونم بگم از این افتضاح تر و مسخره تر و گند تر ممکن نبود فیلمی ساخته بشه !!!!! ای خدااااااا
کلی حرف داشتم بزنما ولی اینقدر خندیدم و مسخره بازی در اوردم که همه حرفام پرید !!!! داداشم میگه جهنمش خیلی باحال تر بود بابا گناه کنیم بریم اونجا آهنگای تند و تکنو میذارن حال میده !!! چیه بهشت یه مشت دار و درخت داره با آدمای لوس لباس سفید مسخره و .....(اینو دیگه نمیشه بگم !!!!) تازه کلی آدمای معروفم تو جهنمه !!! هر چی خواننده و بازیگر خوشگل و باحاله جهنمه !!!! هر چی حاج رضا و معصومه و نرجس مسخرست بهشت
!!!! ای بابا استغفرالله !!!! نگا با این فیلماشون اون دنیا رو هم مسخره خاص و عام کردن !!!! یکی بیاد این فیلمارو ببینه که از هر چی خدا و پیغمبره بیزار میشه بابا !!!! آقای کارگردان از خواب بیدار شو تورو خدا !!!! یه کم شعور هم قائل شی واسه بیننده ات بد نیست ها !!!!
میگم شماهام اهل فیلم هستین مثه من؟ .... اگه هستین و فیلم دانلود نمی کنید یا نمی خرید سینما 1 رو از دست ندین 5شنبه ها .... همه فیلماش جدید و توپه .... درسته که با سانسورایی که می کنه یه جورایی م ....نه به فیلم ولی از هیچی بهتره .... هفته پیش که the bank job رو گذاشت این هفته هم قراره the forbidden kingdom رو بذاره .... من سینما 4 و سینما 1 رو دوست دارم کلا ... البته 4 بیشتر چون سانسوراش به خاطر مخاطب کم داشتنش کمتره !!! البته که هیچی جای دیدن فیلمای اوریجینال خودم رو نمی گیره !!! خلاصه 5 شنبه فکر کنم ساعت 10 یا 10:30 دیگه ببینید هر هفته سینما 1 رو .....
   فریده دختر مه لقا!!!!! وای دلممممم
جمعه عمو یه مهمون داشت عتیقه !!!! از تهران اومده بود .... حاج آقای ..... از خیلی کله گنده های مملکت !!!! و خیلی آدم معروف !!! عمو می خواست نهار دعوت کنه بیرون ما هم بودیم طبق معمول دیگه .... قبل حرکت عمو اومد گفت لطف کنید مثه همیشتون تشریف نیارین ! مهمونمون یه کم ....! تشریف دارن مراعات کنید !!!! منم که حرف گوش کن !!! جوراب پام کردم و یه رژ لب خیلی خیلی کم رنگ فقط زدم و راه افتادیم بریم ! حتی زن عمو بیچاره هم مجبور شده بود چادر سرش کنه !!!! ای بدم میاد ازین مهمونایی که مجبوری جلوشون یکی دیگه باشی!!!! خلاصه پسر عمه رفت دنبالشون از هتل اوردشون و رفتیم پدیده ..... شیشلیک زدیم به بدن ... وسطای نهار بود یهو دیدم حاجی سیگارشو در اورد !!!! حالا نکش کی بکش!!!! یکی دوتا سه تا !!!!! پشت سر هم سر سفره دود می کرد می فرستاد تو دهن پسر عمه و داداشی !!!! عین خیالشم نبود !!!! دیگه منو دختر عموها که مرده بودیم از خنده !!! دخترشم نشته بود بغل ما نمیشد زیاد تابلو کنیم !!! دیگه حاجاقای ما هم بلههههه!!!! بعد نهار هم که اصرار که زودتر برن به حال و حول اساسی شون برسن !!!! ( دیگه فکر کنم همه بدونن که اکثر _ نگفتم همه باز بعضی ها شاکی نشن ! _ ش ی خ ا یه جورایی معتادن !!! ) ما هم که سه ماشینه اومده بودیم همه جوونا ریختیم تو یه ماشین و بای بای همگی رفتیم سمت طرقبه .... ولی نمی دونم چطور شد که سر از سد چالیدره در اوردیم !!! تا حالا هیچ کدوممون نیومده بودیم ... جای قشنگی بود و بسیاااااااار سرد ..... ما هم که خیره !!! فالوده بستنی گرفتیم خوریدم و تیک تیک دندونامون می خورد به هم فقط !!! ولی یه حال دیگه ای داره تو سرما بستنی خوردن ها ! شدیدا هم دود خونمون افتاده پایین ! که به علت خالی بودن جیب حاضرین نشد برسونیم به بدن و خمار برگشتیم خونه ! تا صبحشم خونه عمو اینا باز ولو بودیم و بعدش دیگه لالا !
یه چیزه جالبم بگم ... گفتم این مهمونمون یه جورایی خیلی آدم مهمی بود .... خانومشم از دوستای صمیمی و نزدیک خانوم خ م ی ن ی بودن !!!! بهش می گفت خانوم ..... بعد برگشته میگه خانومم که مریض هستن متاسفانه می خوام برم عیادتشون تورو خدا واسشون دعا کنید بنده خدا هنوز عمری ندارن اینجور زمین گیر شدن !!!! حالا ماها فکامون چسبیده بود به زمین دیگه !!!! بابا مگه چه قدر عمر می خواد بکنه !!! 100 سالشه دیگه !!!! بعد دید ما خیلی مشتاقیم برگشته میگه رفتم زیارتشون !!!! ازونجا زنگ می زنم به شما شما هم باهاشون صحبت کنید یه کم فیض ببرین !!!! دیگه رسما کبود شده بودم من !!!!!
تازشم من یه خبر جدید دارم !!!! دختر .....(نمیشه بگم !) هم رفته لندن داره زندگی می کنه !!! بیشرفا اینا پامیشن میرن اونور دنیا عشق و کیفشونو می کنن اونوقت مای بدبخت باید بشینیم اینجا هر روز حرص بخوریم واسه مملکت گل و بلبلمون !!!!! ای تف تو ر و ح ت و ن !!!! خیلی به مملکت اسلامی که درست کردین واسمون علاقه مندین بشینین همین جا زندگی تونو بکنید خب دیگه مقیم لندن شدنتون چیه
!!!!! ( ببخشید من خیلی عصبانی بودم دیگه نشد کنترل کنم ! شوما جدی نگیر !)
من امروز مجنون لیلی دانلود کردم دیدم .... چه قدر مسخره بود ها !!! این دیگه چه فیلم مسخره ای بود ساخته بودن ؟! اییییش یخ کردم از خنکی !!!! یه سوالی هم پیش اومده واسم!!! دختره مگه روز نرفت بیمارستان سراغ شوهرش!!! پس چرا شب شد تا از دم در بیمارستان رسید پای تختش !!! اه اه !!! حیف حامد بهداد واسه این فیلم .... ای بابا .....
خب دیگه فکر کنم خالی شدم از بس غر رفتم برم با خیال آسوده و راحت بخوابم دیگه !!! چه حالی داد.... بای بای


من مریضی مهلک دارم یعنی؟!!

    پنج شنبه نزدیکای سحر رفتم مسواک بزنم یهو تو دستشویی قلبم شروع کرد به تیر کشیدن .... اینقدرم بدجور می گیره و درد می کنه که نفس حتی نمی تونی بکشی! ... یهو کل بدنم بی حرکت میشه ! کوچکترین حرکتی باعث میشه قلبم مچاله شه !!!! دقیقا همین حس بهم دست میده ! ..... دستام رو زمین و هوا ثابت موندن ! اشکم داره میریزه پایین ! نفسم بند اومده ! گفتم این بار تموم کردم دیگه !!! ولی به طرز خیلی شگفت آوری ناخوداگاه با پام محکم می زنم به در دستشویی !!! .... مامان شک می کنه میاد پشت در .... میگه حالت خوبه ؟!!! وقتی هیچی نمیشنوه درو باز می کنه و می بینه یه دستم محکم داره سینه چپم رو فشار میده و اشکامم داره می ریزه !!!! تا قرصمو بیاره و بخورم و آروم شم و عرقام خشک شه یه نیم ساعتی زمان می بره !!!!
جمعه دختر خاله اینا میان دنبالم بریم شهر بازی .... برخلاف تصورمون خیلی شلوغ نبود .... اولین وسیله که سوار میشیم بشقاب پرنده است !!! به من میگه تو وزنت از من بیشتره روم بیفتی من له میشم تو بیا اینجا بشین این کج میشه روم نیفتی!!! من می تونم خودمو نگه داره مواظبم روت نیفتم ! .... شروع می کنه چرخیدن میره بالا پایین ! تمام وزنش افتاده روم .... دستم بین خودم و بدنه صندلیم به یه فرم خیلی بدی گیر کرده جوری که نمی تونم اصلا تکونش بدم ! تموم وزنش رو دستمه ! و اون استخون آرنج که فشار میاد بهش خیلی درد می گیره !!! به جای جیغ زدن فقط دارم داد می زنم دستم شکست ! تورو خدا خودتو رو من ننداز!!!! ولی همچنان دستم در حال ترکیدنه !!! تموم میشه یه درد خیلی بدی داره که هر چی می مالمش فایده نداره !
وسیله بعدی که تکی بود خدارو شکر به خیر گذشت ! ... اماااااا..... حالا می رسیم به قسمت اصلی ماجرا ! ترن هوایی! ..... ای خدا همه عمرم می ترسیدم از این ترن ! مخصوصا ترن ایران که امنیتش خداست دیگه !!! .... هی میگم من سوار نمیشم هی به زور منو می کشونن سوار می کنن ! ..... میشینم اون روح منم همراه با بالا رفتن در حال احضاره !!!! ..... صندلیه ترن بزرگه یه کم زیادی توش وول میشه خورد ! یه جاشم هست که جوری میاد پایین یهو که همه سرنشینا یه لحظه از جاشون بلند میشن و پرت میشن دوباره رو صندلی ! .... دقیقا همون جا موقع فرود به صندلی چنان پام با ضربه می خوره به کنار بدنه کابینش که یه کمم فلزش بیرون اومده که از درد اون جیغ می زنم این بار!!!!! ..... تموم میشه همه بدنم داره می لرزه ! رنگم مثه گچ سفید شده ! دستامم که یخخخخ!!! .... هنوز بدنم داغه خیلی نمی فهمم چمه ! ..... دیگه بارون می گیره به سلامتی ما هم می گیم بریم شام دیگه بسه هنر نمایی !!!! ..... تو فست فود میرم دستامو بشورم تو دستشوییش شلوارمو میدم بالا میبینم پام ورم کرده و قرمز شده ... خیلییییی هم درد داره .....  محلش نمی دم .... فرداش که از خواب بلند شدم اومدم از تخت بیام پایین دیدم لگن و پا و دستم به شدت درد می کنن !!! به زور از جام بلند شدم ! پامو نگاه کردم سیاااااااه شده بود از کبودی ! باد هم کرده بود این هوااااا!!! دستمم قرمز متورم شده بود و پوست مال !!!!! لگنمم احتمالا به خاطر همون پرتابی که به صندلی داشتم بد جور فرود اومده بوده !!!! خلاصه که الان لنگان لنگان راه می رم و به زور نشست و برخاست داریم !!!!
امروز یه جا درباره سرطان سینه خوندم اومدم دست زدم زیر بغلم خودمو چک کنم !!! یهو دستم خورد به یه غده که دستم بهش خورد یه درد بدی گرفت که ضعف کردم !!!! یه کم بهش ور رفتم و آزمایشش کردم دیدم شبیه یه نخوده که دست می خوره خیلی دردناک میشه ! دقیقا هم زیر بغلمه ..... رفتم سرچ کردم علائم سرطان سینه و معاینش ببینم چطوریه که دیدم معاینش که به زیر بغل ربط نداره خیالم ازین بابت راحت شد ! ... ولی اینکه این چیه زیر بغلم در اومده و اینقدر دردناکه بدجور بردم تو فکر !!! نمی دونم چه حسی هم هست هی می پیچه تو گوشم میگه سرطانه!!!!!!
یه علائمی هم تازگی ها پیدا کردم مثه حالت تهوع ! بوی هر چیزی یهو حالمو بد می کنه ! البته بیرون ریزی نداره !!!! فقط حالتشو دارم .... یا مثلا می گم برم فلان چیزو بخورم از فکر اون چیز یهو حالم بد میشه ! ولی وقتی می خورمش هیچ حس بدی ندارم !!!
شدیدا هم احساس کم خونی می کنم ! البته پری خانوم از شنبه مهمون هستن ! ولی این احساس کم خونی بدجور رفته رو اعصابم !!!!
 بوی الرحمن گرفتم دیگه !!!!!


پ . ن 1 : پست قبل اصلا یه بازی وبلاگی نبود ! یه نوشته معمولی بود که خیلی وقت بود تو سرم وول می خورد که بنویسمش و بالاخره نوشتم .... حالا اگه کسی خوشش اومده و می خواد بنویسه که اونم چه طور شد که شروع کرد به نوشتن بسم الله !!!
پ . ن 2 :  Please کلیک روی تبلیغ بالا Or لوگوی Lost سمت راست 


چگونه وبلاگنویس شدم؟!
از همگی بابت تعریفای خوبتون ممنونم .... خیلی لطف دارین بهم .... مرسی ....

چگونه وبلاگنویس شدم؟!

خب اگه بخوام از اول اولش بگم باید اینجوری شروع کنم ....
    سه سال و نیم پیش وقتی فهمیدم یکی از بچه های دانشگامون وبلاگنویسه و بلاگش خیلی خیلی معروف هست و طرفدار داره کنجکاو شدم که برم ببینم این وبلاگ که میگن چیه ! .... یادمه دفعه اول که آدرسشو نوشتم و وارد سایت شدم همون جا تا صبح نشستم همه مطالبشو خوندم !!! مطلبا تقریبا کوتاه و موضوع بلاگ هم طنز تلخ بود ..... ( نمی تونم اسم وبلاگ رو بگم ) خیلی خوشم اومده بود از نوشتنش ..... تو کامنتاش براش یه عالمه چیزی نوشتم و تشکر کردم ..... روز بعد که رفتم سر بزنم ببینم چیز تازه ای نوشته یا نه چشمم تازه افتاد به گوشه وبلاگشو و دیدم وبلاگایی رو لینک کرده .... همین طور تصادفی روی یکیشون کلیک کردم ..... صفا بود .... وبلاگی که همیشه دوسش داشتم ..... و شدم خواننده ی همیشگیش ..... مثه دفعه قبل دوباره اتفاقی رو یکی از لینکای صفا کلیک کردم و وارد خورشید خانوم شدم ..... این قدر این وبلاگا برام شیرین و جذاب بودن و منو روز به روز شیفته خودشون می کردن که اکثر وقتمو می نشستم به وبلاگ خونی ..... اون موقع هم که با دایل آپ کانکت می شدم همه رو آفلاین می خوندم ..... کم کم تعداد وبلاگایی که روزانه می خوندمشون بیشتر شد ..... یکی از اونا که خیلی خیلی خیلی دوسش داشتم و روزی حداقل 2 بار بهش سر می زدم که ببینم چیز تازه ای نوشته یا نه وبلاگ نوشی و جوجه هایش بود ..... فوق العاده منو درگیر زندگیش کرده بود .... هنوز که هنوزه اون آلوشا و ناشای شیطون رو یادمه .... هنوز که هنوزه نگرانشم و هنوز که هنوزه چشم انتظارش که برگرده و ادامه بده .... که چی شد ؟ چی کار کرد؟ داستان زندگیشو تو بد زمانی به پایان رسوند .... قول داده بود برگرده و بنویسه اما هیچ وقت برنگشت و من هنوز بعد این همه سال نگرانشم .... نگران خودش و جوجه هاش که چی به سرشون اومد ..... با تنها کسی هم که ارتباط داشتم همین نوشی عزیزم بود .... که فقط هم براش میل می فرستادم و اون هم جواب می داد ..... کاش یه روز از سلامتی خودش و جوجه هاش باخبر بشم ..... چند ساله که تو فکرشم .....
بعد از نوشی با زن سی ساله آشنا شدم ..... اونم خیلی دوسش داشتم .... پا به پای نوشته هاش خندیدم و اون اواخر گریه کردم .... چه قدر خبر فوتش ناگهانی بود ... با اینکه می دونستیم مریضه ولی من یکی که هرگز فکر نمی کردم یه روز همچین خبری رو بشنوم .... چه قدر اون روز شوکه شدم و گریه کردم .... خدا رحمتش کنه .....
تا این جای کار من هیچ وقت به ذهنم نرسیده بود که من هم می تونم برای خودم یه جایی رو داشته باشم که توش بتونم ثبت کنم هر چی رو که تو مخم می گذره ! یه روز بی بی سی برنامه روز هفتم ( آخ که چه قدر من معتاد این برنامه بودم ) با حسین درخشان صحبت می کرد و اونم داشت از وبلاگ نویسی می گفت ... برام جالب بود ... یه کم تحقیق کردم ولی هنوز قصد نوشتن نکرده بودم .... تا اینکه تو دانشگاه یکی از پسرای ترم پایینیم بهم پیشنهاد نوشتن داد تو یه وبلاگ گروهی .... تنها دلیل پیشنهادش به من هم این بود که با طرز نوشتارم آشنا بود .... اون روزا من یه کمی بچه معروف بودم تو یونی!!!! عضو انجمن اسلامی بودم و هر روز تابلو اعلانات انجمن رو می ترکوندم !!! سر و صدایی میشد ها یعنی ! جوری که چند بار مجبور شدن مسئولین بالارتبه تر برن همه رو بردارن از رو تابلو !!!! طنز سیاسی بود ..... خلاصه از رو همون نوشته ها به من پیشنهاد شد .... از هر ورودی یه نفر و من شدم نماینده ورودی خودمون ..... با یه اسم مستعار شروع کردم .... معمولا هم زبون نوشته هام طنز بود و کنایه به دانشگاه و استادای عزیززز!!!! ..... کم کم وبلاگ گروهی مون معروف شد و داشت جون می گرفت که یه روز که من می خواستم وارد بلاگفا شم و برم تو میز کار و چیزی بنویسم اسم یه وبلاگ جذبم کرد و کلیک کردم روش ..... و اون وبلاگ کسی نبود جز نسترن عزیز و مهربون خودم .... کسی که گاهی بهش می گفتم مامانی ! دیگه شده بودم از اعضای وبلاگ ! .... روز و شب ول بودم من اونجا دیگه !!!! کامنت می ذاشتیم تو کامنت دونی نسی جونم و جواب همو می دادیم .... ووهو .... اطلس .... شیوا .... مجید ....الستومریا .... هدیه ....احد .... و ..... که بعضی هامون هم هنوز  وبلاگ نداشتیم و پاتوقمون شده بود کامنتدونی نسترن !!!
یه روز همین جوری زد به سرم و گفتم دیگه بذار منم یه جا روزانه نویسی کنم .... خسته شده بودم از نوشتن طنزهای سیاسی و کنایه ای به این و اون ! ....  اولین وبلاگی که خود خودم صاحبش بودم رو درست کردم و اسمشو گذاشتم خونه ی ما ! ..... چه قدر دوستش داشتم .... با اینکه اصلا روزانه نویسیم خوب نبود ولی دیگه باید از یه جایی شروع می کردم ! .... ولی عمر اون وبلاگ خیلی کوتاه بود و یکی دو ماهه با یه اتفاق بدی که افتاد درش تخته شد و دیگه دلم نیومد اون تو بنویسم ... بعد چند وقت یه جای جدید درست کردم و اسمشو این بار با شک و تردید انتخاب کردم .... اولش شایدی اومد که شاید اون اتفاق می افتاد و یا شاید هم نه ! .... شاید ... خونه ی ما ! ..... کم کم بهش عادت کردم .... شد یکی از ارکان بزرگ زندگیم !!!! .... دایره دوستانم هر روز افزایش پیدا می کرد و من روز به روز معتاد تر به وبلاگ خونی و وبلاگ نویسی ! ..... چند وقت پیش هم از شک و تردید به طور کامل بیرون اومد و شد من و خودم ! ... نمی دونم این اسم تا چه زمانی روش می خواد بمونه ولی می دونم اسمیه موقتی که دیر یا زود احتمال عوض شدنش هست !
خیلی از دوستای قدیمیم که خیلی هم دوسشون دارم و هنوز بعد چند سال به فکرشونم دیگه وبلاگ نویسی رو ترک کردن و نیستن .... دلمم خیلی براشون تنگ میشه همیشه .... شیوای گلم که چه قدر دعاش کردم و می کنم که ایشالا همیشه سالم و سلامت باشه .... هدیه جینگیلی مستون عزیزم که عاشقشم واقعا ..... و ....... دوستای اولیه ی آدم کسایین که هیچ وقت هیچ وقت فراموششون نمی کنی .... همشون یه خاطره شیرینن واست که با اسم هر کدوم یه طعم دلپذیری رو مزمزه می کنی ! .....


** خیلی دوست دارم نظر واقعی تون رو راجع به اینجا بدونم .... راجع به من و خودم ! فعلی .... نظرات صادقانه تون رو .... بدون تعارف ..... حتی اگه نظرتون یه نقد خیلی تند باشه ! ....



18 ماه از وبلاگ نویسی تو این بلاگ می گذره ... دوستای زیادی پیدا کردم .... دوستایی خیلی بهتر و صادق تر و با معرفت تر از دوستای واقعیم !!!! خوشحالم که یه تجربه خوب به دست اوردم ..... نمی دونم عمر این خونه چه قدره اما می دونم که اینجا رو دوسش دارم .... به اندازه مادری که بچه اشو دوست داره و برای بزرگ شدن بچه اش ذوق می کنه !!!! تا 18 ماهگی این بچه ی گاهی شاد و گاهی غمگین و گاهی غرغرو رو شاهد بودم و بودیم ! کاش تا 18 سالگیش هم ببینم و به وجودش افتخار کنم .... هر چند شاید هیچ ارزشی نداشته باشه وبلاگ من و نوشته های روزانه ی من ولی برای خودم یه دنیا خاطره و تجربه است ..... خاطره هایی که با نظرات خوب دوستام تبدیل شدن به تجربه .... به درس ..... وبه امید .....

 
                                                        قربون همگی ....
 
             امضا : خانومی ! (*حذف شد!)


خجالت هم خوب چیزیه !

آخیش! بالاخره تمومش کردم
.... چشمام کور شد دیگه! دو روزه نشستم بی وقفه بازی می کنم !!! اونم چی farmfrenzy2 .... من این قدر این سبک بازی ها دوست دارم .... خیلی می چسبن ! دیگه امروز ساعت 6 صبح تمومش کردم ! ماشالا ! ..... بازیش قشنگه اگه کسی خواست دانلود کنه بگه لینکشو بذارم دانلود کنه ...... call of duty 4 رو هم نصب کردم هنوز شروعش نکردم ولی  ..... فکر می کنید حجمش چه قدر بود؟! ..... هوم؟! ..... 12.5 گیگ!!!! ولی دیگه خداست فکر کنم ! 1 و 2 و 3 که خیلی باحال بودن .... بازی جنگی بکش بکش تفنگ اینا هم می دوستم !
دلم خرید میخواد .... بازار می خواد .... ولی نه مایه اش موجوده ! نه وقتش !!!! کسی که تا عصر می گیره می خوابه حقشه هیچی هم نخره ! بعد افطارم که کی حال داره بره خرید ! حالشم باشه تازه کو پول !!!! تازشم فعلا کارای واجب زیاد دارم به خرید مرید نمی رسه ..... دلم می خواد برم سر کاری که حقوق بگیرم .... اصلا به شرکت بابا اینا اعتباری نیست ! می بینی میری جون می کنی بعد هیچی نمیدن بهت ! می گن لطف کردی کمکمون کردی!!!!! من که شانس ندارم ..... جدی اگه یه جا پیدا شه کارش خوب باشه ( پشت کامپیوتر نشینی !!!) حقوقشم خوب باشه حاضرم نخوابم اصلا ولی برم !!!! دیگه بفهمین چه قدر فشار روم زیاده ..... هی روزگار یه زمانی چه پولدار بودیمااااا!!!!!
میگما این روزا چه قدر تند تند دارن می گذرن؟! نه؟! .... شما هم همین احساسو دارین؟ همین دیروز نبود ماه رمضان شروع شد؟!!!! یه هفته دیگش فقط مونده !!!! به همین سرعت روزا گذشت ! .....
امسال همه دارن میرن دانشگاه
!!!! دخی عمو کوچیکه که هنوز داره دوره لیسانسشو می گذرونه .... داداشی هم که بزرگ شده شده ترم سومی !!!! دخی عمو بزرگه هم میره ازین دانشگاه بین المللی ها فوق لیسانس! فقط من موندم تو خونه بیکار و بیعار !!!! خجالتم خوب چیزیه واقعا ! تا کی بخور و بخواب !!!! خجالت بکش دیگه ! خیلی خودمو سرزنش کردم یه کوچولو رفتم تو فکر ارشد و کنکور !!!! ولی چه رشته ای خب؟! .... حوصلم میاد بشینم درس بخونم ولی مهم رشتشه واسم که دوست داشته باشم .... منم که همه میدونن چی دوست دارم !!!!
این روزا تو هر وبلاگی میری از سریالای ماه رمضون نوشتن .... اکثرا هم نقد کردن ..... جدا هم امسال خیلی سریالای مسخره ای پخش شد .... بزنگاه رو دوست دارم چون عطاران و علی صادقی بازی می کنن توش .... مثل هیچکس که خب درسته که فیلمنامه ی خیلی درپیت و  فیلم فارسی واری داره ! ولی خداییش بازی بازیگراش عالیه .... حسین یاری مثه همیشه داره خوب بازی میکنه یا مثلا اون داماد بدجنسشون .... طراحی صحنه و لباسشونم به نظر من خیلی خوبه ..... روز حسرتم که اولاش بیشتر جذبم کرد ... از وقتی معصومه مرد و نرجس خانوم!!! اون رویاها رو می بینه دیگه داره حالمو به هم میزنه !!!! مامور بدرقه هم که هیچ حرفی دربارش ندارم چون فقط 3 قسمتشو دیدم و به نظر مسخره اومد دنبالش نکردم ! .... شما هم نظرتونو بگین .....

پ . ن 1 : می دونستم وقتی بعد چند سال رفتم پیشش و در خونشو زدم بی جواب برم نمی گردونه .... خیلی خوشحال شدم .... قدر زندگیتو بدون .... یکی از دو تا مخصوصا جواب داد حالا ببینم دومی چی میشه ... ایشالا اونم خیر باشه

پ . ن 2 : امشب یکی یه حرفایی بهم زد که خیلی روم تاثیر گذاشت .... دلم یه تغییر درست حسابی می خواد .... همون جوری که (....) گفت .
پ . ن 3: نمیشه که هی تکرار کنم خوووو!!!! همون که می دونین

تولد با طعم جوشن کبیر

نیم ساعت مونده به افطار مامان به زور بیدارم کرده میگه پاشو دیگه چه قدر می خوابی!!!خجالت بکش!!!خب من 10:30 صبح تازه خوابم برده بود!!! .... گیج و منگ پاشدم و یه کم اس ام اس هامو جواب دادم و کش و قوس اومدم دیگه افطار شد !!! پریدم سر میز دیدم حلیم و شله ( یه غذای مشهدی ئه مثه آش شله قلمکار شما تقریبا ولی خوشمزه تر !) نذری اورن .... از هر کدوم یه کم خوردم دیگه میل نداشتم .... اومدم پشت کامپیوتر باز!!! دختر عموم اس ام اس داد که شب میری بیرون یا خونه ای گفتم خونه که گفت پس بیا خونه ما .... مامان و داداشی رفتن بیرون منم یه کم نت گردی کردم و حاضر شدم رفتم خونه عمو اینا .... رفتم تو می بینم همشون یه جور خاصین !!!! بهشون می گم من فضا اومدم یا شما عوض شدین!!!! داشتن غذا درست می کردن و شاد و شنگول بودن همشون !!! کلی هم به خودشون رسیده بودن تازه ! منم ساده نشستم به چای خوردن ! ..... عمو VOA نگاه می کرد نمی ذاشت کانالو دست بزنیم ! گفتم بریم خونه ما فیلمشو ببینیم ! بعد فیلم دیدن یهو به دختر عمو می گم ببینم امروز چندمه راستی؟! .... خندید گفت سی و یکم خب !!!! گفتم خاااااااااک بر سرم ! من اصلا یادم نبود !!!! بابا تووووولدت مبارک !!!! ..... گفت برو بابا این بچه بازیا چیه !!! گفتم تو برو من الان میام ! هیچی که نخریده بودم با این آلزایمری هم که دارم یادم رفته بود اصلا تولدش بوده ! پول گذاشتم تو پاکت و روبان و اینا زدم خوشگلش کردم سه سوته و رفتم خونشون ! همشونم فهمیده بودن چرا دیر اومدم !!! هی می گفتن بابا حالا دیر نمیشد چه کاری بود !:دی .... منم که خجالتی!!!(جون عمم!) کلی تعارف و اینا که ببخشید یادم نبوده  ! ..... بچم رفت تو 27 سال دیگه .... 
خونه پشتی ما یه خونه خیلی باحالیه .... هر سال عزاداریا مخصوصا شبای احیا خونشون روضه است ! ولی ازین روضه باکلاسا *  ! که ماشینای مدل بالا میان و کارتی دعوت میشن و چند جور غذا و..... روزای عادی هم خونشون همش بزن و بکوب و جشن و تولد و مهمونی و ایناس! چون خونشون بزرگ و خوشگل هم هست بعضی وقتا کرایه هم میدن واسه مهمونی ها و بعده عروسی ها که میان خونه بزن و بکوب!!! خیلی خوشم میاد ازشون .... همه چیشون سر جاشه .... هم شادی هاشونو می کنن هم ..... خلاصه از خونه ی اینا صدای روضه و جوشن کبیر میومد ماها  تولد داشتیم !!! بعد شام موقع کیک بریدن آروم دست می زدیم تولدت مبارک می خوندیم !!!! ولی خیلی بده تولد آدم تو این شبا و روزا بیفته آدم یه حس بدی بهش دست میده ! مخصوصا ما که اصلا رسم نداریم تولدمونو عقب جلو بگیریم ! مثلا یه بار تولد من تو محرم اینا افتاد بعد زشت بود مهمونی هم بگیریم همین جوری دور هم جمع شدیم .... دیگه نمیشه آدم آهنگی چیزی هم بذاره حرکات ناموزون انجام بده !!!! تولد هم همین جوری به همین خنکی!!!! تموم شد و نشستیم تا 2 حرف زدن ..... بعدش دیگه نته خون من ! اومده بود پایین بدجور اومدم نت گردی :دی ....
می دونید هیچ حرف خاصی نداشتم واقعا واسه گفتن اما چون قول دادم بنویسم روزانه هامو مجبور بودم دیگه اینا رو بگم !!!! حالا خوبه امروز یه اتفاقی افتاد وگرنه که فقط میشد گفت بیدار شدم ! نت ! خواب ((: 

*باز نیاید بگید چرا گفتی روضه باکلاس؟!!!! من که اینجوری روضه نگرفتم ! همسایمون گرفته ! من اسمشو اینجوری گذاشتم ... ایشالا خدا هم قبول کنه .... یه اصطلاحیه که منو دختر عمو به این جور مجلسا میگیم فقط! وقتی همه مهموناش شیک و پیک و سانتال مانتالن (؟)!

پ . ن : کپی پیست پ . ن پست قبل !!!!